خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

آشنایی با ادوار تاریخی هنر

پدیدآورنده: محمد مددپور 1389 .15 شهریور

هنر از دو منظر فلسفه و حکمت می توان نظر کرد، و به نتایج متفاوت نیز رسید، امّا این دو بینش معرفت شناسانة شهودی و استدلالی ، خود به نوبت به نظرگاههای تاریخی که اصل الاصول تفکر انسان در هر دورة تاریخی است ، بازمی گردند.
هنر از دو منظر فلسفه و حکمت می توان نظر کرد، و به نتایج متفاوت نیز رسید، امّا این دو بینش معرفت شناسانة شهودی و استدلالی ، خود به نوبت به نظرگاههای تاریخی که اصل الاصول تفکر انسان در هر دورة تاریخی است ، بازمی گردند. البته برخی نظرگاههای تاریخی مناسبت بیشتری با فلسفه دارد، و برخی نظرگاههای تاریخی با حکمت . در باب این نظرگاه تاریخی قبلاً به تفصیل در کتاب "حکمت معنوی و ساحت هنر " و "حکمت اُنسی هنر اسلامی " سخن گفته ایم ، و در اینجا به اجمال صرفاً برای تذکر بدان اشاره می کنیم ، بعلاوه به برخی نظریه های پست مدرن در این باب نیز متذکر می شویم . در روزگار معاصر برخی از فلاسفه ازجمله توماس کوهن ، میشل فوکو، گاستون باشلار و پل فیرابند به نکته ای در باب فرهنگها رسیده اند، که با تفصیل و بسط آن در گذشته ، می توان دریافت که حکیمان دینی به نحوی دیگر در عصر اسلام و مسیحیت به آن اشاره کرده بودند. به اعتقاد این حکیمان مطالعه و پژوهش و تحقیق انسان در هر دورة تاریخی معطوف به اسماء و نظرگاهی اسمایی است که بر عالم و آدم مستولی است .

بنابر حکمت اُنسی و علم الاسماء تاریخی ، در هر دوره ای ، جهان و انسان ذیل اسمی از اسماء الهی قرار دارد، که از سیطرة آن اسم به طور کلی نمی شود گریخت . با این اسماء تمدنی ، انسان همه اشیاء و امور را تعریفی خاص می دهد، و به نحوی خاص آنها را درک می کند. این اسم در یونان به صورت زئوس و کاسموس تجلّی کرد، و نسبت خاص انسان یونانی با این اسماء، نام "متافیزیک " به خود گرفت ، و در همه آثار هنری و فلسفی و سیاسی یونان و روم مستولی شد. وحدت فرهنگ و تمدن یونانی ـ رومی به این اسم واحد متافیزیک یونانی بازمی گردد. علیرغم کثرت اندیشه ها و نحله های فلسفی و حتی عرفان و دین نهایتاً روحی واحد بر همه امور غالب است .

چنین است تمدن اسلامی که اسم "الله اکبر " بر آن حکومت می کند، و تمدن مسیحی که اسم "روح الله "، و تمدن یهودی موسوی که اسم "کلیم الله "، و اسماء دیگر در تمدنهای دینی دیگر. و نهایتاً تمدن جدید اسم "کوگتیو " یعنی "من اندیشمند " دکارتی را پیروی می کند. بشرمداری و موضوعیت انسان به جای هر امر الوهی و قدسی اصالت پیدا می کند و، به تَبَع ، سیطرة این اسم که از اسماء حجابی اسماء الحسنای الهی است ، غلبه می کند.

امّا در نظریه های پست مدرن به نحوی دیگر، به نظریه سیطرة "اصول فوق علمی و تمدنی " در ادوار مختلف رسیده اند. توماس کوهن و پل فیرابند زمانی نشان دادند، که در علم آنچه به عنوان واقعیت مطرح می شود به مبنای آن بستگی دارد، و اهل تحقیق مورد پژوهش خود را با آن می سنجند. به همین سبب بر کارهای تجربی و علم رسمی در قلمرو جهان عینی و ذهنی یک "پارادایم " و "سرمشق " حکومت دارد، و تا زمانی که این نمونه اعتبار خود را از دست نداده است ، و سرمشق جدید جانشین آن نشده ، پیوسته مورد پیروی قرار خواهد گرفت . کوهن و فیرابند وجود جهان خارجی واقعیات را در قلمرو علم نفی می کنند، و مدعی اند که در عرصة علوم ، ساختار ذهنی محقق معلوم می دارد که چه چیزی واقعیت عینی بشمار می رود. بنابراین دانش در عصر ما از این نظر ساخته می شود، نه آنکه کشف عینیات باشد. نیازها و ضرورتهای اجتماعی و تاریخی جهت دانش و مفهوم پیشرفت آن را تعیین می کند، درحالی که در جامعه ای دیگر، عکس این نظریه ها ممکن است پیشرفت تلقی شود. از اینجا وقتی گفته می شود که "علم " جایگزین "خرافه "، یا "روشنگری " جایگزین "جزمیت و تاریک اندیشی " می شود، نوعی گذار از تاریکی به روشنایی مطرح نیست ، بلکه نوعی دگرگونی در پارادایم و یا سرمشق حاکم مورد بحث است .

کوهن و همفکرانش با نظریه پیشرفت و رشد یکنواخت علوم مخالف بودند، و تحولات آن را حاصل حرکت ناپیوسته و متقاطع از نمونه های اصلی یا پارادایم ها می دانستند. بنابراین هر جامعه و فرهنگ خاصی پارادایم خود را دارد، و علم و هنر در سایه این پارادایم های مسلط در هر دوره تاریخی تکوین می یابد، نه آنکه براساس یک پژوهش عقلانیِ پیش رونده ، فارغ از پارادایم ها و سرمشق های تاریخی شکل گیرد.

به هر تقدیر در هر دورة تاریخی و در هر فرهنگی ، پارادایم های خاصی بر پژوهش هنر و علم و سیاست و غیره مسلط اند، و دارای توجیه عقلانی خاص خویش اند، نه آنکه عقلانیت بنابر فرض عصر فرهنگ روشنگری و مدرنیته ، اختصاص به عصر حاضر داشته باشد، و بقیه فرهنگها و تمدنها بی خرد و غیرعقلانی باشند.

میشل فوکو و گاستون باشلار نیز به نحوی دیگر بر همین نظریه در تبارشناسی علم تأکید دارند. به اعتقاد فوکو هر دوره "مبحث و گفتار علمی " Discourse بیان خاص خود را دارد، و تأویلات هر دوره بر اساس تحولات فرهنگی و علمی و اجتماعی تحول می یابد. فوکو می گوید هر فرهنگ نظام تأویلی خاص خود را دارد، در نتیجه هیچگونه گفتار و مبحث علمی جاودانه وجود ندارد، از اینجا نظام دلالتی زبان هر دوره با دوره های قبلی آن تفاوت دارد. فوکو متأثر از مبانی هرمنوتیکی نیچه در رسالة "نیچه ، تبارشناسی و تاریخ " به این نکته معطوف شده است ، که فرضیة "پیشرفت تاریخی " بی وجه است ، و تکامل یک نوع ، یا سرنوشت یک قوم را دنبال نمی کند، و نشان نمی دهد، بل انحراف ها، گسست ها، ادعاهای نادرست ، و محاسبه های خطا را نشان می دهد، که امکان داده اند تا تمامی آن چیزهایی که ما واقعیت پنداشته ایم ، و برای آن ، ارزش قائل شده ایم ، شکل گیرند.

جیانی واتیمو پدیدارشناس ایتالیایی الاصل با همین نظرگاهِ پارادایم ها و صورتهای نوعی ، به قلمرو هنر تأکید بیشتری از فوکو و کوهن دارد، که به فرهنگ و علم نظر داشتند. واتیمو در کتاب "پایان مدرنیته " می نویسد: هر دورة تاریخی سازنده پارادایم ها و سرمشقهای خاصی از فراشد هنر و ابداع است . در نتیجه نمی توان در سایة هر یک از این پارادایم ها وضع آفرینش هنریِ روزگاری دیگر را سنجید؛ به همین جهت تکامل و تداومی هم در کار نیست ، آنچنانکه نویسندگان عصر مدرنیسم می پنداشتند.

واتیمو مانند کوهن و فوکو نظریة پیشرفت مداوم هنر را رد می کند، و معتقد است هنر در ادوار تاریخ ، جهشها و انقطاعها را به صورت دوایری متصل به هم سپری می کند، و حرکتی است از یک پارادایم به پارادایم دیگر. پارادایم هنری هر دوره سرانجام اعتبار خود را از دست می دهد، و ناتوانی اش آشکار می شود، و سرانجام جای خود را به پارادایمی نو می سپارد. هر اثر هنری در دل پارادایم پدیدار می شود، و به اصول و مبانی حاکم بر پارادایم متعهد می ماند. این همان "صورت شناسی یا تیپولوژی تاریخی " است ، که نحوی نگاه تحویلی و عرفی مدرن به "علم الاسماء قدسی کهن " دارد.

براساس این نظریه ، واتیمو به عصر مدرنیته و هنر مدرن توجه می کند. به اعتقاد او، پارادایم مدرنیته مقتضی واژگونی همه پارادایم های کهن است . او می گوید. مدرنیته با ایمان به ترقی و پیشرفت و مدرن و نو شدن مشخص می شود.

پیشگامان رنسانس در اروپا چون رابله و اراسموس و مونتنی و پترارکا و بوکاچو به سود انسان زمینی ، از درک اهمیت ارزشهای زمینی سخن گفتند، و آثار مهم وسوسه های اینجهانی را متذکر شدند، و قدرتهای کهن دینی و دنیوی قرون وسطایی را به باد انتقاد گرفتند. روشنگران نیز به عنوان منادیان پارادایم قرن هجدهم و نوزدهم ، امروزین شدن و بریدن از گذشته را ترویج کردند. کانت هم این مراتب را در مقالة "روشنگری چیست "، شعار عصر مدرن خواند، و از امروزین و معاصر بودن به مثابه ممیزة پایان قرن هیجدهم یاد کرد. درواقع کانت برای نخستین بار زمان حال و معاصر و مدرن بودن را چونان مسأله ای فلسفی مطرح کرد. فرد و سوبژکتیویته و عقلانیت فردی و جمعیِ نفسانی جدید، مدار ارزشهای مدرن است . پیشرفت و ترقی نیز ذیل این مراتب تفسیر و تأویل می شود.

بنابراین در عصر حاضر "مدرنیته " و "مدرن و معاصر بودن " ارزشی است اساسی ، که همه ارزشهای دیگر بر مدار آن می گردد؛ حتّی ارزشها و فضایل دینی . هنر در این زندگی مدرن ، همه زندگی بشر را چون پرکنندة خلأ معنویت ادیان ، فرامی گیرد. آینده در افق بسط و پیشرفت اکنون دیده می شود. فوتوریسم جنبش این آینده انگاری هنری است ، که در آغاز قرن بیستم نمود بسیار داشت . زمانی که گروهی در سودای سیطرة تام و تمام تکنیک و تکنولوژی مدرن بر همة پهنة حیات بشری و کیهانی بودند، و نهایتاً به عصر پست مدرن می پیوستند، هنر در این دوران به کوشش برخی فلاسفه ـ چنانکه آمد ـ جایگاهی معرفتی پیدا می کند، درحالی که معرفت شناسی Epistemology آغازگر مدرنیته بود.

از این پس فیلسوفان پست مدرنی مانند نیچه سنّت و پارادایم فلسفی مدرن کانتی را افسون زدایی کردند، و آن را از افلاک متافیزیک ذهنی عصر روشنگری به خاک مذلت کشاندند. نیچه گفته بود پارادایمهای مدرن همان پارادایمهای مسیحی اند، با این تفاوت که مطلق بودنشان را از تقدّسشان اخذ نکرده بودند، بلکه با نوعی مکر و ریا و نهانروشی مقتضی نیست انگاری انفعالی مستتقر کرده بودند، اکنون باید افسون زدایی و مکرزدایی شوند، و جوهر نیست انگارانه شان نابود شود، و این خود مستلزم نیست انگاری فعال است . و نهایتاً نیست انگاری فعال ، خویشتن را نیز نابود می کند، و آنگاه کودکی و معصومیت بازمی آید.

اگر پارادایم واحدی در هر دوره بر هنر غالب نبود، قدر مسلم چندگانگی در تعریف هنر آن دوره پدید می آمد. مثلاً تئوری افلاطون دربارة هنر کاملاً با تئوری ارسطو متضاد درمی آمد، و یکی از آنها از جوهر پارادایم یونانی هنر رهایی می یافتند، و هنر را مجلای حقیقت می دانستند، نه محاکات و تخییل واقعیت و عالم واقع . هرچند در جزئیات افلاطون و ارسطو و افلوطین از نظر مراتب جزوی معرفت شناسی ، یا درجة هنر و هنرمند و تأثیر مثبت یا سوءاثر بر مخاطب متفاوت اند، امّا در کل به امری واحد رجوع می کنند، و در سراسر تاریخ متافیزیک غربی از افلاطون تا نیچه ، چنین حکمی بطور بسیط و مرکب و مضاعف حاکم است .

پس از نیچه و پایان مدرنیته و متافیزیک است ، که اقلیتی از متفکران مانند هیدگر بر نظریه و پارادایم رسمی هنر غربی می شورند، و آن را در نظام مکاشفه حقیقت ،و اُنس با آن می بینند، و یا درآمدی از معرفت حقیقی . در این مرحله پارادایم نویی در عالم انسانی ظهور می کند، و متفکران غربی را از تارهای متافیزیک افلاطونی رها می کند، امّا هنوز نه چنان است که رهایی مطلق حاصل شده باشد.
1389 .15 شهریور / نویسنده: محمد مددپور / نظر: 0 /

نظرات:

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |