خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

اسلام، پسامدرنیته و رسانه ­ها

پدیدآورنده: فیلیپ شلزینگر 1390 .25 فروردین

اکبر صلاح‌الدین احمد مردم­شناس برجستۀ پاکستانی، عضو نهاد علمی علامه اقبال و استاد دانشکدۀ كلوینِ دانشگاه کمبریج است. وی طی سال­های اخیر کوشیده است ادراک عمومی غرب از جوامع اسلامی را بهبود بخشد.
اکبر صلاح‌الدین احمد مردم­شناس برجستۀ پاکستانی، عضو نهاد علمی علامه اقبال و استاد دانشکدۀ كلوینِ دانشگاه کمبریج است. وی طی سال­های اخیر کوشیده است ادراک عمومی غرب از جوامع اسلامی را بهبود بخشد. وی ابتدا این اقدام را در کتابی با نام آگاهی از اسلام: فهم جامعه و تاریخ مسلمانان[1] پیگیری کرد. انتشار این کتاب منجر به مصاحبه­های وی باBBC  گردید. این امر منجر به تولید برنامه­ای شش قسمتی دربارۀ اسلام گردید، که احمد در آن مشاور، مجری و نویسندۀ متن بود و در بهار سال 1993 توسط BBC پخش گردید. این برنامه این موارد را تحت پوشش قرار داد:

ظهور اسلام و ارتباط آن با دنیای امروز، میراث عثمانی، صفویه و امپراطوری مغول، مسلمانان به عنوان گروه اقلیت، زندگی خانوادگی مسلمانان، اسلام و مدرنیته و در نهایت رسانه­ها و دنیای مسلمانان.[2]

درون‌مایۀ رسانه­ها و دنیای مسلمانان بخش اصلی کتاب احمد با نام پسامدرنیسم و اسلام: چالش­ها و نویدها (انتشارات راتلج 1992) را تشکیل می‌داد. این مصاحبه­ در آگوست سال 1992 توسط فیلیپ شلزینگر در کمبریج ضبط گردیده است و ارتباط پسامدرنیسم و رسانه­ها با اسلام به عنوان نقطۀ آغاز بحث مطرح گردیده است.

***

شما کتابی به چاپ رسانده­اید که به پسامدرنیسم و اسلام می پردازد و در آن برای رسانه­ها نقش بسیار حیاتی در نظر می‌گیرید. یکی از مسائلی که شما در آن کتاب مطرح کردید این است که عدم پذیرش آرمان­های یونان از سوی اسلام منجر به این شده است که پسامدرنیسم غربی نیز رد گردد و در حال حاضر اسلام می‌کوشد بازگشت به نظام ارزشی سنتی را بستاید. شما فرهنگ غرب را تهدیدی برای اسلام می‌بینید؛ هم‌چنین از نظر شما در برخی موارد اسلام فرصت­هایی که فرهنگ غرب ارائه کرده را از دست داده است. به نظر شما در موقعیت فعلی شاهد کلیشه­سازی دو جانبه از جامعۀ اسلامی توسط جامعۀ غربی و از جامعۀ غربی توسط جامعۀ اسلامی هستیم. شما این بحث را مطرح کرده­اید که در بستر و شرایط موجود باید بکوشیم در تفاوت­ها دخالت کنیم و فهم دوجانبه و مسالمت‌آمیز را شکل دهیم. چطور می‌توان این دخالت و فهم دوجانبه را شکل داد؟

محرک اصلی بحث من در آن کتاب قطعا آن بود که پیشنهاد دهم مفاهمه بین اسلام و غرب (اگر آشتی مجدد تفاوت­ها درون کمپ­های قدرت صورت نگیرد) حیاتی است؛ حیاتی است زیرا ما امروزه در عصر توسعۀ سریع تکنولوژی، رسانه­ها، حمل و نقل و ارتباطات زندگی می‌کنیم به گونه­ای که انزوا یا اجازۀ داشتن زندگی سنتی مخصوص خودمان شدیدا دشوار شده است. این مسئله در سطحی واقع‌بینانه مطرح است. در سطح دیگر من به عنوان یک مسلمان اعتقاد دارم نگرش قرآن بصیرتی کاملا جهانی است. قرآن به طور مداوم نه تنها دربارۀ این دنیا سخن به میان می‌آورد بلکه به همگی کائنات نیز می‌پردازد. همواره دربارۀ پذیرش و درک تفاوت­ها سخن می‌گوید، به گونه­ای که همۀ ما باید به آن مباهات کنیم. خداوند مردمی متفاوت خلق كرده است از حیث رنگ و زبان و... آیه­های معینی در قرآن وجود دارند که حصارهای بین غرب و شرق و... را در هم می‌شکنند. بنابراین در قرآن یک دیدگاه جهانی مطرح است. من اهل پاکستان هستم و طی چند سال اخیر در انگلستان زندگی کرده­­‌ام. بنابراین پاسخ من به دنیای امروز عمل‌گرایانه و واقع­بینانه است.

شما واقعا به بحث بسیار سنگینی اشاره کرید که در آن مسائل بسیاری وجود دارد و در این جملۀ ساده گنجانده شد که ما باید یکدیگر را درک کنیم، ما باید قادر باشیم با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. این در حالی است که مسائل شدیدا پیچیده و دشوار هستند. رشته­های این پردۀ منقوش، به یونان و تقسیم­بندی­های شرق و غرب و تعصب­ها باز می‌گردد. اگر هر رشته‌کلاف را در دست نگه دارید شما را به هزاران سال تاریخ می‌برد و زمانی که به جلو می‌روید بعضی مواقع به دشواری می‌توان آن‌ها را از هم باز کرد؛ زیرا تعصبات نژادی، تعصبات مذهبی، تعصبات تاریخی به یکدیگر پیچیده­ا­ند و نمی‌توان به راحتی آن‌ها را از هم تشخیص داد.

در این برهه از تاریخ ضرورت درک متقابل کاملا الزامی است. به اعتقاد من حیاتی است؛ زیرا ما نمی‌توانیم در انزوا زندگی کنیم. حالا که سخن به این‌جا کشید فکر می‌کنم آن گونه که نظم سیاسی دهۀ 1990 در حال آشکار شدن بود، بسیاری از مردم پذیرفته­اند که این ادعا­ها تنها کلماتی بیش نبودند، لفاظی­های پوچ و این تنها چیزی است که سازمان ملل متحد همواره و به کرات بیان کرده است و بدین ترتیب مسلمانان به این بحث­ها پاسخی نداده­اند. مسلمانان می‌توانستند این بحث را مطرح کنند که ضرورت درک متقابل ریشه در مفاهیم قرآنی دارد و چیزی به اسم شرق و غرب وجود ندارد و ما خواهان ائتلاف جهانی فراگیر دربارۀ مسائل انسانی هستیم. آن‌ها می‌توانستند به این نکته اشاره کنند كه نه تنها بیشترین توجه را به حقوق انسانی اقلیت­ها می‌کنیم بلکه به غیر مسلمانان نیز توجه داریم؛ زیرا این نیز ریشه در قرآن دارد و فرقی نمی‌کند که آن‌ها کودک باشند یا سالخورده و یا زن باشند. این­ها کاملا دستورات قرآن است. هم‌چنین می‌توانستند بگویند وقتی می‌کوشیم از موضعی اسلامی پاسخ دهیم پاسخ طرف مقابل تنها لفاظی‌هایی پوچ است، چنان‌چه واقعا هم این گونه بوده است. گفت‌وگوهایی دربارۀ مسائل مربوط به حقوق بشر، دربارۀ ضرورت حمایت از اقلیت­ها وجود دارد، ولی آن‌چه ما در واقعیت می‌بینیم یا آن‌چه مسلمانان می‌بینند کاملا برعکس است. ببینید در کشمیر چه اتفاقی رخ داد، چه چیز در در بوسنی­وهرزگوین اتفاق افتاد در فلسطین چه مصیبت­هایی در حال وقوع است. آن‌ها به راحتی این احساس را در دنیای مسلمانان تکرار می‌کنند که غرب همواره با اصول تبعیض­آمیز ظاهرسازی می‌کند. این مسئله نسبتا مسئلۀ بغرنجی است که امروزه در مقابل دنیای مسلمانان قرار گرفته است. آیا آن‌ها باید از جهان‌بینی خود، جهان‌بینی قرآنی دست بکشند و به این بازی بپردازند، یا باید بکوشند هم‌چنان از آن جهان­بینی دست نکشند و مسائل بغرنجی برای خود ایجاد کنند؛ زیرا بصیرت قرآن باید حفظ گردد و تا کنون نیز چنین بوده است.

پس از جنگ سرد شاهد فروپاشی نظم دیرینه بودیم. شما در کتاب خود هنگامی که مفاهیم پسامدرنیته را برمی‌شمردید به از دست رفتن ایمان، ظهور نسبی­گرایی مذهبی و فشارهایی بر نظام دولتی اشاره کرده و نظام دولتی را از خصیصه­های مدرنیته ذکر کردید. در عین حال شما برای رسانه­ها، به ویژه تلویزیون و سینما و نظام ستاره­سازی در ارائۀ تصویری از کلیه این تغییرهای متلاطم، نقشی اساسی قائل شده­اید. نکتۀ جالب توجه این است که شما در صحبت‌های‌تان دربارۀ پسامدرنیته بر خلاف آن‌چه دربارۀ نظریه‌پردازان غربی وجود دارد که یا از آن تمجید کرده یا از آن انتقاد کرده­اند، کوشیده­اید این مفهوم را نظم دوباره ببخشید و تعبیری اسلامی از آن ارائه کنید. اگر منظور شما را درست فهمیده باشم، شما اساسا این را مطرح کرده­اید که پسامدرنیته در دنیای مسلمانان باید به عنوان رد مدرنیته و بازگشت به ارزش­های سنتی تلقی گردد. مایلید کمی بیشتر در این مورد صحبت كنید؟ دربارۀ پافشاری بر ارزش­ها و هویت مسلمانان در رابطه با نقصان­های آن‌چه مدرنیته به دنیای مسلمانان ارائه کرده است، صحبت كنید.

به نظر من در خود لغت پسامدرنیسم خطری وجود دارد؛ زیرا مناقشه­آمیز است و تا حد کمی هم کلیشه­ای شده است؛ کلیشۀ دیروز. ممکن است مردم تصور کنند وقتی می‌گویم پسامدرنیسم و اسلام دقیقا منظور من همان چیزی باشد که بنا به تفسیر اروپایی یا غربی از پسامدرنیسم ارائه شده است. تفسیر اروپایی از پسامدرنیسم معماری جدید، تفکر جدید، لباس­های شیک، موسیقی رِگه و غیره است. ولی در واقع آن‌چه من انجام داده­ام دقیقا همان چیزی است که شما به آن اشاره کردید. کوشیده­ام مفهومی را به خدمت بگیرم، مورد استفاده قرار دهم یا برای خود ایجاد کنم و آن را دربارۀ برهۀ خاصی از تاریخ مسلمانان به‌کار برم. مسلمانان در نیم قرن گذشته دنیا را به شکل مثلثی می‌دیدند که بین دو ابرقدرت، یکی در واشنگتن و دیگری در مسکو، تقسیم شده بود و آن‌ها باید در یکی از این دو جناح قدرت قرار می‌گرفتند و بسیاری از کشورهای مسلمان در یک جناح­ و برخی دیگر در جناح دیگر بودند. برای نمونه مصر با اتحاد جماهیر شوروی بود و پاکستان با آمریکا. کشورهایی نیز وجود داشتند که دو نیمه شده بودند. یمن به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده بود، نیمی در این جناح قدرت و نیمی در جناح دیگر قرار داشت. اولویت­های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تا حدی توسط این دو جناح قدرت تعیین می‌گردید. بدین ترتیب می‌توان به این بحث اشاره کرد که هر چند کشورهای مسلمان پس از جنگ سرد مستقل عمل کرده­اند و و از نظر سیاسی و جغرافیایی برای خود دولت­هایی داشته‌اند، با این حال اولویت­های آن‌ها خارج از حوزه­های خود آن‌ها تعیین گردیده است. در دهۀ 1980 شاهد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و قدرت کمونیسم و تاثیر آن بر ابرقدرت دیگر یعنی آمریکا بودیم؛ زیرا غرب به سرعت آن دشمن سابق خود را از دست داد و دیگر نمی‌توانست بر آن تمرکز کند. این به نوبۀ خود منجر به آغاز فرآیندی گردید که کل این مرحلۀ پسامدرن چندپارگی و مرحلۀ بازگشت به عقب را تقویت کرده است، بدین ترتیب ما شاهد اروپا و توسعۀ تناقض­آمیز آن یعنی حرکت به سمت اروپای واحد بودیم، در حالی که از طرف دیگر شاهد تجزیۀ یوگوسلاوی و اروپای غربی و جنش احیای دین نیز بودیم که طی چند قرن گذشته بی‌سابقه بوده است. امروزه همۀ این­ها واكنش مسلمانان به دنیای معاصر را تقویت می‌کند. ما در این مثلث دو نقطه می‌بینیم: یک نقطه مسکو است که کاملا تجزیه شده است و نقطۀ دیگر واشنگتن است که در بی‌نظمی جدی به سر می‌برد. نقطۀ سوم مسلمانان هستند که در این نقطه حس شادمانی و شور عظیمی وجود دارد. حال اجازه دهید ببینیم در دنیای مسلمانان چه چیز به وقوع پیوسته است. ما شاهد انقلاب [امام] خمینی در ایران، عصر اسلامی­شدن، ظهور ضیاء الحق در پاکستان و اخوت مسلمانان در مصر و غیره بوده­ایم. برای مسلمانان اشتیاق فراوانی وجود دارد که هویت خود را کشف کنند و به ریشه­های خود باز گردند و به عبارتی مدرنیته را کنار گذارند. این ادراک ضمنی وجود دارد که مدرنیته به عنوان یک پروژه به یکی از دو نقطۀ این مثلث مرتبط است. مدرنیته در چهارچوب سدهای عظیم، فرودگاه­های ملی، ساختمان­های بزرگ، رییس‌جمهور توانمند با تصاویرش در هر جایی تعریف می‌گردد که این‌ها با تلقی غربی یا تلقی اتحاد جماهیر شوروی از مدرنیته مرتبط است. در بین همۀ این­ها مهیج‌ترین واقعه در اواخر دهۀ 1980و اوایل دهۀ 1990رخ داد، که ناگهان، گویی از سر معجزه شاهد ظهور جمهوری­هایی در آسیای میانه بودیم؛ کشورها و جوامع اسلامی که در 70 سال گذشته در کمونیسم گم شده بودند، به طور کامل از نقشه محو شده بودند، جوامعی که در آن قرآن سوزانده شده بود، مساجد تعطیل شده بود و به عنوان زندان از آن استفاده می‌شد، در آن علماء و افرادی که می‌توانستند متون دینی را بخوانند و بنویسند به راحتی حذف می‌شدند و از بین می‌رفتند. حال این تصاویر کلیشه­ای دیگر وجود ندارد. من به تازگی از آسیای میانه بازگشته­ام و سفر دقیقی به آن مناطق داشتم. برای مسلمانان ظهور این کشورها تنها یک معجزه است. مسلمانان احساس می‌کنند چون به قدرت الهی یا وجود الهی، یا چیزی فراتر از امور عادی یا فناپذیر ایمان دارند، در زمان مناسب خداوند خود در تاریخ مداخله می‌کند. همۀ این­ها نظریۀ فوکویاما مبنی بر این‌که تاریخ پایان یافته است و تاریخ دیگر قرار نیست اشکال حیرت­آور یا مهیج به خود بگیرد و قرار است حرکتی یکنواخت به سمت سرمایه­داری و مصرف­گرایی باشد، را به چالش کشیده است. ناگهان همه چیز تغییر کرد و شاهد ظهور این جوامع بودیم كه شدیدا تحت تاثیر آگاهی اسلامی بودند و می‌خواستند مجددا بفهمند که كیستند، برای چه چیز زندگی می‌کنند، غذای آن‌ها چیست، لباس آن‌ها چگونه است، مذهب آن‌ها چیست، قرآن چه رهنمودهایی دارد، پیامبر [ص] چه بیاناتی دارد؛ مسلمانان بسیار بسیار مایل بودند دوباره به همۀ این‌ها پی ببرند و البته، مدت زمان زیادی به طول خواهد انجامید تا آن‌ها حقیقتا به طور کامل با این مفاهیم آشنا شوند زیرا یک فرآیند آگاهی کند و دردآور در جریان است، با این حال این جنبش آغاز شده است. آن‌چه من کوشیدم انجام دهم این بود که این مفهوم حیاتی پسامدرنیسم که واقعا برای ما به معنای ورود به برهۀ جدیدی از تاریخ بشری است را به خدمت گیرم. فکر نمی‌کنم کسی بتواند ما را به خاطر این گفته به چالش بکشد که ما در حال دور شدن از ساختارهایی هستیم که بر نیم قرن اخیر سیطره افکنده بود، آن زیرساختارها در حال فروپاشی هستند، تفکر جدید در حال شکل­گیری است و شکل جدیدی از نگاه به دنیا در حال شکل­گیری است. اکنون در آن چهارچوب، اگر بخواهیم مفهوم پسامدرنیته را دربارۀ جوامع اسلامی به کار بریم این امکان را به ما می‌دهد به آن‌چه به صورت کاملا آشکار در حال وقوع است نگاه عمیق­تری داشته باشیم و دیگر به صورت سنتی و به سادگی نگوییم که اسلام متشکل از جوامع شرقی است که مدرن نشده­اند و بنابراین شبیه غربی­ها نیستند. اگر گفته شود آن‌ها باید صنعتی­تر شوند، آموزش مناسب­تری داشته باشند، باید مانند غربی­ها شوند، آن‌گاه این جهان­بینی شدیدا ریشه در مدرنیتۀ غربی دارد. این نوع تفکر به چالش کشیده شده است؛ زیرا نیاز مبرمی وجود دارد که این عقلانیت پذیرفته‌شدۀ پنجاه سال گذشته از ریشه به چالش کشیده شود، واژگون گردد و مجددا درک شود. بنابراین شاهد آن هستیم که همۀ این­ها تقویت‌کنندۀ نوعی جنبش جهانی است که در حال وقوع است.

آیا می‌توان با صراحت بیشتر به مسئلۀ رسانه­ها که فصل آخر کتاب شما را به خود اختصاص داده است و به نظر من بخش اعظمی از قسمت­های دیگر کتاب را نیز تشکیل می‌دهد، بپردازیم. آن‌چه شما مطرح کرده­اید تصویری از تجدید حیات فرهنگی کلانی است که اگر نگوییم یک بدیل برای مدل­های غربی ارائه می‌کند، چندین بدیل برای آن‌ها است. اکنون، در این بستر کلان از نظر شما رسانه­ها نقش ویژه­ای دارند. شما به همه­جایی بودن آن‌ها اشاره کرده­اید و دربارۀ قدرت فرهنگی که رسانه­های غربی بر جوامع اسلامی تحمیل می‌کنند ابراز نگرانی کرده­اید. شما آن‌قدر پیش می‌روید که رسانه­ها را دیو در نظر می‌گیرید و دقیقا رسانه‌ها را با عنوان دیو توصیف می‌کنید. شاید مسخره فکر می‌کنم، با این حال تا حدی هم جدی است. برای نمونه شما به تاثیری که رسانه­ها بر ساختار خانواده که در زندگی جوامع اسلامی کاملا نقش مرکزی دارد، اشاره می‌کنید. مایلید مشخص کنید که فرضیۀ شما چیست و سپس به این بحث بپردازیم که آن فرضیه چگونه به واسطۀ تجربۀ کاری اخیر شما در یک سلسله‌برنامۀ تلویزیونی تغییر کرده است.

به نظر من مهم‌ترین و مرکزی­ترین واحد در جوامع اسلامی خانواده است. بنابراین مایلم بحث را با خانواده شروع کنم. یک یا دو دهه پیش از دهۀ 1990 میان اغلب مسلمانان رییس خانه، چه مرد چه زن، شوهر یا خانم، کاملا اطمینان داشتند که سنت­های نیاکان‌شان کمابیش حفظ می‌گردد و کمابیش به نسل بعدی منتقل می‌شود. این مسئله برای یک مسلمان بسیار مهم است؛ زیرا اسلام با تاریخ آغازینش دارای رابطۀ کاملا مستقیم است، این در حالی است که در برخی موارد تغییرات معینی وجود دارد و در برخی دیگر استمرار حاکم است. در کل ضروری است این تعادل حفظ گردد. حال طی چند دهۀ گذشته، دست‌كم در جوامع اسلامی ظهور تاثیر نیرومند رسانه­ها اتفاق افتاده است. برداشت کاملا آزاد من از رسانه­ها، تلویزیون، دستگاه­های ضبط ویدیویی، روزنامه­ها، سینما و... است. فیلم­های غربی یا هندی، یا فیلم­های آمریکایی تقریبا در هر نقطه از کشوری مانند پاکستان وجود دارد. طی چند دهۀ اخیر با ظهور رسانه­های جدید ارتباطی نیز انفجار عظیمی رخ داده است. اجازه دهید بحث را بازتر کنم. شما به خانه، محلی امن، آرام و بسته باز می‌گردید. ناگهان، به واسطۀ رسانه­ها دو یا سه نسل از مسلمانان در معرض عقاید، ارزش­ها، تصاویر و صحنه­هایی قرار گرفته­اند که متعلق به رسانه­هاست. البته نمی‌خواهم این چیزها را ساده­انگارانه مطرح کنم ولی به طور کلی، آن‌چه آن‌ها تماشا می‌کنند سکس و خشونت است و آن‌ها این را معادل غرب و جامعۀ غربی تلقی می‌کنند و می‌گویند آن‌ها حس هویت اسلامی مسلمانان را تقویت می‌کنند. مسلمانان می‌گویند ببینید، غرب از این چیزها فراتر نیست. غرب چیزی به جز سکس و خشونت ندارد که به دنیا عرضه کند، غرب جامعۀ وحشتناکی است، باید آن را طرد کرد، باید در برابر آن مقاومت کرد. برای اولین بار در تاریخ این اتفاقات در منزل آن‌ها، در اتاق‌نشیمن آن‌ها در حال رخ دادن است. تاثیراتی که این تصاویر و ارزش­ها بر نسل­های بعد، آن‌هایی که ده‌دوازده سال دارند و این برنامه­ها را تماشا می‌کنند، بر جای می‌گذارد چیزی است که تنها دانشمندان علوم اجتماعی می‌توانند به آن پی ببرند. اغلب اوقات حتی متوجه تاثیرات نمی‌شویم، متوجه نمی‌شویم که در دنیای مسلمانان مشکلی وجود دارد. بنابراین این­ها همه در یک سطح هستند.

در سطح دیگر، رسانه­ها دارند همۀ این­ ارزش­ها را جهانی یا اساسا آمریکایی می‌کنند. این تصاویر همۀ کشورهای جهان و البته کشورهای اسلامی را در خود فرو می‌برد. برای نمونه هنگامی که با شرکت هواپیمایی بریتانیا به پاکستان پرواز کردیم تا قسمت­هایی از سریالBBC  را فیلم‌برداری کنیم ماجرای عشق‌بازی رییس‌جمهور آمریکا، کلینتون برای ما پخش شد و این جدال و کشمکش چهرۀ او را انزجارآمیز می‌کرد. هنگامی که وارد اسلام­آباد شدم، با کسی زندگی می‌کردم که تلویزیون رسمی پاکستان را تماشا می‌كرد، با این حال هر چند وقت یکبار شاهد رخنۀ CNN هم بودیم، بنابراین نتوانستم از ماجرای کلینتون رها شوم. خواسته یا ناخواسته داشتم این ماجرا را دنبال می‌کردم. هنگامی که وارد کراچی شدم در هتلی که بودم تلویزیون را روشن کردم و در آن کلینتون و زندگی عشقی وی پخش می‌شد و هنگامی که به لندن بازگشتم کلینتون هنوز آن‌جا بود. بنابراین من هر چقدر هم که می‌خواستم، نمی‌توانستم از دست ماجرای کلینتون رها شوم. این ماجرا نوعی گسترش را به تصویر می‌کشد که سه یا چهار دهۀ قبل میسر نبود. هنگامی که بریتانیا را ترک می‌کردم یک لحظه خیال کردم کلینتون را هم پشت سر جا گذاشته­ام. من وارد دنیای دیگری شده بودم ولی ماجرا کلاً این است که من نمی‌توانم فرار کنم. به نظر من این جمله نقش کلیدی دارد: نمی‌توان از رسانه­ها که هر جایی حضور دارند، فرار کرد. آن‌ها دیو هستند. من از این لغت، که شما آن را البته از روی تمسخر، تصدیق کردید، استفاده کردم؛ زیرا استفاده از لغت دیو از عبارت دیو پلید تصاویر[3] اثر ژان بودریار اتخاذ شده است. رسانه­ها ویژگی­هایی مانند دیو دارند؛ زیرا آن‌ها شبیه دیوِ عاشق هستند؛ آن‌ها ما را اغوا می‌کنند، نمی‌توانیم از بند آن‌ها رها شویم. درست است که به عنوان مثال مسلمانان در خانه، همانند دیگران در هر جایی از دنیا هستند. منظورم این است که افرادی وجود دارند که معتاد تماشای تلویزیون هستند و شش یا هفت ساعت را صرف تماشای تلویزیون می‌کنند و اگر دسترسی داشتند یا می‌توانستند یا ابزار آن را داشتند حتی مدت زمان بیشتری را صرف آن می‌کردند.

این رویه با مفهوم کلان فرهنگ مسلمانان در تضاد مستقیم است؛ زیرا افراد در اتاق‌نشیمن خود، هفت یا هشت نفر نشسته­اند و روی دستگاهی که در گوشه قرار دارد تمرکز کرده­اند و ممکن است بزرگترها بیایند و بروند. در جوامع اسلامی برای بزرگترها، برای پدرها و مادرها و دیگران احترام قائل می‌شوند، بنابراین وقتی آن‌ها می‌آیند به آن‌ها صندلی برای نشستن تعارف می‌شود، یا یک لیوان چای یا چیز دیگری برای آن‌ها آورده می‌شود ولی وقتی گیرندۀ تلویزیون روشن باشد ابراز این احترام خیلی دشوار می‌شود. همگی ارزش­های سنتی به چالش کشیده شده­اند و ارزش­های جدید از طریق رسانه­ها در حال انتقال هستند.

در شهرهای بزرگی گروه­های کوچکی از جوانان هستند که مایلند لباس­های کاملا غربی یا تی‌شرت­هایی با عکس ستاره­های غربی بپوشند یا به موسیقی غربی گوش دهند. این همان تاثیراتی است که من از آن یاد کردم. البته برخی غربی­ها برای این جوامع اسلامی نمادپردازی می‌کنند و می‌کوشند غربی­گرایی را رواج دهند. این نوعی جذاب‌سازی غرب­گرایی نیست، این رویه­ها ادراک مردم از تاثیر رسانه­ها بر جوانان را منفی­تر می‌کند و به اعتقاد من ضرورت انزوا و طرد ارزش­های غربی را تقویت می‌کند.

به دلیل این‌که مسلمانان جامعۀ غربی را از طریق تصاویر سادۀ رسانه­ها می‌بینند، مسلمانان کاملا از این حقیقت آگاه نخواهند شد که بسیاری از مردم در غرب نیز از این تصاویر در عذاب هستند. تقریبا هر چیزی که از غرب می‌آید، طرد می‌گردد. برای نمونه این طرد کردن شامل دموکراسی یا شکل منظم حکومت پارلمانی نیز می‌شود. امروزه نگاهی در جوامع اسلامی وجود دارد که می‌گویید ببینید، ما باید هر چیزی را که از غرب می‌آید، کنار بگذاریم. در این رویه خطری وجود دارد؛ زیرا اسلام دین جهان‌شمول است و دارای جهان­بینی جهان­شمول است. فراتر از همۀ این­ها، امروزه دست­­کم چیزی حدود ده میلیون مسلمان در غرب زندگی می‌کنند؛ حداقل حدود 4 تا 5 میلیون مسلمان در آمریکا و 5 تا 6 میلیون نفر در اروپا از جمله بریتانیا زندگی می‌کنند. اغلب این مسلمانان در هماهنگی کامل با این جوامع زندگی می‌کنند و آن‌ها در این جوامع ادغام شده­اند. همواره مشکلات نژاد و مذهب و تبعیض و نوعی ستیزه­جویی وجود داشته است ولی روی‌هم‌رفته آن‌ها به انتخاب خود این‌جا هستند، آن‌ها از زندگی در این‌جا نسبت به وطن خود شادترند، به همین دلیل است که آن‌ها این‌جا هستند. هنگامی که عده­ای اسلام را به جامعۀ اسلامی محدود می‌کنند و فورا هر چیزی که به غرب مربوط باشد را کنار می‌گذارند، نه تنها برای جوامع خودشان مشکل درست می‌کنند، بلکه در سطحی بسیار حاد­تر برای این ده میلیون مسلمانی که در غرب زندگی می‌کنند نیز دردسر ایجاد می‌کنند. بنابراین این دسته از مسلمانان به جای این‌که سفیر اسلام باشند، تبدیل به گروگان­های اسلام می‌شوند و این، مشکلات بسیاری برای آن‌ها به بار می‌آورد. هنگامی که بحرانی در فرانسه یا بریتانیا اتفاق می‌افتد، بسیاری از جماعت­های نژادپرست می‌گویند به وطن خودتان باز گردید. کلاف­های اجتماعی یا سیاسی بسیاری وجود داردند، که به بحث­های مربوط به رسانه­ها گره خورده­اند. برای من رسانه­ها و هر آن‌چه در آن‌ها وجود دارد تنها مسائل مربوط به حوزۀ مطالعات رسانه نیست. از نظر من این مسئله بسیار عظیم­تر است و همه‌نوع استلزامی را در پی دارد.

برای این‌که این گفته را تصدیق کنیم، در گذشته در جوامع اسلامی هیچ‌گونه مطالعه یا تحلیلی دربارۀ رسانه­ها وجود نداشته است. رسانه­ها کاملا نهانی و از پشت وارد شدند و مانند یک دیو، به تدریج گسترش یافتند و تقریبا زندگی مردم را مسخر خود کردند و مردم متوجه نشدند که چه چیزی در حال وقوع است. به نظر من واکنشی رخ خواهد داد، نمی‌گویم که این واکنش مثبت خواهد بود.

بسیاری از عقاید شما در این کتاب از منظر یک مسلمان ارائه شده­ است. شما مفسر و کارشناس بودید و در عین حال می‌دانستید چقدر مفسر و کارشناس بودن ظریف و حساس است. حال که  BBCبرنامۀ شما را پخش کرده است و برنامه‌ای ساخته که به اسلام پرداخته است، تجربۀ این نوع فعالیت چگونه بر ادراک شما تاثیر گذاشته است؟ تا چه اندازه این اعتقاد که در جوامع اسلامی رایج است و شما در کتاب خود به آن اشاره کردید، از جمله این‌که نوعی دسیسه در میان رسانه­های غربی جریان دارد، تحت تاثیر کار شما با BBC قرار گرفته بود؟ به نظر شما تا چه اندازه فرآیند برنامه‌سازی و محدودیت­های آن واقعا از بیرون درک می‌شود و شیوه­هایی که به مسائل پیچیده می‌پردازد به اندازۀ کافی تصدیق می‌گردد؟

خُب! شما به عنوان یک فرد دانشگاهی تصدیق می‌کنید که بسیاری از محققین فرضیه­ای مطرح می‌کنند و امیدوارند طی کار میدانی این فرضیه تصدیق گردد. من نیز این فرضیه را داشتم که در دنیای مسلمانان شدیدا این احساس وجود دارد که هر آن‌چه در چهارچوب رسانه­ها از دنیای غرب می‌آید توطئه­ای است تا جوامع اسلامی را متزلزل کند. آن‌چه من در سفرهایم با گروه فیلمبرداری BBC درک کردم این فرضیه را تصدیق کرد. من بخشی از گروه BBC بودم و در عین حال مسلمانی پاكستانی بودم. جالب آن‌که در دنیای مسلمانان دیدگاه نسبتا متفاوتی نسبت به من وجود داشت؛ در پاکستان همکاران و دوستانم به طور دائم از من می‌پرسیدند که چرا حتی حاضر شدم خود را درگیر BBC کنم. آن‌ها کاملا منکر این بودند که این‌ گونه پروژه­ها توسط غرب می‌تواند شفیق اسلام باشد. آن‌ها حق داشتند ظنین باشند؛ زیرا روزنامه­نگاران غربی وارد سرزمین مسلمانان می‌شوند، دنبال گزارش­های خود می‌روند؛ دیدگاه نسبتا شکل‌گرفته­ای از آن‌چه می‌خواهند دارند، بنابراین وارد می‌شوند، گزارش­های خود را جمع‌آوری می‌کنند، بازمی‌گردند و گزارش را ارائه می‌دهند و سپس از صحنه خارج می‌شوند و در جای دیگری از دنیا کار دیگری انجام می‌دهند. در این صورت پایبندی یا ارتباط کمی بین شخص آگاهی‌دهنده یا روستا یا ناحیه­ای که روزنامه­نگار در آن‌جا بوده است و آن‌چه وی پخش می‌کند، وجود دارد. در رسانه­ها مردم تنها وارد می‌شوند، چیزی را عنوان می‌کنند و محو می‌شوند و هرچه مهیج­تر باشد، بهتر است. بنابراین ما این مشکلات را داشتیم که خود را در سه سطح بروز داد. نخست در سطح واکنش جهانی به یک برنامۀ دنباله‌دار مهم رسانه­ای دربارۀ اسلام، که ما با واکنش­های بسیار بسیار جالب توجهی روبه‌رو شدیم. از نظر برخی اصحاب رسانه­های آمریکا، اسلام چیزی ندارد که به دنیا عرضه کند؛ جز این‌که مردان مسلمان زنان خود را کتک می‌زنند، بسیاری از مردان مسلمان هرج­ومرج طلب هستند، انقلاب به پا کرده­اند و گروگان‌گیری کرده­اند و در نهایت اسلام پس از کمونیسم بزرگترین تهدید است. اگر این برنامه نمی‌کوشید این تصاویر کلیشه­ای را تصحیح کند آن‌ها هیچ علاقه­ای نشان نمی‌دادند. این یکی از آن سه سطح بود.

ما با سطح دیگری از واکنش روبه‌رو بودیم که درون جامعۀ مسلمانان وجود داشت. ما کشوری مانند مصر را داشتیم که اساسا اهل تسنن هستند. من نیز به عنوان یک فرد پاکستانی سنی مذهب هستم و به عنوان یک مسلمان سنی مذهب با وضعیت مصری­ها همذات‌پنداری و همدلی می‌کردم. وضعیت مصر به گونه­ای است که اهل تسنن اکثریت مسلمانان را تشکیل می‌دهند پس چرا ما باید به ایران می‌رفتیم؟ با رفتن به ایران و نشان دادن مشکلات آن‌ها و تلاش برای فهم مشکلات ایران احتمالا ما با وضعیت ایرانی­ها نیز بسیار همدلی کردیم، با این حال آن‌ها نیز نسبت به رسانه­ها کاملا شک و تردید داشتند. ما پاکستانی­ها را نیز داشتیم که در همان سطح واکنش نشان دادند. سطح سوم مربوط به سطح منطقه­ای بود، که کشمکش­های منطقه­ای در جایی که پروژۀ BBC مشغول ساختن فیلمی دربارۀ اسلام بود، ایجاد شد. مثال بارز جنوب آسیا بود که هندی­ها و پاکستانی­ها سه بار با یکدیگر جنگ کردند. در پاکستان با این پرسش‌ها روبه‌رو بودیم که چرا BBC برنامه­ای دربارۀ اسلام می‌سازد؟ آیا می‌کوشد اسلام را متزلزل کند؟ آیا می‌کوشد دولت اسلامی را بی‌ثبات کند؟ در هند ما دقیقا با واکنشی برعکس روبه‌رو بودیم. در هند مردم این احساس را داشتند که چون من پاکستانی هستم، این یک پروژه در حمایت از اسلام‌ است و این تلاشی است تا روابط هندیان با اقلیت مسلمان را بی‌ثبات کند. بدین ترتیب پروژه در همۀ این سه سطح، در فهمی سطحی و کوته­بینانه نسبت به اسلام گیر کرده بود.

اکنون فرضیۀ دیگری نیز وجود دارد که مطرح می‌کنم؛ به دلیل رسانه­ها و به دلیل دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم (دنیای پسامدرن) اسلام ناگهان از حوزۀ محققان و دانشگاهیان که مدت­های طولانی از عمر خود را صرف مطالعۀ اسلام کرده­اند و می‌توانند پاسخی متعادل و منطقی در بسیاری از موارد ارائه کنند، خارج شده است و در حال حاضر مسئله­ای عمومی شده است. هر کس که بتواند مستندی بسازد یا ساعتی را صرف حمله به مسلمانان کند، ناگهان صاحب­نظر می‌شود؛ متخصص رسانه­ای اسلام می‌شود.

این رویه برای محققان مسلمان منجر به درك ضرورت بیان واقعیت اسلام و توانایی مطرح کردن آن می‌شود. این برای محققان حیاتی است؛ زیرا اگر آن‌ها نتوانند با توجه به حملات برق‌آسایی که در رسانه­ها وجود دارد، این کار را انجام دهند، از جانب تصاویری که در رسانه­ها پخش می‌گردد خطراتی به وجود خواهد آمد؛ اگر نگوییم به طور کامل اسلام تحریف می‌شود دست‌كم واقعیت اسلام مخدوش خواهد شد؛ زیرا همگی تصاویر کلیشه­ای از اسلام به عنوان مذهبی که در آن زن کتک می‌خورد، در آن بی­رحمی و هرج­ومرج طلبی وجود دارد در رسانه­ها غالب و مستولی است و اگر محققان اسلام نتوانند آن‌چه ماهیتا ویژگی­های اصلی اسلام را تشکیل می‌دهد، مطرح کنند، این کلیشه­ها که نیمی از مردم در غرب درگیر آن هستند، غالب خواهد گردید.

من کتابم را نوشتم سپس وارد میدان شدم تا فیلم بگیرم، نه این‌که کار میدانی خود را انجام دهم و سپس کتاب بنویسم. این موضوع گاهی ناامید‌کننده، گاهی سرگرم‌کننده و گاهی خشنودکننده بود که برخی از مطالبی که من در کمبریج بیان کردم ناگهان در میدان مورد تایید قرار می‌گرفتند و برجسته می‌گشتند. اجازه دهید مثال جالب توجهی از منظر یک فرد بریتانیایی ارائه کنم؛ در این پروژه یک تیم بزرگ مشغول به کار بودند، در مجموع چیزی حدود سی نفر، نکتۀ جالب توجه که من به آن پی بردم این بود که این گروه مانند دیگر اصحاب رسانه­ها نگاهی خنثی به اسلام داشتند و احتمالا برخی از آن‌ها نسبت به اسلام انزجار هم داشتند ولی هر چه آن‌ها بیشتر و بیشتر درگیر این پروژه می‌شدند و مجبور می‌شدند به همکاران خود توضیح دهند که اسلام چیست، متوجه شدم که موضع آن‌ها نسبت به اسلام در حال تغییر است. آن‌ها بیشتر و بیشتر شفیق اسلام می‌شدند و تقریبا بدون راهنمایی یا بحثی از طرف من از بحث­های اصلی اسلام آگاهی بیشتری پیدا می‌کردند؛ زیرا همه چیز با همان سرعت در حال وقوع بود. برای نمونه متوجه شدم که مسائل اصلی انگلستان، جنگ خلیج فارس و مسئلۀ سلمان رشدی بود؛ آن‌ها همان موضعی را اتخاذ کردند که ما مسلمانان موضع اسلامی می‌نامیم؛ برای نمونه آن‌ها دربارۀ سلمان رشدی می‌گفتند جای تعجب است که هرگاه دربارۀ سلمان رشدی در رسانه­ها اظهارنظر می‌شود از شخصیت­های کاملا بریتانیایی استفاده می‌شود که قطعا از مسلمانان برای کاری که انجام داده­اند و این‌که ارزش­های بریتانیا را درک نکرده­اند، انتقاد خواهند کرد. دربارۀ مسلمانان نیز به جای استفاده از شخصیت­های قابل قبول به کلیشه­های افراطی بسنده می‌کنند و بدین ترتیب دیدگاه­های بریتانیایی­ها و آن‌چه گفته­اند، تصدیق می‌گردد. این عمل دستکاری عامدانۀ رسانه­ها است تا کلیشه­هایی که ما از آن آگاهیم تقویت گردد. آن‌ها به من این نکته را یادآور می‌شدند که چه چیز در جریان است و این عمل چقدر آزاردهنده، زشت و ناراحت­کننده است. برای من جالب بود؛ زیرا به عنوان مسلمانی که درگیر رسانه­ها شده بودم، آگاه بودم که این روند گاهی آگاهانه اتفاق می‌افتد و گاهی ناآگاهانه. این موضوع از یک منظر کاملا متفاوت، آن‌چه ادوارد سعید دربارۀ شرق­شناسی بیان می‌کند را تقویت می‌کند؛ این مسئله مربوط به قدرت است و مسلمانان قدرت خود را از دست داده­اند، با این حال منظور سعید از قدرت، قدرت سیاسی است. من دربارۀ قدرت رسانه­ای صحبت می‌کنم که چیز کاملا جدیدی است. مسلمانان بسیار دیر متوجه این قدرت شده­اند و بعضا هنوز هم متوجه نشده­اند. به همین دلیل است که من این قدرت را دیو می‌نامم؛ زیرا همۀ ویژگی­ها و ابعاد دیو را داراست.

شما به برخی مشکلات پذیرش این برنامه در دنیای مسلمانان اشاره کردید و برای نمونه خطوط شیعه و سنی را تفکیک کردید. به نظر شما دربارۀ پذیرش آثاری این چنین چه مشکلاتی در غرب پیش می‌آید؟

در وهلۀ اول من بسیار بسیار مراقب بودم (و گروه کاملا نسبت به آن آگاه بود) که ما به هیچ‌وجه کشمکش عمدی یا تحریکی ایجاد نکنیم. منظورم این است که ما و حتی خود من به عنوان یک مسلمان شدیدا از این ضرورت آگاهیم که برای کتاب مقدس اسلام، قرآن، پیامبر الهی و شخصیت‌های صدر اسلام احترام کافی قائل شویم و آن‌ها را درگیر هرگونه مشاجره نکنیم؛ زیرا به نظر من این بحث­ها ما را کاملا از هدف پروژه منحرف می‌کرد. هدف ما در این پروژه به تصویر کشیدن آن‌چه در جوامع مسلمان‌نشین در حال وقوع است (در یک بستر تاریخی ولی تا حد ممکن از منظر مسلمانان) بود. بنابراین همه افراد از آن آگاه بودند و نسبت به آن حساسیت نشان می‌دادند. در این پروژه افراد مختلفی وجود داشت، برخی مسیحی و برخی سکولار بودند و برخی هم هیچ علاقه­ یا کششی به دین نداشتند، با این حال شاید به دلیل این حساسیت من، یا حساسیت اسلام، حتی به پیامبر الهی تنها با نام اشاره نمی‌کردند. مسلمانان به دلیل احترامی که برای پیامبر اسلام قائلند وی را نبی اکرم می‌نامند.

هر چند سیلابی از تصاویر منفی وجود دارد که گرداگرد مسلمانان در غرب می‌چرخد و آن‌ها را با خود می‌برد ولی چون من ذاتا فردی خوش‌بین هستم، متوجه شدم بسیاری از مردم در غرب تلاش بسیاری می‌کنند تا واقعا با دیگر ادیان و تمدن­ها برخورد کنند، که این به نظر من از ویژگی­های عصر پسامدرن است. گفته می‌شود مسلمانان غرب، بلوک آمریکا یا غرب را نفی کرده­اند، با این عدم پذیرش است که می‌توان متوجه شد بودیسم، هندوییسم یا اسلام چه می‌گویند. من در سخنرانی­هایم برای همگی سطوح جامعه، از دانشجویان گرفته تا اشخاص برجستۀ در راس قدرت یا دانشگاهیان، دختر و پسر متوجه شده­ام که کشش جدی نسبت به اسلام وجود دارد و آن‌ها می‌گویند به ما بگو اسلام اساسا دربارۀ چیست و حقیقتا روشنفکران زیادی وجود دارند.

ما هم‌چنین واکنشی در غرب داریم که مردم می‌گویند: آه، این لاپوشانی است؛ چون ما انتظار پروپاگاندای اسلامی را داشتیم. برخی گفتند BBC مشاور مسلمانی داشت که اهل پاکستان و مسلمان است، بنابراین این برنامه کاملا لاپوشانی است. این برنامه این بحث در کشوری مانند پاکستان که در آن می‌گفتند BBC چگونه می‌تواند برنامه­ای عادلانه و بی‌طرف دربارۀ اسلام تهیه کند؟ را واژگون می‌کند.

دربارۀ برنامه‌هایی که دربارۀ اسلام ساخته می‌شوند رویه­ای وجود دارد که به رسانه­ها بازمی‌گردد و با مسائل جاری پیوند می‌خورد. یکی از ویژگی­های رسانه­ها حافظۀ بسیار بسیار کوتاه‌مدت آن‌هاست. به نظر من وقتی سریال­هایی شبیه به کار ما تولید می‌شوند تا حد زیادی به شرایط بین­الملل و حوادثی که در رابطه با اسلام رخ می‌دهد، بستگی دارد. تلاش­های جدی صورت می‌گیرد تا به مسائل مربوط به جوامع اسلامی پرداخته شود.
1390 .25 فروردین / نویسنده: فیلیپ شلزینگر / نظر: 0 /

نظرات:

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |