خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

دین در فیلم‌های مستقل(بخش دوم)

1390 .24 اردیبهشت

مرحوم آیت الله خمینی فتواهای […]فراوانی داشته است. یکی از این فتواها باعث تمایز جمهوری اسلامی ایران از دیگر جوامع مسلمان می­باشد. به نظر ایشان تغییر جنسیت مجاز است و اشکال شرعی ندارد.

دین در فیلم‌های مستقل(بخش دوم)

شبیه دیگران باش[1]

(مستند)

1. مرحوم آیت الله خمینی فتواهای  […]فراوانی داشته است. یکی از این فتواها باعث تمایز جمهوری اسلامی ایران از دیگر جوامع مسلمان می­باشد. به نظر ایشان تغییر جنسیت مجاز است و اشکال شرعی ندارد.[2] در کشوری کاملاً مذهبی و راست آیین، ]امام[ خمینی، حکم دینی بی­چون و چرایی وضع کرد. مجازات هم‌جنس‌گرایی در ایران مرگ است.

2. در این فیلمِ مستند، طناز اسحاقیان،[3] کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس، به فرهنگ دین‌سالار و طرز تفکر ایرانیانی می­پردازد که آرزوی تغییر جنسیت را به منظور پذیرفته شدن در قانون اسلامی دارند. این راه عواقب بعضاً جبران ناپذیری از جمله شرمساری تا پایان عمر را با خود به همراه دارد.

3. اسحاقیان به مرکز جرّاحی میرداماد، مطب دکتر بهرام میرجلالی در تهران رفت و در آن­جا زنان و مردان جوانی را دید که سعی در تغییر جنسیت و رهایی از سردرگمی هویت جنسی خود را دارند. هزینۀ این نوع جراحی 4500 دلار است و دکتر میرجلالی تا به حال حدود 460 عمل انجام داده است. بیشتر این جرّاحی­ها پیچیده و دردناک هستند و دکتر با روش ابداعی خود از راه ایجاد آلت تناسی زنانه به كمك روده، مردان را تبدیل به زن می­کند.

بیشتر افرادی که حاضر به صحبت دربارۀ تصمیمشان با اسحاقیان شدند، مرد بودند. آن­ها دوست داشتند دربارۀ عمل جرّاحی، ردّ عمل جرّاحی،[4] آزار و اذیت­ها و گیر افتادن در جسمی اشتباه صحبت کنند.

4. فرد مشتاق به تغییر جنسیت با مردان مختلفی در مراحل عمل تغییر جنسیت ـ از قبیل فکر کردن دربارۀ عمل، گذراندن آزمون­های روان‌شناختی، آمادگی برای عمل و دیدار با افراد تغییر جنسیت یافته ـ ملاقات می­کند. اَنوش پسری 20 ساله است که دوست‌پسرش علی او را وادار به تغییر جنسیت می­کند؛ زیرا راه رفتن با یک زن در خیابان آسان­تر است. علی اصغر جوانی 24 ساله است که قبلاً مرحلۀ ارزیابی روان‌شناختی را گذرانده است و از جدایی بدن از روح بیش از هم‌جنس‌گرایی رنج می­برد.

ویدا که به علی‌اصغر دربارۀ عمل و حل مشکل ترک خانواده کمک می­کند، خود تغییر جنسیت از مرد به زن را تجربه کرده است. ویدا می­گوید که چه‌قدر از مردان هم‌جنس‌باز متنفر است، زیرا آن­ها مرد هستند با احساسات مردانه ولی هنوز هم به دنبال تنوع جنسی هستند. به نظر ویدا عمل تغییر جنسیت، قانونی و قابل قبول است. چون اگر اشتباه بود دولت آن‌را تصویب نمی­کرد. ما جمهوری اسلامی هستیم و مذهب در بطن جریانات قرار دارد.

5. در طول فیلم، شاهد افرادی هستیم که دوست دارند این فتوا را در راستای عقاید دینی خود به‌کار برند. مذهبیونِ طرفدار یکی از این گروه‌های تغییر جنسیت معتقدند که فتوای ]امام[ خمینی اشاره به این نکته دارد که عمل تغییر جنسیت، باعث دست بردن در آفرینش طبیعی خداوند نمی‌شود بلکه ویژگی­ها و خصوصیات ]آفرینش[ را تغییر می­دهد.

از چوب می­توان صندلی ساخت، از آرد نان و بدن مرد را می­توان تبدیل به زن کرد. به‌هر حال در این گروه‌ها افرادی هستند که از سوی خانواده، جامعه، پلیس اخلاق، نیروی انتظامی و سپاه پاسداران طرد می­شوند.

6. در ادامۀ فیلم، فرهاد دوست علی‌اصغر را می­بینیم که در همۀ مراحلِ عمل جرّاحی همراه اوست؛ زیرا خانواده­اش او را ترک کرده­اند و در نهایت تبدیل به یک روسپی می­شود. فرهاد پس از مشاهدۀ سختی­های عمل و روبه‌رو شدن با این حقیقت که ارضای جنسی در افراد تغییر جنسیت یافته محقق نمی­شود و این‌که بیشتر افراد تغییر جنسیت داده گرایش به خودکشی دارند، نظر خود را دربارۀ عمل عوض می­کند. فرهاد معتقد است خدا او را دوست دارد؛ زیرا باعث شده است آگاهی یابد و با عمل از بد به بدتر تبدیل نشود.

7. علی‌اصغر شب پیش از عمل جرّاحی به طور شفاهی پیام شبیه دیگران باش را توضیح می‌دهد:

اگر در پی هویت خود هستید، باید این کار را کنید. هویت من پس از عمل تعریف می­شود. در آن هنگام شفافیت معنا پیدا می­کند. در دنیایی که با خانواده، سنت و دین تعریف شده است مردانی تصمیم گرفتند که چه کسی باشند و فشارهای زیادی را متحمل شدند تا بر انتظارات کهن فائق آیند و با شفافیت زندگی کنند.

در حاشیه

سال 2004 طناز اسحاقیان مشغول مطالعۀ نیویورک تایمز بود که به داستانی دربارۀ عمل تغییر جنسیت قانونی در ایران برخورد. این مقاله دربارۀ پدیده­ای در زادگاهش بود که در شش سالگی آن را ترک کرد و اکنون او را ترغیب به ساختن شبیه دیگران باش کرده است.

او به ایران رفت و یک هفته را در اتاق انتظار دکتر بهرام میرجلالی در مرکز جراحی میرداماد در تهران گذراند. جایی‌كه مردان و زنان جوان روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه در آن حضور داشتند. اسحاقیان برای تحقیق دربارۀ موضوع و فیلم‌برداری در ایران با دولت مشکلی پیدا نکرد.

از اسحاقیان دربارۀ حضور کمِ زنان در مستندش پرسیده شد[5] و او گفت که در كل زنان در عمل تغییر جنسیت موفق­ترند. زنان راحت­تر از مردان هویت جنسی خود را عوض می­کنند. آن­ها شغل پیدا می­کنند، ازدواج می­کنند و بنابراین تا حد زیادی چیزهای بیشتری برای از دست دادن از طریق حضور در فیلم دارند.

برای فهم بهتر نقش اسلام در زندگی مردانِ مشتاق به تغییر جنسیت واضح است که دین فقط بخشی از فرهنگ آن­هاست. روابط افراد با خانواده­هایشان از مهم­ترین مسائل است. زندگی در ایران انفرادی نیست. زندگی کمک افراد به یکدیگر و تکیه به یکدیگر برای کنار آمدن با انتظارات دینی و فرهنگی است و بنابراین نتایج وخیمی در انتظار افرادی است که دست به عمل می­زنند. روابط پیچیده است و بنابراین عواقبِ پیچیده­ای در انتظار ]افراد[ است. در دنیایی که انتظارات مشخص هستند شبیه دیگران نبودن خیلی سخت است.

اسحاقیان علاقه­مند به محرک­های قدرت در خانواده­های مردان مشتاق به عمل بود. بنابراین روابط بین مادران، پدران، برادران و خواهران فرای و در بطن زندگی این مردان جای دارند. این حقیقت که این مردان جوان به قطع رابطه با خانواده مشتاقند، می­تواند ریشه در عدم شفافیتی داشته باشد که با آن زندگی می­کنند. به نظر اسحاقیان چیزی بدتر از عدم شفافیت وجود ندارد، عاملی که باعث نگرانی شدید می­شود. بنابراین در مستندش سعی می­کند تا احساس حضور و وضوح را در این مردان قوی و شجاع و همزمان نگران، اذیت شده و ناامید نشان دهد.

با اسحاقیان دربارۀ نقش زبان فیلم هم صحبت کردم. با رشد مفهوم تغییر جنسیت در ایران به منظور اثبات دین سالاری مدرن، زبان غرب هم جایگاه ویژه­ای پیدا کرده است. اسحاقیان می‌گوید که گفتمان فیلم، آمریکایی شده است. تعجب ما از این است که چگونه این سؤالات و مفاهیم، پیش از آمریکایی شدنِ هویت جنسی در ایران مورد بحث قرار گرفتند. چه فرهنگی به مردان و زنان اجازه داده است تا پیش از قانونی شدن عمل تغییر جنسیت، در جسمی اشتباه زندگی کنند؟

مرگ در عشق[6]

مرگ در عشق، فیلم بسیار پیچیده و ناخوشایندی برای تماشاست. مرگ در عشق، داستان خانواده­ای بدکار است. معمولاً خانواده­های بدکار به‌درد فیلم­های کمدی می­خورند ولی در این فیلم خبری از طنز نیست و فقط زشتی می­بینیم. پس چرا باید فیلمی را دید که پر از رفتارهای تنفر آمیز است؟

جواب این پرسش در این واقعیت نهفته است که بدکاریِ خانواده، نتیجۀ انتخاب مادر در هنگامی است که دختر جوانی در بازداشتگاه اُسرا در جریان شوئه[7] بوده است. دختر جوان با یکی از دکترهایی که بر روی یهودیان آزمایش انجام می­دهد رابطۀ جنسی داشته است. صحنه­های جنسی با صحنه­های آزمایش درهم آمیخته­اند و بسیار وحشتناک­اند. این تجربه زمینه را برای بقیۀ زندگی دختر و خانواده­اش آماده می­کند. زشتیِ بدکاری این خانواده نشانگر عواقب راحت شدن اروپا از شر یهودیان است. ناخوشایندی فیلم بیانگر ماهیت مخرّب نسل‌کشیِ انجام شده با نام هولوکاست است. ما به دیدن حوادث اتفاق افتاده برای افراد در شوئه عادت کرده­ایم.

دوراكووُِ: دهکدۀ احمق­ها[8]

(مستند)

به نظر می­رسد این فیلم دربارۀ استفادۀ غلط از دین و خداوند می­باشد. دهکدۀ دوراکووُ بیشتر شبیه یک محوطۀ کوچک است تا دهکده. این دهکده چیزی شبیه اردوگاهی است برای جوانانی که با سرپرستی رییسی خودکامه و مغرور با نام میخائیل فیودورویچ می­باشد. اصل مهم در این اردوگاه پیروی از قوانین و اطاعت از رییس است. فرض بر این است که جوانان با این روش می‌توانند مسیر زندگی خود را مشخص کنند. خیلی عجیب است ولی انگار که خداوند بر این اردوگاه حاکم است. خداوند، رییس، قوانین و حتی جوانان ساکن در اردوگاه را انتخاب کرده است. فیودورویچ هر کاری انجام می­دهد تا پول درآورد و زندگی راحتی داشته باشد ولی ادعا می­کند که این ارادۀ خداوند است.

در این معنا شاهد استفادۀ غلط از مفهوم خداوند هستیم؛ زیرا هیچ ارتباطی بین خداوند و زندگی راحت طلبانۀ فیودورویچ وجود ندارد. موازی با فیلم، داستانی سیاسی نیز وجود دارد. فیودورویچ و نزدیکان سیاسی­اش دربارۀ انتخاب روسیه از سوی خداوند صحبت می­کنند. خداوند، پوتین را انتخاب کرده است و روس­ها باید برای آسایش از دستورات او تبعیت کنند. ولی با عوض شدن گورباچف و یلتسین موجی نهان از نارضایتی پدید آمد. فیودورویچ آرزوی بازگشت به دوران گذشته را دارد که در آن همه چیز تحت کنترل رهبران بود. دموکراسی، جایگاه روسیه را تنزل بخشیده ولی به اعتقاد فیودورویچ پوتین می­تواند روسیه را از لحاظ سیاسی ارتقاء بخشد.

جای تعجب است که خداوند از پوتین و نظام سیاسی ضددموکراتیک جدید در روسیه حمایت می­کند. برداشتی غلط از مفهوم خداوند در سیاست و ادارۀ امور اردوگاه وجود دارد. مسئله­ای که ارجاع به خداوند را غیرمعمول می­سازد این است که در روزگارانِ پیش از دموکراسی، ارجاع به خداوند در شوروی سابق وجود نداشت. اکنون فیودورویچ آرزوی بازگشت به روزگار پیش از دموکراسی را دارد ولی معتقد است که این بازگشت، فقط با اذن خداوند میسر است و نفرت او از دموکراسی مقدمه­ای برای بازگشت است. سؤالی که در ذهن بیننده نقش می­بندد این است:

اگر دوراکووُ دهکدۀ احمق­هاست، چه کسانی احمق هستند؟ جوانانی که برای دریافت کمک به دهکده آمده‌اند؟ افرادی که به ایجاد اردوگاه سعی در کمک به جوانان و ایجاد فضایی با پیروی مطلق دارند؟ افرادی که آرزوی بازگشت به سیاست­های روسیۀ قدیم را دارند؟ آیا احمق کسانی هستند که برداشتی اشتباه از خداوند دارند و بنابراین قادر به برقراری ارتباطی معنوی نمی­باشند؟ احتمالاً جواب، همگی افراد فوق الذکر هستند.

دفتر خاطرات مردگان[9]

1. 24 اُکتبر ساعت 11 شب جیسون کِرید با دانشجویانش به جنگل می­روند تا فیلم‌برداری فیلمی ترسناک با نام مرگ مرده[10] را برای پروژه­ای در دانشگاه پیتزبرگ آغاز کنند. با آغاز تصویربرداری، اخبار، خطاب به افراد اعلام می­کند که به‌طور شگفت‌آوری مردگان به زندگی برمی­گردند.

به فیلم دفتر خاطرات مردگان، ساختۀ جرج. ا. رومرو خوش آمدید.

2. فیلم جدید رومرو بیننده را به روز اوّل بازمی‌گرداند. آن هنگام که اجساد، جان یافته و به انسان­ها حمله می­کنند. این فیلم داستان وحشتی مکاشفه­ای است و این‌که چگونه افرادِ زنده و نه مرده­های جان گرفته منبع ایجاد وحشت در جهان می­شوند.

3. جیسون، دوربین را برداشته و ما را دعوت به تماشای مستندی از حوادثی واقعی دربارۀ بازگشت مردگان به زندگی می­کند؛ داستانی واقعی که تنها یک خبر غرض‌ورزانۀ رسانه‌های عمومی نیست. دفتر خاطرات مردگان ـ شبیه بسیاری از فیلم­های دیگر رومرو ـ دربارۀ مردگان جان گرفته است که به تریبونی برای نقد اجتماعی با کاوش در موضوعاتی مانند نژاد پرستی، مهاجرت، مادی‌گرایی، مصرف‌گرایی و پدیدۀ جدید گفتن حقیقت از طریق اینترنت می­پردازد. در میان این مشاهدات، مذهب جایگاه ویژه­ای دارد.

4. همزمان با بازگشت دانشجویان و استاد بازمانده، اَندرو مکسوِل به خانه، پی می­بریم که راننده ـ ماری دکستر ـ نشانی از کریستوفر قدیس را روی آیینۀ عقب ماشینش آویزان کرده تا راهنمای او باشد. متأسفانه کریستوفر قدیس نمی­تواند مانع حملۀ مردگان جان گرفته شود و در نتیجه ماری سه نفر را با ماشین زیر می­گیرد. ماری که نمی­تواند جان گرفتن مردگان را درک کند از کشتن آن سه نفر پریشان می­شود و سعی در نجات خود دارد. در پایان ماری خود مرده­ای جان گرفته می­شود که باید توسط یک جان گرفتۀ دیگر کشته شود.

5. در میان صحنه­های خونینِ کشتار مردگانِ جان گرفته به روش­هایی جدید و جذاب، داستان توسط یکی از بازماندگان با نام دِبرا روایت می­شود. دبرا برای ما توضیح می­دهد که خداوند قوانین حاکم بر ما را عوض کرده است و ما کماکان بازیگران این بازی هستیم. موضوع فقط جان گرفتن دوبارۀ مردگان نیست بلکه زندگان هم تبدیل به موجوداتی ظالم و بدکار شده­اند که در دنیایی آکنده از تهدیدات انسانی زندگی می­کنند.

6. توضیحات فراوانی در وصف رستاخیز مردگان وجود دارد. گزارش‌های رادیویی با صدای اربابان وحشت مانند استفن کینگ، وِس كِرِیوِن و کویینتین تارانتینو بیانگر پارانویا[11] ـ به خانوادۀ خود اطمینان نکن ـ آشوب و از دست دادن کنترل می­باشند. در نهایت تنها صدای رادیو از آنِ مؤمنی مسیحی[12] است که فریادکنان اذعان می­دارد که مردگان به دلیل گناهان ما سیر نمی­شوند و بنابراین باید به زانو درآیید و در نزد خداوند توبه کنید.

ساموئل ـ تنها شخصیت مذهبیِ کمک‌رسانِ فیلم ـ مردی ناشنوا از فرقۀ آمیش[13] است که از دینامیت برای كشتن مردگانِ جان گرفته[14] استفاده می‌كند و هنگامی‌كه مرده‌ای او را گاز می‌گیرد به جای تبدیل شدن به یکی از آن­ها خود و مرده را می­کشد.

7. راوی داستان، دِبرا در نهایت به همراه دیگر افراد به خانه باز می­گردد. در خانه به دنبال والدین و برادرش می­گردد ولی از ترس این‌که تبدیل به مرده شده باشند در خانه به دنبال مایکل می­گردد و او را نماد قدرت و شجاعت در مواقع خطر می­یابد. متأسفانه همگی خانوادۀ او تبدیل به مرده‌های جان گرفته شده و در آخر کشته­ می­شوند. در این‌جاست که دبرا آگاهانه پی می­برد در نهایت همۀ ما مصون از مرگ و وحشت خواهیم بود و آن‌‌ها را با آغوش باز خواهیم پذیرفت و وحشت تنها فرصتی دوباره برای نجات یافتن است.

راوی سپس در اشاره به مردگان جان گرفته به طور تاثر انگیزی اذعان می­دارد که:

سابق بر این ما بر علیه خود بودیم، اکنون ما بر علیه آن‌هاییم با این تفاوت که آن­ها خودِ ما هستند.

ترس و وحشت از مردگان جان گرفته بخشی از زندگی انسان­هاست و این ماییم که باید بر نقطه ضعف­های انسانی خود غلبه کنیم.

8. در پایانِ مستند همۀ رسانه­های اصلی ناپدید می­شوند و ما به صداها و تصاویر بی­شماری از هکرها و بلاگرها گوش کرده و نگاه می­کنیم ولی حقیقت را نمی­توان در این صداها یافت زیرا تمامی تبدیل به صداهای زاید و گوش‌خراش شده­اند. دبرا با استمداد طلبیدن از مایکل مجبور به شلیک به دوست‌پسرش جیسون می­شود. دبرا با دیدن منبع حقیقی وحشت در نزد زندگان در نهایت این حقیقت را درمی­یابد که شاید انسانیت ارزش نجات دادن را ندارد. شاید به همین دلیل است که خداوند قوانین را عوض کرده است.

در حاشیه

پس از تماشای دفتر خاطرات مردگان، فرصت مصاحبه با کارگردان آن جرج ا. رومِرو را یافتم. برایم جالب بود که چرا رومرو دوست دارد با ژورنال دین و فیلم مصاحبه کند. من همیشه عاشق کارهای رومرو بوده­ام و معتقدم نقدهای اجتماعی او از طریق مردگانِ جان گرفته، مرگ و خنده همیشه راهگشا بوده است. دلیل مصاحبه­ام با او فهم این نکته است که چرا و چگونه از دین، آن هم در بافتار مسیحی و کاتولیک، در فیلم­هایش استفاده می­کند.

جرج ا. رومِرور بزرگ شدۀ برانکس[15] است. خانوادۀ پدرش اهل کاستل اسپانیا بودند. از همان اوایل متوجه تعصب پدرش نسبت به پورتوریکوها[16] شد. با وجود احترام فراوان رومرو برای پدرش، هر چند وقت یک‌بار رومرو انتقادهایی را به نظرات پدر وارد می­کرد. به همین دلیل است که رومرو مسائل مربوط به مهاجرت را تا اندازه‌هایی در فیلم­های خود گنجانده است. با این‌که او بزرگ شدۀ برانکس است ولی احساس می­کند که از سوی ایتالیایی­ها مورد تبعیض قرار گرفته است. او دین­های مختلفی را در خانواده­اش تجربه کرده است. او عمویی مورمون[17] و دایی یهودی داشته است. مسائلی مانند نژاد و قومیت، برخاسته از حرفۀ فیلم‌سازی رومرو دربارۀ مردگان جان گرفته هستند.

پدربزرگ و مادربزرگ مادری­اش لیتوانیایی بودند. پدربزرگش در بخش مدیریت متروی نیویورک کار می­کرد و همیشه با داستان­های عجیب و غریب به خانه بازمی­گشت. یک‌بار پدربزرگش جسد تکه‌تکه شدۀ مردی را در تونل پیدا کرده بود و این حادثه چنان رومرو را مبهوت کرد که ترس وجودش را فراگرفت.

رومرو از کودکی کاتولیک بزرگ شد و به آن و به عشاء ربانی اعتقاد کامل داشت ولی بعدها فهمید که شما می­توانید در همۀ زندگیتان قدیس باشید ولی سیب بدزدید و اگر مردید به جهنم بروید.

مدت کوتاهی پس از این مکاشفه، مادربزرگش فوت کرد و در مراسم کفن و دفن او همه می‌گفتند که او به بهشت رفته است ولی رومرو از خود می­پرسید:

چه می­شود اگر مادربزرگ پیش از فوتش کار خطایی انجام داده باشد؟ پس باید الان در جهنم باشد.

هم‌چنین رومرو گفت که به‌خاطر این حرفش تا خانه از پدرش کتک خورده است. این حادثه لحظه­ای مهم در زندگی رومرو است. جایی‌كه دین کم­ترین قدرت را پیدا می­کند.

رومرو از مدرسۀ کشیشان به دبیرستان رفت. برادرانش شر بودند. معمولاً دانش­آموزان دیگر را با قدارۀ پلاستیکی[18] می­زدند و به دانش­آموزان که خصوصیات ویژه­­ای مانند هم‌جنس‌گرایی داشتند گیر می­دادند. این تجربه بر عقاید مذهبی رومرو تأثیر داشت و باعث تنزل آن­ها در زندگیش شد. به همین دلیل است که کشیشان و راهبه‌ها در فیلم‌هایش پایانی تراژیک و ناخوشایند دارند.

هنگام رفتنش به دانشگاه مسائل مختلف تحت تأثیر حشیش، طبل­های بونگو[19] و شعرخوانی در کافی‌شاپ­ها بودند. دین با رومرو نماند ولی این هنگامی است که رومرو اوّلین حضورش در عالَم سینما را تجربه کرده و در سال 1968 اوّلین فیلمش دربارۀ مردگان جان گرفته با نام شب مردگان زنده شده[20] را ساخت و بدین ترتیب رومرو پیشگام در عرصۀ ساختن فیلم­های مدرن دربارۀ مردگان جان گرفته شد.

اوّلین علاقۀ سینمایی رومرو نمایش همسایۀ آقای راجرز[21] است. جرج علاقۀ ویژه­ای به شخصیت اوّل این نمایش دارد و او را انسانی قوی‌بنیه می­داند.

در حال حاضر رومرو در کانادا زندگی می­کند. او دوست دارد از بازیگران کانادایی استفاده کند زیرا تأکید کمتری بر ستاره بودن بازیگر دارد.[22] تأکید او بیشتر بر بازیگری است به همراه این‌كه گزینش بازیگر در کانادا بسیار آسان­تر است. این روزها او فیلم­های خود را در کانادا می­سازد و طی سه سال و نیم گذشته در تورنتو زندگی کرده است.

1390 .24 اردیبهشت / نویسنده: / نظر: 0 /

نظرات:

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |