خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

دین در فیلم‌های مستقل(بخش سوم)

1390 .24 اردیبهشت

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4
آن‌چه در پی خواهد آمد گزارشی بلند است كه توسط دو تن از منتقدین و گزارشگران ژورنال مذهب و فیلم، ویلیام بلیزك(William L. Blizek) و روبی رامجی (Ruby Ramji) به مناسبت برگزاری جشنوارۀ فیلم ساندنس تهیه شده است. این جشنواره از تاریخ 17 تا 27 ژانویۀ سال 2008 در پارك سیتی شهر یوتای آمریكا برگزار شد. نظر به اهمیت این جشنواره و فیلم‌های عمدتا مهجوری كه در آن به نمایش درآمده‌اند ـ كه حتی این گزارش می‌تواند مدیران تامین برنامه‌های شبكه‌های مختلف رسانۀ ملی را ترغیب به خرید و نمایش برخی از آن‌ها نماید ـ و هم‌چنین آشنایی خوانندگان ماه‌نامۀ رواق هنر و اندیشه با برداشت‌ها و تعاریف منتقدین و ریویونویس‌های غربی از حضور دین در سینما، این گزارش بلند بالا در چند شمارۀ پیاپی به چاپ خواهد رسید.

و اما بعد...

اسامه بن لادن كجای جهان است؟[1]

(مستند)

1. پس از چهار سال، مورگان اسپورلاك[2] كارگردان مستند بزرگ‌ترین ساز، لطفاً![3] دربارۀ محصولات مك‌دونالد، این‌بار با فیلمی دربارۀ اسامه ‌بن لادن پا به جشنوارۀ ساندنس می‌گذارد. با این‌كه شاهد اغراق در بعضی جاهای فیلم هستیم، كاری كه اسپورلاك انجام داده برگرداندن واقعیت به رویكردهای غیرواقعی دربارۀ تروریسم و جنگ است.

2. اسپورلاك به خاورمیانه سفر می‌كند و در جاهایی مانند مصر، مراكش، اسرائیل، اردن و عربستان‌سعودی هم‌چنین افغانستان و پاكستان به دنبال بن‌لادن می‌گردد تا او را دستگیر كند ولی به جای بن‌لادن به مردمانی دست پیدا می‌كند كه اكثراً مسلمان بوده، خانه‌هایشان را رها كرده‌اند و به دنبال همان چیزی هستند كه او اكنون در پی آن است؛ نجات خانواده و سلامتی. بعضی از آن‌ها از او استقبال می‌كنند و دیگران نظرات جالب توجه‌ای دربارۀ جنگ آمریكا علیه تروریسم دارند.

در طی سفر، اسپورلاك تاریخچه‌ای مختصر از روابط خارجی آمریكا با دیگر كشورها و نقش آن در ایجاد رژیم‌های افراطی ارائه می‌دهد ولی نكتۀ قابل توجه در این مستند، درس تاریخی نیست بلكه نقطه نظرات هوشمندانۀ مردمانی است كه او در كشورهای مختلف ملاقات می‌كند. اسپورلاك با شنیدن حرف‌های مسلمانان دربارۀ زندگی‌هایشان و اسامه‌ بن لادن بیننده را با طرز تفكر آن‌ها آشنا می‌كند.

3. مردم مصر را می‌بینیم كه چگونه بین دولت فاسد مورد حمایت آمریكایی‌ها و تروریسم گیر افتاده‌اند. در مراكش می‌بینیم كه چگونه فقر و بیكاری به افزایش افراطی‌گری منجر شده است. یك فعال اسلام‌گرای جوان معتقد است كه خشونت نتیجۀ پول و وعدة بهشت است. با ورود به اسرائیل اسپورلاك ابتدا به كرانۀ باختری می‌رود و با نگاهی متفاوت به مقولۀ جنگ روبه‌رو می‌شود. برای خیلی‌ها این جنگ برای دین نیست بلكه برای اشغال زمین است. فلسطین تبدیل به یك ابزار استراتژیك برای توجیه رفتار تروریستی شده است. این نظر وقتی در اسرائیل قوت پیدا می‌كند كه یهودیان اُرتدكس خواستار رفتن اسپورلاك از این سرزمین می‌شوند. در اُردن كشیش ارتدكس، پدر نابیل حداد به اسپورلاك می‌گوید كه از دین برای مخفی كردن زشتیِ افراطی‌گری استفاده می‌شود. در حقیقت القاعده تبدیل به یك ایدۀ بین قاره‌ای شده است. چیزی شبیه جهانی شدن! این ایده صادر شده است ولی حقیقت این است كه كسی خواستار آن نیست.

5. اسپورلاك دست‌ ما را در این نمایشِ جنگِ بین خیر و شر خالی می‌گذارد. او اسامه‌ بن لادن را نمی‌یابد و كاری بزرگ‌تر می‌كند. اسپورلاك به ما می‌فماند كه عوامل فراوانی باعث خَلق اسامه‌ بن لادن می‌شوند نه ایدئولوژی دینی و این واقعیت كه این گونه عوامل در دنیای خارج وجود دارند به معنای بیشتر شدن روزبه‌روز آن‌هاست. به هر حال بقیۀ دنیا به فكر گذران زندگی‌اند.

نیمه‌عمر[4]

1. همان‌طور که می­دانیم، دنیا در حال از هم پاشیدن است. در اخبار می­شنویم که زندگی روی زمین به اعماق تحمل‌ناپذیری تنزل یافته است. کمبود آب، آلودگی هوا، حوادث طبیعی و جنگ رواج یافته و خورشید رو به انفجار است. خورشید به نیمه‌عمر خود نزدیک می­شود. با وجود این‌كه فیلم به آینده می­پردازد ما در نزدیکیِ چنین سناریویی به سرمی­بریم. بنابراین خیال آن دور از ذهن نیست.

2. فیلم، بیانگر داستان مادری با نام سورا وو ـ با بازی جولیا نیکسون ـ است که سعی می­کند دو فرزند خود، دختری به نام پاملا که دبیرستان را تمام کرده و خدمۀ آشیانۀ هواپیماست و تیموتی هشت‌ساله را بزرگ کند. در این دنیای دلمرده، پدر خانواده آن­ها را ترک کرده و پیِ زندگی خودش رفته است.

3. با جلو رفتن داستان با شخصیت­هایی آشنا می­شویم که با خانوادۀ وو رابطه دارند. وِندِل مردی جوان است که با دختر بزرگ و زیبای خانوادۀ سورا رابطه دارد. بهترین دوست پاملا، اسکات است؛ او یك هم‌جنس‌گراست و پاملا عاشقش می­باشد. والدین اسکات منتظران ظهور مسیح در روز هفتم هستند که از هم‌جنس‌گرا بودن پسر خود راضی نمی­باشند و تا حدودی بر علیه خداوند آشوب می­کنند. جونا، معشوقۀ اسکات و معلم تیموتی است.

همۀ این شخصیت­ها ناکامل­اند و با تکیه به یکدیگر سعی در معنا بخشیدن به زندگی هم دارند تا شاید بتوانند جلوی بدتر شدن اوضاع را بگیرند. تیموتیِ جوان، تنها شخصیتی است که به نظر می­رسد تصویری کلی از رویدادها در ذهن داشته باشد.

4. فیلم، آکنده از تصاویر زیبای تپه‌ها و افق­های والنات کریک[5] و درّۀ دایابلو[6] است که با تصاویر انیمیشنی مربوط به خیالات تیموتی و نوع نگاه او به دنیا ادغام شده است.

5. با کم‌رنگ شدن امید ـ پاملا از پشت‌بام خانه­اش به پایین می­پرد ـ رابطه­ها به هم می­خورد. ما شاهد شخصیت­های مختلفی هستیم که سعی در اعلام خطر در تاریکی را دارند. پدر اسکات که کشیش کلیساست، پسرش را در حیاط پشتی منزلش غسل تعمید می­دهد. سورا که حس می‌کند طرد شده است با این‌که می­داند وِندِل به دخترش تجاوز کرده است به او اجازه می­دهد در خانه­اش بماند. پاملا که کسی را برای تکیه کردن ندارد با اسکات رابطۀ جنسی برقرار می­کند ولی از او بی­اعتنایی می­بیند. جونا به دلیل داشتن رابطه با اسکات، شغلش را از دست می­دهد و بعدها متوجه می­شود که اسکات همۀ ماجرا را از خود درآورده است تا خود را در نزد والدین، بی‌گناه نشان دهد. به جز وندل و اسکاتِ بی­اخلاق، دیگران را می­بینیم که چگونه برای رسیدن به نور می­جنگندند.

6. تیموتی که تنها شخصیت مورد وحی است، از وِندِل دربارۀ پایان جهان می­پرسد. وِندِل که فردی غیرمذهبی است جواب­های مختلفی می­دهد؛ مانند این‌که شاید مکاشفه اتفاق افتد یا که مسیح همه را نجات خواهد داد ولی بیشتر از همه این‌که خورشید منفجر می­شود و همه می­میرند. این صحنه به طور قابل ملاحظه­ای ـ هم‌چون امیدی به آینده ـ تیموتی را در برمی­گیرد. با جلو رفتن فیلم، تیموتی قادر به آوردن معجزه می­شود. هنگامی‌که دستش می­بُرد، آن را مداوا می­کند، اجسام را حرکت می­دهد، طیّ العرض[7] می­کند و برای حفظ خانواده­اش وِندِل را ناپدید می­کند.

در صحنۀ پایانی فیلم، تیموتی و پاملا، خورشید ـ این عامل قریب‌الوقوع ویرانی انسان را ـ تماشا می­کنند که آرام آرام از پشت افق به پایین می­رود. تیموتی به خواهرش می­گوید که خورشید باز می­گردد و دوباره می­تابد. خواهرش رو به او می­کند و می­گوید:

چنین چیزی قبلاً اتفاق نیفتاده است. تو این کار را کردی. نه!؟

و ما بینندگان در کمال شگفت پی‌می­بریم که این پسر کوچک ـ که مادر و خواهرش به دلیل رفتن پدرشان به غرب و ترک خانواده شکست خورده­اند ـ می­تواند خانوادۀ خود، خورشید و دنیا را شفا دهد. شاید او همان مسیحی است که جهان انتظارش را می­کشد. باید فیلم را ببینید و خود تصمیم بگیرید.

در حاشیه

جنیفر فَنگ[8] کارگردان نیمه‌عمر تا پیش از این، فیلمی مکاشفه­ای نساخته بود. او از مکاشفۀ قریب‌الوقوع برای وادار كردن مردم به تفکر استفاده می­کند. به نظر فنگ مردم باید دربارۀ آیندۀ خود تصمیم بگیرند. چون او نمی­خواهد از پیش، پایان فیلم برای بینندگان مشخص شود تصمیم‌گیری دربارۀ سرنوشت را به خودمان می­سپارد.

جنیفر فَنگ، فارغ‌التحصیل کارگردانی از مؤسسۀ فیلم آمریکا[9]است. او توانست جایزۀ یادبود هولیِ برنسون[10] و بورس استودیوی جهانی دریم وُرکس را دریافت کند. فنگ فیلمی ساخت که باید با ذهنی باز تماشا شود. او در این کار، نگران کشاندن بیننده به فضاهای دردناک و ناآرام نبود. در نگاه فنگ فیلم نوعی آرامش روحی همراه با زیر لایه­های عمیق، ارتباطات عاطفی و در آنِ واحد لحظه­هایی پر از خنده است.

نیمه‌عمر را رودریگو گارسیا[11] پروراند. او تا به حال کارگردان برنامه­های تلویزیونی معروفی مانند شش فوت زیر[12] و کارنیواله[13] بوده است. فیلم‌برداری این پروژه 35 روز طول کشید. یک‌سال صرف کات کردن و یک‌سال دیگر صرف افزودن انیمیشن­های آکنده از امید و یأس شد.

روبِن لیم[14] تهیه‌کنندۀ نیمه‌عمر، فنگ را از سال 2000 می­شناسد و معتقد است که فنگ منبع الهام وی در رویکردش به زندگی و فیلم بوده است. به نظر لیم، جنیفر می­تواند ایده­های پر مغز را به فیلم تبدیل کند. لیم هم‌چنین تحت تأثیر مفاهیم دینی فیلم بوده است. شخصیت اسکات تا اندازه‌هایی شبیه لیم است. او بزرگ شدۀ خانواده­ای از منتظران مسیح در روز هفتم[15] و جوان‌ترین خادم[16] کلیسا بوده است. با این‌که از ریشه­های دینی دور افتاده است ولی در ضمیر ناخودآگاهش حضور دارند و در فیلم نیمه‌عمر شاهد آن­ها هستیم. اسکات به دنبال هویت خود در دنیایی روبه‌فناست درحالی‌که والدینش از نشان دادن راه صحیح به او خودداری می­کنند. همزمان با ادعای استقلال اِسکات، پدرش رفتار او را نوعی خستگی تلقی می­کند که به ناآرامی می­انجامد. هر چه اسکات بیشتر تلاش می­کند بر شخصیت و مسیر زندگی­اش کنترل داشته باشد، والدینش بیشتر مقاومت می­کنند. پدر اسکات معتقد است که به جای جنگیدن برای رسیدن به کنترل، بعضی مواقع لازم است آن را رها کرده و به خداوند بسپاری. اسکات با عصبانیت می­گوید که دیگر به خدا اعتقاد ندارد. در این لحظۀ تقلید هنر از زندگی، شاید بفهمیم که چرا لیم، تهیه‌کنندگی فیلم را انتخاب کرده است.

فنگ و لیم با همدیگر فیلمی معنی­دار دربارۀ مشکلات خانوادگی، استقامت و امید در دنیایی از هم پاشیده ساخته‌اند. فیلمی که شما را وادار به تفکر می­کند؛ همان‌طور که فنگ آرزویش را می‌کرد.

ستارۀ قطبی[17]

1. ستارۀ قطبی، داستان رقت‌انگیز رپ‌خوانی با اشتیاق به نام دمتریوس ساکن هیوستون تگزاس است که رؤیاهایش حکایت از آینده­اش می‌كنند. در پایان فیلم معمای قتل حل‌شده­ای را شاهدیم که آکنده از عناصر ناپایدار رشد معنوی و اصول شهودی است.

2. فیلم با سکانسی از رؤیاهایی شروع می­شود که در زندگی دمتریوس مشهور به دی مَن[18] نقش فراوانی دارند. دمتریوس شاهد قتل دوستش جاستیس است و به همین دلیل از هیوستون و گرفتاری­های زندگی­اش فرار می­کند و در پایان سر از جایی پرت درمی­آورد. دمتریوس درحالی‌که به سایۀ درخت نگاه می­کند در دفتر خاطراتش می­نویسد:

در این جا به دنبال چه هستیم؟ چشمان روحم به دنبال آزادی­اند. کور شده­ام و علامتی را نمی­بینم. بیا و تماشا کن.

او صلیب زمخت مرصع به الماسی را می‌یابد که پشت درخت، روی قبر دوستش جاستیس گذاشته شده است. جیپی از راه می­رسد، کنار می­زند و دارّینگ، تنها مرد سیاه‌پوست دیگر منطقه با کلاه گاوچرانی و شلوار خاکی از دمتریوس می­خواهد سوار ماشینش شود. صدای ترانه­ای را از رادیو می­شنویم که قدرتی ماورایی و الطاف الهی را برایتان می­فرستد و پی‌می­بریم که شاید دارّینگ دیگر نشانه­ای برای کمک به دمتریوس در راه رسیدن به آزادی است.

3. با جلو رفتن فیلم، صحنه­های آکنده از خشونت نژادی و دوستی را در شهر کوچکی در تگزاس با نام تروبلین شاهد هستیم. در این‌جا دمتریوس همراه با دارّینگ در مزرعۀ ستارۀ قطبی به سر می­برند؛ جایی‌كه تمیز و اخلاقاً پاک است و درب ورودی گواهی بر نشانه بودن است. با آشنا شدن بیشتر این دو فرد با یکدیگر داستان­های متفاوت زندگی­شان بر ملا شده و می­فهمیم که هر دو مرد در پی رهایی از شبح گذشتۀ خود هستند. دارّینگ سعی می­کند با مرگ همسرش کنار بیاید. در پایان پی‌می­بریم که دمتریوس به دنبال برادری است که دو سال پیش گم کرده است.

4. در این‌جاست که عناصر معنوی فیلم نمایان می­شوند. دمتریوس در رؤیاهایش با پسری بومی مواجه می­شود که تی‌شرتی با علامت صلح پوشیده و صلیب الماس جاستیس را به گردن انداخته است. پسرک به دمتریوس می­گوید که می­داند چرا او به شهر آمده است. آمده است تا برادرش را پیدا کند. دارّینگ در توضیح به دمتریوس می­گوید که این رؤیا در واقع پیشگویی حقیقت بوده است.

5. در این‌جا می­فهمیم که قسمت بوده است دارّینگ و دمتریوس همدیگر را ملاقات کنند. دارّینگ شاهد قتل برادرِ دمتریوس به دست سه فرد محلّی بوده است که در صحنه­های پيشين نفرت نژادی خود را نسبت به هر دو نشان داده بودند. دارّینگ به دمتریوس می­گوید تا پيش از مشاهدۀ این جنایت وحشتناک هرگز چنین انسانی نبوده است.

6. سه فرد محلّی که نگران برملا‌شدن حقیقت­اند، تصمیم به قتل دمتریوس می­گیرند و در نهایت این کار را انجام می­دهند. همۀ نمادهایی که در سکانس رؤیاهای دمتریوس شاهد بودیم در سراسر فیلم اتفاق می­افتند و جای خالی باقی نمی­گذارند. دمتریوس چاقو می­خورد و هنگامی‌که روی ساحل می­افتد، می­فهمد که دیگر نابینا نیست. با این‌که عدالت اجرا نمی­شود، دمتریوس به عدالت از نگاه خود می­رسد. دمتریوس و تا اندازه‌اي دارّینگ بیانگر داستان رسیدن به رستگاری از طریق درمان زخم­ها و اعتماد به یکدیگرند.

 

برگردان: روح‌الله عطایی

به‌كوشش: سیدحمیدرضا قادری

منبع:ماهنامه رواق هنرواندیشه،شماره بیست وسوم

Ps147

 

 

1. Where in the World is Osama Bin Laden?

2. Morgan Spurlock

3. Super Size Me

4.  Half-Life

5. Walnut Creek

6. Diablo Valley

7. travel through space

8. Jennifer Phang

9. M.F.A

10. The Holleigh Bernson Memorial Award

11. Rodrigo García

12. Six Feet Under

13. Carnivà le

14. Reuben Lim

15. Seventh Day

16. Deacon

17. North Starr

18. D-Man
1390 .24 اردیبهشت / نویسنده: / نظر: 0 /

نظرات:

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |