خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

پارادايم هاي زيبايي شناسي هنر معاصر

نخستين پرسش در باب هنر مدرن اين امكان وجود دارد كه هنر مدرن و معاصر را كه در دنيايي متفاوت از دنياي شرق و با ارزش ها يي متفاوت از عالم شرقي تكوين يافته است در بادي امر نفي شود.
...

در نخستين پرسش در باب هنر مدرن اين امكان وجود دارد كه هنر مدرن و معاصر را كه در دنيايي متفاوت از دنياي شرق و با ارزش ها يي متفاوت از عالم شرقي تكوين يافته است در بادي امر نفي شود اما از ديدگاهي اشراقي و عرفاني اين هنر كه ذاتش پوشاننده و نيهيليستي به نظر مي آيد با همسخني با شيخ محمود شبستري ممدوح و اصيل و الهي تلقي شود.
شيخ در پاسخ به اين كه آيا بت و مظاهر آن آيا همه كفر است يا نه مي گويد:
بت اينجا مظهر عشق و وحدت
بود زنار بستن عقد خدمت
چه كفر و دين بود قائم به هستي
شود توحيد عين بت پرستي
چرا اشيا هست، هستي را مظاهر
از آن جمله يكي بت باشد آخر
نكو انديشه كن اي مرد عاقل
كه بت از روي هستي نيست باطل
بدان كايزد تعالي خالق اوست
ز نيكو هر چه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است
اگر شري است در وي او ز غير است
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
يقين كردي كه دين در بت پرستي است
وگر مشرك ز بت آگاه گشتي
كجا در دين خود گمراه گشتي
نديد او ز بت الا خلق ظاهر
بدين علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نه بيني حق پنهان
بشرع اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازي گشته بيزار
كزو كفر حقيقي شد پديدار
درون هر بتي جاني است پنهان
به زير كفر ايماني است پنهان
هميشه كفر در تسبيح حق است
وان من شي گفت اينجا چه دق است
 
راه هاي شناخت هنر غربي
شناخت هنر مدرن از دو طريق ممكن است .
 نخست از راه شهود و درك ذوقي ، فارغ از هرگونه استدلال محض و  و عقلاني صرف.
ديگر از راه تامل نظري و فلسفي در مباني انديشه موسسين تئوري هنر.
راه دوم راهي عام تر است، براي بسياري از غيرهنرمندان كه بيشتر اهل نظر اند تا ذوق. البته راهي ميانه نيز به زعم بسياري وجود دارد كه در مرز تامل نظري و ذوقي قرار دارد.و آن راه نقد هنري روش زيبايي شناسي نظري است.
 
مراتب هنر غربي
 هنر غربي مانند هر هنري در ادوار تاريخي مختلف سه گونه تجربه هنري را آزموده است .
1. هنر عام كلاسيك و داستاني متعارف يا عميق كه موسس ارزش هاي هنري هر دوره است.
 _آثار داوينجي مظهر تثبيت ارزش هاي هنري انسان مدارانه عصر رنسانس.
2.هنر آوانگارد و خواص كه در هر دوره تاريخي در برابر ارزش هاي مسلط هنري عصر قرار مي گيرد و به شالوده شكني و نفي ارزش هاي مطلق هنري عصر مي پردازد.
_تجربه سوررئاليستي نوعي نفي كنندگي ارزش هاي مسلط هنر جديد.
3.هنر مبتذل و سطحي كه هر دو گونه تجربه هنري به همراه دارد و بر بنياد تقليد از آثار ابداعي اصيل موسس و يا نفي كننده و ويرانگر ارزش هاي مطلق هنري عصر به راه خويش ادامه مي دهد  بيشتر هنرهاي جهانسومي هويت مسخ شده اي چنين دارند.
 _ مسخ ارزش هاي هنري رسمي در دنياي نيهيليسم انفعالي هنر پاپ امريكايي
 مباني انديشه نظري و فلسفي هنر جديد
فيچينو و دكارت
 با تامل در موضوع تاثير متفكران در ظهور آرائ جديد هنري و تاسيس تاريخ فلسفه هنر و زيبايي، قطعا با نام هاي فچينو و دكارت با دو ديدگاه متفاوت «ذوقي» و «انتقادي و فلسفي» آشنا مي شويم . هريك از اين متفكران عليرغم دو سه قرن فاصله با يكديگر به نحوي در بنيان گذاري تئوري هنر مدرن و جديد موثر بوده اند.
فيچينو در تكوين روانشناسي هنر جديد نقش و تاثيري مشابه راجر و فرانسيس بيكن در شكل گيري علم جديد داشته است، او هنر نامشروع در عرف كليسايي كهن مسيحي را در رنسانس تحت تاثير انديشه نوافلاطوني عصر خويش به نحوي جديد تفسير كرد و طوري در كار آورد كه مثلا پردة ونوس بوتيچلي كه از نخستين آثار برهنه و اروتيك تلقي مي شد ممدوح و به مثابه جلوه گاه زيبايي و جمال و بهاء الهي در نظر مي آمد.
 اما دكارت تاثيري بنيادي تر از فيچينو داشته است. اونظامي نو در تفكر و انديشه بشري را پيدا آورد و موسس تفكر مدرن و مدرنيته بود و به عبارتي تئوري هاي دنياي مدرن مديون نظريه هاي دكارتي است.
دكارت بي آن كه كتاب هاي مفصل و جدي در تاريخ و تئوري هنر نوشته باشد. بر اساس همان مبادي انديشه مدرن منشأ شكل گيري تلقي تازه اي از هنر و زيبايي شد[1].
دكارت در حقيقت با تفسير ي متفاوت از هستي و حقيقت و معرفت زمينه دگرگوني همه نظريه هاي مدرسي مسيحي كلاسيك را از جمله فلسفه هنر و زيبايي شناسي عصر را كه متاثر از ارسطو و افلاطون

كارت در حقيقت با تفسير ي متفاوت از هستي و حقيقت و معرفت زمينه دگرگوني همه نظريه هاي مدرسي مسيحي كلاسيك را از جمله فلسفه هنر و زيبايي شناسي عصر

و آوگوستينوس بود فراهم كرد. از اين نظر مي توان او را باني فلسفه هنر و زيبايي شناسي مدرن دانست.
 4. روكوكو و باروك راهي براي اثبات جوهر ارزش هاي مطلق طبيعت انگارانه انسان مداري
 اصول تفسير جديد دكارت از حقيقت و هستي و معرفت و از آن جا مباني تفكر جديد همان سوبژكتيويته subjectivity  و خودبنيادي است. سوژهsubject  در جهان دكارتي به معناي ذهن است درست در نقطه مقابل مفهوم كهن آن كه به همه موجودات طبيعي و انسان تا خدا اطلاق مي شد. ابژه object   در دنياي قديم به معناي برابر ايستاده سوژه و قرين به معناي امر ذهني بود كه يعني هر آن چه معتبر به اعتبار ذهن است.
حال در عالم دكارتي انقلابي در حال وقوع بود. سوژه به انسان اطلاق مي يافت زيرا در نظر دكارتي يقيني ترين امور همان من متفكر ‌( كوگيتو ) است. و همه اشيا و امور به يقين من سوژه حقيقت پيدا مي كند، از اين باب ابژه بودن نحوي تعلق پيدا كردن به سوژه است. ابژه ها ديگر موجود بما هو موجود نيستند بلكه موجودند به اعتبار سوژه. با اين مقدمات نسبت بشر به موجودات و علم ما به آن مرجعش همين شعور نفساني انسان به خود است.
از اين پس از ديدگاه فلسفي انسان مدار و محور هستي تلقي شد كه همه موجودات اوبژه اوست. در اين مقام خودبنيادانه ديگر انسان چون عصر اساطير غوطه ور در هستي و او در قرب آن و شناور در راز ها و افسون هاي آن نبود. عالم دكارتي ديگر آينه تجليات خداوند نبود و به صرف ابژه انساني تنزل پيدا كرده بود. تاملات دكارت پس از او مبناي فلسفه جديد شد. از كانت تا نيچه همه در مقام اثبات راي دكارت بودند. البته در دوران معاصر انسان هاي متفكر در مقام گريز و گذر از اين خودبنيادي و بازگشت به حقيقت بوده اند، از جمله فيلسوفان اگزيستانس.
از نتايج بسيار مهم تفكر دكارتي سوبژكتيويسم نظريه بازنمايي
representative معرفت و دانش بشري از واقعيت است.بنا بر اين نظر، علم بشري به جهان و موجودات خارجي اعم از موجودات طبيعي يا آثار هنري ، از طريق تصوير و نمايش و ارائهpresentation   آن ها است.
از اينجا ادراك اشيا به مثابه ابژه به واسطه
represent   شدن    آن ها، يعني استحضار و به حضور خود طلبيدن و نماياندن آن ها  به سوژه ميسر مي شود. اشيا هنگامي كه در عالم واقعي خويش اند ابژه نمي شوند ولي وقتي بازنمود  representation يافتند ابژه مي شوند
  5. بازنمود جهان به صورت امواج در هنر اشباحي امپرسيونيستي وان گوگ ابژه نحوي تصوير و شبح است كه ذهن به دلخواه خود بنا بر نرم ها و هنجار ها و آن ها را فراخوانده است. در اينجا ما در حضور انضمامي اشيا نيستيم بلكه احكام ذهني خود را بر آن ها تحميل مي كند[2].
در مقام علم مدرن دكارتي و زيبايي شناسي دكارتي و فيلسوفان هنر و حوزه زيبايي شناسي از جمله بومگارتن و كانت كه دنياي هنري را به احساس صرف و فرم و شكل محض تحويل مي كند و تقليل مي بخشد ، انسان در دنياي حكم عقل خودبنياد خويش هنر و تجربه هنري را مي سنجد و آن ها را چونان ابژه بازنمود مي كند، در حقيقت آن ها را به صورت ها و شكل هاي اشباحي و نمايشي و تصويري تحويل كرده است كه درچارچوب ادراكي سوژه يعني من مستقل از هر انسان و هر موجودي رها در جهان محصور شده است. در ساحت علم دكارتي همدلي با اثر هنري از بين مي رود و حقيقت اثر خود را از ما مي پوشاند و ديگر حجاب از چهره برنمي گيرد. و راز و سر خود را اشكار نمي كند و به زبان نمي آيد. همه راز ها به مسئله تحويل مي شود و از مناظر مختلف مثل روانشناسي و روانكاوي و جامعه شناسي و ادبيات به رأي و نظر خويش مي سنجيم و آن را حل مي كنيم، در حالي كه در حقيقت از آن فاصله گرفته ايم. همسخني و همدلي در علم دكارتي محال به نظر مي رسد زيرا چنين همدلي نسبت به طبيعت و جهان با سوداگري و سلطه بر طبيعت محال است.
 متفكران انسي مي دانند كه شرط بنيادي فهم آثار هنري اين است كه از تحميل خود نفساني و سوژه خودبنياد بر اين آثار اجتناب ورزيم و در مقام ترك بگذاريم چنان كه هستند خود را بنمايانند. در حقيقت كوشش متفكر انسي بازگشت به حضور و شهود اوليه و در نتيجه اجتناب از تبديل و تحويل واقعيت اثر هنري به ابژة(متعلَّق نفساني شناسايي)  و سوژه ( ذهن خودبنياد بشري). برخي گرايشات منطق هرمنوتيك جديد و نگاه اشراقي و عرفاني به هستي در دنياي مدرن جهدشان سير به سوي تلقي ذات اثر هنري به مثابه اثر هنري است و نه تصور آن در حكم ابژه هنري كه بي جان است. آن ها مي خواهند خود را در برابر جهان بازنگه دارند تا آثار هنري خود رازشان را براي ما بگشايند.
6. امكان تحقق نحوي نگاه انسي در دنياي مدرن به جهان؛ راهي براي گشايش تفكري باز به سوي جهان
7. هنرمند شرقي در دنياي مدرن تنها و غريب مي كوشد چونان عارف دنياي قديم به نحوي نگاه باز به هستي از طريق اُنس به هستي، هرچند اغلب فرماليستي، برسد.
 مباني سوبژكتيو دكارتي هنر مدرن
 مفاهيم اصلي دكارتي و كانتي هنر و زيبايي شناسي از مبادي نگاه تازه  آن ها به هستي و جهان به ظهور آمده است، به شرح ذيل آمده است.
 1. خلاقيت ذهني در برابر الهام
از منظر تفكر دكارتي هنر از خلاقيت ذهني بشر بر آمده است. بنا بر اين هنر امري درون ذهني است و نه امري عيني و مستقل از ذهن انساني. در روزگار دين و اسطوره و فلسفه يوناني هنر يا   گونه اي ابداع و يا محاكات عالم وجود بود و يا  گونه اي الهام و انكشاف غيبي حقايق . اما در عصر كنوني منشا ابداع هنري نيز در سوژه است. انسان در مقام سوژه «خلاق مايشاي هنري» است
2.نبوغ نفساني در برابر منشائيت متعالي از اصول تفكر هنري معاصر اصالت نبوغ
ingenious   بشري هنرمند به جاي قبول حضور قدرت هاي ماورايي از جمله حضور جنgenius ها و فرشته ها و قدسيان و هرمسي اندر دنياي كهن شاعرانه و هنرمندانه است.

3. سنت شكني ، بدعت و نوآوري در روزگار ما هرچه بدعت و نو آوري فزون تر، مقبول تر به نحوي كه گسيختن از سنت خود به نحوي سنت بدل مي گردد. سنت شكني و آشنايي زدايي و ابتكار و اصالت خود هنرمند و تاسيس قواعدي كه از هنرمند به هنرمند بايد نو شود تا اصالت وي را فراهم سازد تاكيد مي كند.

4.ابهام دنياي هنري معاصر به ابهام و حتي بي معنايي محض ارزش مي نهد. از اينجا هر اثري صرفا امضاي هنرمند بر روي آن باشد هنر و حتي شاهكار تلقي مي شوند. ولو اين كه اعلاني پاره پاره باشد يا جعبه سارديني باشد.

 5. زيبايي و زشتي : معيارشناخت حسي فردي  طبع زيبايي شناسانه حكايت از توانايي كاملا سوبژكتيو انسان براي تميز زشت از زيبا دارد. از اين منظر زيبايي سوبژكتيو است و هر چيزي كه سليقه يا حساسيت ذهني ما را ارضا كند زيبا است.زيبايي از اين باب چيزي جز ادراك ذهني و لذت حاصل از آن است. موجود زيبا

بازگشت به دنيايي جادويي بر طبق اين تفسير، دوره‌اي شكل گرفت به نام دورة مدرن، كه مدرنيته براي آن صرفاً بر زماني تاريخي، يعني اكنون در مقابل گ

از تناسب فيزيكي و يا كمال روحي و معنوي چنان كه پيشينيان درك مي كردند برنمي آمد .   

8. اوج خلاقيت ذهني در تجربه هنري سوررئاليستي
9. نبوغ ميكل آنژ آغاز تاكيد هنرمندان و فيلسوفان هنر در باب مرجعيت نبوغ هنرمندانه در دنياي جديد نبوغ لازمه خلاقيت است و قدرت نبوغ خلاق همچون قدرت خدايي در عالم هنر پرستيده مي شود. با فرض نبوغ هنر و هنرمند تابع هيچ قاعده و حكمت هنري مستقل نيست. هنرمند در ابداع هنري تابع تجربه شخصي خويش است . او مخالف حكايت گري است. انديشه كانتي نهايت چنين انديشه اي است. بنابراين حقيقتي از اثر هنري جز احساسات و نفسانيات و موهومات و اشباح ذهني هنرمند از عالم درون و بيرون باقي نمي ماند.  
10. ساختار شكني و آشنازدايي پارادايم هنر معاصر در نمادهاي غير متعارف مانند اسباب هاي عادي و پيش پاافتاده
 به‌ قول‌ «ميرچاالياده‌» هنرمندان به گونه اي ويران گرانه پايان‌ جهان‌ را در هنر جديد محاكات‌ و ابداع‌ مي‌كنند، كه‌ به‌ عقيدة‌ وي‌، مميزّة‌ آن‌ ويراني‌ و انهدام‌ بيان‌ و زبان‌ هنري‌ است‌. اين‌ امحاء و انهدام‌ بيان‌ از نقاشي‌ آغاز مي‌گردد، و سپس‌ به‌ شعر و رُمان‌ و تئاتر كشيده‌ مي‌شود.
 در بعضي‌ موارد آنچه‌ رخ‌ داده‌، عبارت‌ از نابودي‌ واقعي‌ عالم‌ هنري‌ مستقر و موجود است‌. با تماشاي‌ بعضي‌ آثار متأخر، آدمي‌ احساس‌ مي‌كند كه‌ هنرمند خواسته‌ است‌ دفتر تمام‌ تاريخ‌ نقاشي‌، و كلاً هنر را بشويد. اين‌ كار بيش‌ از ويراني‌ و نابودي‌ است‌، و در حقيقت‌ بازگشت‌ به‌ هيولاي‌ بي‌ شكل‌ و هاويه‌ است‌.
با وجود اين‌ در اين‌ قبيل‌ آثار آدمي‌ حدس‌ مي‌زند كه‌ هنرمند در جستجوي‌ چيزي‌است‌ كه‌ هنوز آن‌ را بيان‌ نكرده‌ است‌. او مي‌بايست‌ ويرانه‌هاي‌ انباشته‌ شده‌ از انقلاب‌هاي‌ هنري‌ گذشته‌ را از ميان‌ بردارد، و به‌ جوهر باروري‌ و شكوفايي‌ ماده‌ دست‌ يابد، تا بتواند تاريخ‌ هنر را از هيچ‌ شروع‌ كند، و از سربگيرد. چنين‌ احساس‌ مي‌شود كه‌ در نزد بسياري‌ از هنرمندان‌ جديد، ويراني‌ و نابودي‌ زبان‌ هنرها حكايت‌ از آغاز بي‌ عالمي‌ جديد و افقي‌ وراي‌ افق‌ امروز مي‌كند.
 خلاصه‌ اين‌ كه‌ در هنر مدرن‌، هنرمندان‌ با نيست‌انگاري‌ به‌ ويران‌ كردن‌ جهان‌ هنري‌ مي‌پردازند، و عالم‌ هنري‌ خودشان‌ را برويرانه‌هاي‌ جهان‌ مي‌سازند. تلاش‌ براي‌ ويران‌ كردن‌ زبان‌هاي‌ هنري‌ با حضور مضاعفي‌ كه‌ به‌ هنرمند دست‌ مي‌دهد، در حقيقت‌ نشانة‌ دريافت‌ تازه‌اي‌ است‌، براي‌ اين‌ هنرمندان‌. بدين‌ تفصيل‌ كه‌ آنها دريافته‌اند «ازسرگيري‌ واقعي‌» فقط‌ پس‌ از «پايان‌ واقعي‌» ممكن‌ است‌. از اينجا هنرمندان‌ نخستين
كسان‌ در ميان‌ مردم‌ اين‌ دوره‌ و روزگارند كه‌ همّت‌ خويش‌ را صرف‌ ويران‌ كردن‌ دنياي‌ خود مي‌نمايند، تا آن‌ عالم‌ هنري‌ را كه‌ در آن‌ آدمي‌ بتواند هم‌ زيست‌ كند، و هم‌ به‌ تماشا و نظاره‌ بايستد، و هم‌ قادر به‌ تخيّل‌ معنوي‌ و سير در عالم‌ حقيقي‌ باشد، ابداع‌ كنند.
11. نفي ارزش ها بر پايه خواست هنرمندان آوانگارد از طريق بازنمايي غيرمتعارف واقعيت
12 . ابهام آفريني در آثار هنرمندان مدرن مانند پيكاسو و دالي از اينجا است كه رمان بيداري فينگان هاي جيمز جويس و موسيقي نامانوس دوازده صدايي موضوعيت پيدا مي كند.
ديگر آن كه در دنياي هنر آوانگارد نفس دشواري و و هرچه درنيافتني تر حجيت و ارزش مطلق پيدا مي كند. اثر هرچه ناشناخته تر باشد مطلوب تر مي شود به گونه راز آميزي بدون راز ، جادو بدون جادو و شيطان.
بنا براين هرچه اثر نامفهوم تر و هرچه غريب تر ممدوح تر .همه هنرمندان يقين دارند كه هرچه گستاخ تر و بت شكن تر و پوچ تر و درنيافتني تر باشند ستوده تر و نازپرورده تر و عزيز و پرستيده تر خواهند بود. 
13. بي تناسبي و گريز از قرينگي نحوي تكيه گاه زيبايي شناسي مدرن اكنون ديگر زيبايي را لفافه وجود تلقي نمي كنند صفتي كه حقيقت با آن رخ مي گشايد و در نهايت تابش و ظهور هستي است . زيبايي اساسا از هستي و وجود جدايي ناپذير است. در عصر مدرن زيبايي تابع حواس و تجارب زيستي انساني ماست و براي نفس ما خوشايند است.مفهوم جديد دانش زيبايي شناسي و استتيك
aesthetic   بومگارتن آلماني از ريشـه   aesthetosيوناني به معناي ادراك حسي است. اين تعبير از هنر و زيبايي در نزد ملل گذشته مانند ايران و هند و چين و مصر اسلام و مسيحيت وجود نداشت.

14. تركيب بندي مدرن حلزوني برگرفته از هنرهاي جادويي كهن هنر مدرن در نهايت تحقق مباني زيبايي شناسي در  تفكر دكارت و كانت بود،كه در دنياي كنوني در دورة مدرن، حيات آدميان را در نظر و عمل در برگرفته است. ما در دورة مدرن ‌دكارتي مي‌نگريم و در علم و تكنولوژي همان‌قدر دكارتي‌هستيم كه در هنر و زيبايي‌شناسي.
ديديم كه تفسير دكارت از حقيقتِ وجود و معرفت و عواقب و نتايج اين تفسير در تاريخ فلسفة غرب امري عارضي و تصادفي نبوده است.
 15. بازگشت به دنيايي جادويي بر طبق اين تفسير، دوره‌اي شكل گرفت به نام دورة مدرن، كه مدرنيته براي آن صرفاً بر زماني تاريخي، يعني اكنون در مقابل گذشته، دلالت نداشت؛ بلكه حاكي از دوره‌اي از ادوار تاريخي بشر و حقيقت بود كه در آن، انسان مقام و جايگاهي خاص در هستي يافته بود كه همه چيز را رقم مي‌زد. يكي از نتايج مهم مدرنيته پيدايش معنايي جديد از هنر و زيبايي بود كه منجر به تأسيس علم استتيك يا زيبايي‌شناسي با مباني و مفاهيم خاص خود گرديد.
انسان معاصر اكنون هنر را در همين محدوده مي‌فهمد و تفسير مي‌كند و با همين ديد هنري به سراغ پيشينيان مي‌رود و طبيعي است كه كوچك‌ترين نشاني از اين‌گونه مفاهيم در ميان آنان نيابد؛ و به سبب فقدان همين‌گونه مباحث نظري هنري، آثارشان را حاصل دورة جهل و ناداني كودكي بشر مي‌داند و هنر مدرن را كمال هنري تاريخ حيات آدمي.
 در حالي كه اگر از آنان بپرسيم، معلوم نيست كه اصلاً هنر استتيك مدرن را هنر حقيقي بدانند؛ چنان‌كه هگل- مدرن‌ترين فيلسوف جهان دكارتي- كه در افق فكري دكارت مباني مدرنيته را به كمال رساند و مهم‌ترين اثر را دربارة فلسفة هنر و زيبايي شناسي مدرن نوشت، صراحتاً اظهار داشت كه هنر در دورة مدرن پايان يافته است و اين به معني مرگ هنر است.
هنر بزرگ از اين منظر به گذشته تعلق دارد. قول هگل از جنس شعارهاي امروزي ما نيست، قولِ متفكري است كه آخرين فيلسوفان مدرن است. ممكن است بگوييم اين داوري هگل مربوط به سال‌هاي 1829- 1828 است كه او كتابي دربارة زيباشناسي نوشت و از آن زمان تاكنون، آثار هنري و جريان‌هاي مهم هنري موافق و مخالف نظري او پيدا آمده است؛ اما مسئله اين است كه آيا اكنون هنر در همان مقام اولية اصيل خويش، يعني همان مقام ظهور و انكشاف حقيقت و هستي،قرار دارد يا نه.
اصولاً تفكر مدرن مانند هر تفكر ديگري اقتضا مي‌كند نحوي  انكشاف و تجلي حقيقت در آن باشد، اما اين انكشاف در نگاه مدرن هنري با استتار حقيقت شرقي همراه بوده است و سخن هگل معطوف به اين نكته است كه هنر بزرگ به پايان رسيده است اما ايا هنر مدرن مرده است خود نكته ديگري است كه نياز به تامل دارد...  
 
 كلام آخر
زماني كه زيبايي و هنر به پايين ترين مراتب وجودي خويش مي رسد علم زيبايي شناسي تاسيس مي شود. زيبايي‌شناسي جديد نيز آن‌قدر سير نزولي پيمود كه اكنون غالباً مسائلش در فيزيولوژي و روان‌شناسي تجربي طرح و فهميده مي‌شود.اما شگفت آن است كه پس از روزگاري از بسط ماديت عصر روشنگري قرن هجده و هفده اكنون در دنياي پست مدرن نحوي تجربه دنياي جادويي و زيبايي شناسي شرقي در حال وقوع است.

 پی نوشت:
 [1] . دكارت نظريه خاصي در زيبايي شناسي و هنر نداشت. از او فقط كتاب مختصري درباره موسيقي نوشته بود.
[2] . موش آزمايشگاهي مثال بارز چنين وضع نظري استيلايي است.
 

 

نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |