خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

طرحی برای جامعه شناسی جامعه شناسی هنر

پدیدآورنده: اعظم راودراد 1389 .15 شهریور

تا پيش از آن كه جامعه‏ شناسى به عنوان يك علم از حدود 150 سال پيش شكل بگيرد، غالبا توسط فلاسفه يا مصلحان اجتماعى درباره‏ى جايگاه هنر در اجتماع انديشيده و سخن گفته مى‏شد.
 چكيده‏
 تا پيش از آن كه جامعه‏ شناسى به عنوان يك علم از حدود 150 سال پيش شكل بگيرد، غالبا توسط فلاسفه يا مصلحان اجتماعى درباره‏ى جايگاه هنر در اجتماع انديشيده و سخن گفته مى‏شد. براين اساس، توضيح هرگونه رابطه‏ى علت و معلولى ميان هنر و جامعه، از منظر رويكردهايى انتزاعى تبيين مى‏شد. نخستين جامعه‏شناسان از قرن نوزدهم ميلادى كوشيدند از موضع جامعه‏شناختى به اين رابطه بپردازند.

    اولين مباحث جامعه‏شناسى هنر با رويكرد رابطه‏ى علّى و مبتنى بر تأثير جامعه (علت) بر هنر (معلول) شكل گرفت. سپس به تشريح اين رابطه با استفاده از نمونه‏هايى از انواع هنرهاى زيبا مانند نقاشى، معمارى، مجسمه‏سازى، تئاتر، ادبيات و... اقدام شد. در اين دوره، مرز ميان فلسفه و جامعه‏شناسى هنر در بحث از رابطه‏ى هنر و جامعه از يكديگر قابل تشخيص نبود، اما به‏تدريج با پديد آمدن ديدگاه تاريخ اجتماعى هنر، انديشه‏ى جامعه‏شناختى نسبت به هنر گسترش يافت و به آهستگى جدايى و استقلال جامعه‏شناسى هنر از فلسفه شكل گرفت. با وجود اين، جامعه‏شناسى و تاريخ اجتماعى هنر با پذيرش تعيين‏كنندگى جامعه نسبت به هنر، همچنان به رابطه‏ى علت و معلولى ميان جامعه و هنر وفادار باقى ماندند تا اين كه از چند دهه پس از آغاز قرن بيستم ميلادى، تحول تازه‏اى در اين زمينه رخ داد و به جاى رابطه‏ى علّى ميان جامعه و هنر، تأثير متقابل جامعه و هنر مورد پذيرش قرار گرفت. به اين ترتيب رابطه‏ى يكسويه‏ى قبلى كه آثار هنرى را بازتاب علل اجتماعى تحليل مى‏كرد، جاى خود را به رابطه‏ى دوسويه يا علت و معلولى دوجانبه يا همان تأثير متقابل جامعه و هنر داد. به مدت چند دهه، اين رويكرد براى توضيح و تبيين جامعه‏شناسى هنر به كار مى‏رفت ولى با تغييرات تازه در شرايط اجتماعى و دگرگونى مباحث علوم انسانى و اجتماعى، به تبع آن جامعه‏شناسى هنر نيز متحول شد. از چند دهه مانده به پايان قرن بيستم ميلادى، پديدارى علم ارتباطات و گسترش پژوهش‏هاى متنوع در ميان مخاطبان و مصرف‏كنندگان آثار هنرى، به رابطه‏ى يكسويه‏ى علت و معلولى يا دوسويه‏ى تأثير متقابل پايان بخشيد و اساسا هنر به منزله‏ى جامعه مورد بررسى قرار گرفت كه در اصطلاح به آن مطالعات فرهنگى مى‏گويند. با افول قدرت‏هاى سياسى ماركس‏گرايانه در جهان امروز و قدرت‏يابى ليبراليسم سياسى، مطالعات فرهنگى و رويكرد هنر به منزله‏ى جامعه نسبت به دو رويكرد پيشين برترى يافته است.

 

 واژگان كليدى: جامعه‏شناسى، هنر، اجتماع‏

_______________________________________________________________

 * دانشيار گروه ارتباطات دانشكده‏ى علوم اجتماعى دانشگاه تهران‏

   

 مقدمه‏

 جامعه‏شناسى هنر از آغاز پيدايش خود به عنوان يكى از شاخه‏هاى جامعه‏شناسى تا به امروز، رويكردهاى نظرى متنوعى را شامل شده است. در يك تقسيم‏بندى كلى، مى‏توان گفت مهم‏ترين دغدغه‏ى جامعه‏شناسانى كه اين رشته را بنياد نهادند - متأثر از جامعه‏شناسى معرفت - توضيح رابطه‏ى علّى ميان هنر و جامعه بوده است. اين رابطه تا پيش از پرداختن جامعه‏شناسان به موضوع هنر، توسط فلاسفه‏ى هنر توضيح داده شده بود و در توضيح فلاسفه (به عنوان مثال هگل)، عليت و تعيين‏كنندگى از ميان اين دو حوزه، به معرفت و هنر نسبت داده شده بود. جامعه‏شناسان (براى مثال ماركس، لوكاچ و گلدمن) با وارونه‏سازى اين رابطه، عليت را به جامعه و شرايط مادى حيات نسبت دادند. نگره‏ى سومى هم وجود داشت (از آن ماكس شِلِر) كه با حفظ استقلال وجودى هر دو عرصه‏ى معرفت و جامعه، از مفهوم يگانگى انتخابى استفاده كرده، تأثيرهاى علّى و متقابل معرفت و جامعه را توضيح مى‏داد. البته اين نگره در حوزه‏ى معرفت محدود مانده بود و به هنر توجه‏اى نداشت.

 بنابراين، اولين مباحث جامعه‏شناسى هنر با رويكردى علّى و مبتنى بر تأثير جامعه بر هنر شكل گرفت و تا مدت‏ها محققان اجتماعىِ هنر را در پژوهش‏هايشان هدايت مى‏كرد. جامعه‏شناسى هنر با رويكرد علّى به لحاظ نظرى در مرز ميان فلسفه و جامعه‏شناسى قرار مى‏گرفت و در بسيارى موارد شامل مباحث صرفا نظرى و كم‏تر مبتنى بر توضيحات مصاديق عينى هنر و رابطه‏ى آن با جامعه مى‏شد. به عبارت ديگر، وجود رابطه‏ى علّى ميان هنر و جامعه با انتساب نقش تعيين‏كنندگى به جامعه، پيش‏فرض گرفته مى‏شد و سپس به توضيح اين رابطه با استفاده از مثال‏هايى از حوزه‏ى هنرهاى زيبا و هنرهاى بزرگ اقدام مى‏شد.

 همزمان با توسعه‏ى مطالعات مربوط به هنر و تاريخ اجتماعى، با تأكيد بر رابطه‏ى متقابل ميان هنر و جامعه و بدون تعيين جهت رابطه‏ى علّى ميان آن دو، ديدگاه تاريخ اجتماعى هنر به وجود آمد كه مواد خام و داده‏هاى تاريخى مورد نياز جامعه‏شناسى را براى ملموس‏تر شدن مباحث آن و نزديك‏تر شدن به تجربه‏ى واقعى فراهم آورد. به عبارت ديگر، با گسترش داده‏هاى تاريخى، امكان گسترش ديدگاه جامعه‏شناختى نسبت به هنر فراهم آمد و اين رشته به آهستگى جدايى و استقلال از فلسفه را آغاز كرد.

 آشناترين نام در حوزه‏ى تاريخ اجتماعى هنر كه درعين‏حال از مباحث مربوطه در توسعه‏ى ديدگاه جامعه‏شناسى هنر خود نيز استفاده كرده است، آرنولد هاوزر جامعه‏شناس آلمانى است. روژه باستيد، جامعه‏شناس فرانسوى، نيز با استفاده از داده‏هاى تاريخىِ حاصل از مطالعات هنرى خود، به ملموس كردن و عينى‏تر كردن مباحث جامعه‏شناسى هنر و كمك به استقلال بيش‏تر آن از فلسفه پرداخت.

 تحت‏تأثير مباحث اوليه‏ى جامعه‏شناسان هنر و با پذيرش نقش تعيين‏كنندگى جامعه در هنر و پيش‏فرض گرفتن اين رابطه، مطالعات به سمت تاريخ اجتماعى هنر و يافتن مستنداتى براى توضيح اثرات جامعه بر شكل‏گيرى انواع هنرها و تغييرات آن‏ها در طول زمان تغيير جهت يافت. نكته‏ى مشترك جامعه‏شناسى و تاريخ اجتماعى هنر عبارت از پذيرش رابطه علّى ميان هنر و جامعه است و بنابراين، نگاه كردن به آثار هنرى به عنوان يكى از منابع مهم شناخت جامعه.

 در اواخر قرن بيستم ميلادى در حدود دهه‏ى 1970 به بعد، تحول مهمى در حوزه‏ى جامعه‏شناسى هنر به وجود آمد. موضوع كلى رابطه‏ى متقابل ميان هنر و جامعه كه در دوره‏هاى قبل از اهميت درجه‏ى اول برخوردار بود، در اين دوره جاى خود را به مطالعه‏ى هنر به مثابه‏ى جامعه داد. با افزايش جمعيت و نيز گسترش و توسعه‏ى آموزش‏هاى همگانى و به دنبال آن توسعه‏ى آموزش‏هاى هنرى در جوامع غربى، توليدكنندگان و مصرف‏كنندگان هنر در رده‏هاى مختلف به‏شدت افزايش يافتند. بدين‏ترتيب، جامعه‏ى هنرى از يك جامعه كوچك هنرمندان هنرهاى زيبا و مخاطبان ويژه‏ى آن‏ها كه معمولا اشراف و ارباب كليسا بودند، به جامعه‏ى بس بزرگ‏ترى تبديل شد كه شامل هنرمندان فراوان و نيز مخاطبان انبوه مى‏شد. اين جامعه‏ى جديد كه به موازات جامعه‏ى كلى شكل گرفته بود، تقريبا شامل همه‏ى نهادهاى اجتماعى موجود در جامعه‏ى بزرگ‏تر مى‏شد كه خود اين وضعيت، موضوع مطالعه‏ى جامعه‏شناسان هنر قرار گرفت. بنابراين، هنر خودش جامعه شد و جامعه‏شناسى هنر نيز به جامعه‏شناسىِ جامعه‏ى هنرى يا جامعه‏شناسى هنر به مثابه‏ى جامعه تبديل گرديد. دراصطلاح، ديدگاه‏هاى اوليه‏ى جامعه‏شناسى هنر به عنوان ديدگاه‏هاى كلاسيك و ديدگاه‏هاى اخير به عنوان ديدگاه‏هاى مدرن شناخته شده‏اند. بسيارى از سؤالاتى كه امروز در حوزه‏ى جامعه‏شناسى هنر مطرح مى‏شود، در چهارچوب مفهومى ديدگاه مدرن قرار مى‏گيرد.

 ناتالى هينيك در كتاب جامعه‏شناسى هنر (1384) به سه رويكرد در تحولات جامعه‏شناسى هنر قائل است. اين رويكردها شامل رويكرد هنر و جامعه، رويكرد هنر در جامعه و رويكرد هنر به مثابه‏ى جامعه است. با توجه به اين‏كه در رويكرد هنر در جامعه بر تاريخ اجتماعى هنر تأكيد شده است، و نيز باتوجه به اين‏كه اين رويكرد اول يعنى هنر و جامعه مورد استفاده قرار گيرد، به نظر مى‏رسد تنها دو رويكرد اصلى و متفاوت از هم باقى مى‏ماند كه در سطور بالا به آن‏ها اشاره شد.

 با توجه به اين تغيير ديدگاه، امروزه اولا فايده‏ى جامعه‏شناسى هنر كلاسيك با مقاومت در برابر بحث «بازتاب»1 و رابطه‏ى مستقيم ميان هنر و جامعه، مورد ترديد جدى قرار گرفته است و ثانيا از ديدگاه هنر به مثابه‏ى جامعه انتظار مى‏رود كه راه‏حل‏هاى عملى براى بهتر شدن فهم ما از هنر و نيز استفاده از آن براى توسعه و بهبود جوامع ارائه كند. اگر چنين راه‏حل‏هايى ارائه شوند، ديدگاه هنر به مثابه‏ى جامعه قابل قبول خواهد بود؛ در غير اين صورت، فايده‏ى اين ديدگاه هم زير سؤال خواهد رفت.

 اين تغيير اهميتِ دو رويكرد اصلى كلاسيك و مدرن نسبت به جامعه‏شناسى هنر نكته‏ى مهمى است كه اين مقاله با اتخاذ رويكردى جامعه‏شناسانه قصد توضيح و تبيين آن را دارد. اگرچه اين گونه مباحث به‏طور مستقيم به مطالعات جامعه‏شناسانه‏ى هنر معطوف نمى‏شود، ولى به عنوان موضوع‏هايى در حوزه‏ى جامعه‏شناسى علم قابل تأمل است. مى‏توان عنوان علمى اين رويكرد را جامعه‏شناسىِ جامعه‏شناسى هنر ناميد و آن را به عنوان شاخه‏اى از جامعه‏شناسى علم به منظور تلاش براى پاسخگويى به سؤالات و مسائل آن مطرح ساخت.

 بنابراين، سؤال درباره‏ى فايده‏ى جامعه‏شناسى هنر كه به گونه‏هاى مختلف از جانب عمل‏گرايان اجتماعى مطرح مى‏شود، سؤالى كلى و غيرقابل توضيح است. درست‏تر اين است كه بپرسيم فايده‏ى جامعه‏شناسى هنر براى چه كسى و كدام شرايط اجتماعى؟ چيزى كه براى يك گروه اجتماعى ممكن است فايده شناخته شود، شايد توسط گروه ديگرى آسيب تلقى گردد. البته اين سؤال متأثر از رويكرد ماكس شلر به موضوع علم و معرفت است كه اعتقاد دارد در دوره‏هاى خاص تاريخى هر جامعه، دسته‏اى از عوامل ايده‏اى با دسته‏ى متناظر خود از ميان عوامل واقعى هماهنگى مى‏يابد و به صورت تركيبى از عوامل ايده‏اى و واقعى كه مبناى نظام اجتماعى خاصى را بنيان مى‏نهد، ظاهر مى‏شوند. بنابراين، نمى‏توان به صورت مجرد از فايده‏ى هيچ علمى پرسيد. فايده‏ى علم در ارتباط ميان نوع بنيان اقتصادى جامعه و نوع روابط فرهنگى آن توضيح داده مى‏شود. تحت‏تأثير ديدگاه شلر از جامعه‏شناسى علم و معرفت، در زير به توضيح رابطه‏ى رشته‏ى علمى جامعه‏شناسى هنر با نظام‏هاى اجتماعى غالب و تغييرات متناسب آن در طول زمان مى‏پردازيم.

 

 جامعه‏شناسى معرفت شلر

 ديدگاه سوم بيان‏شده در مقدمه‏ى اين بحث درباره‏ى رابطه‏ى ميان معرفت و جامعه، ديدگاه ماكس شلر آلمانى است كه در شرح اين نظريه در 1382 آن را به جامعه‏شناسى هنر توسعه داده‏ام. به منظور كاربرد رويكرد شلرى در جامعه‏شناسى معرفت در بحث حاضر و مقايسه نظام اقتصادى و معرفت علمى متناظر با آن در دوره‏هاى تاريخى مورد بحث، در اين‏جا خلاصه‏ى ديدگاه شلر در جامعه‏شناسى معرفت و علم ذكر مى‏شود (براى توضيح بيش‏تر درباره‏ى نظريه‏ى شلر، نك: راودراد، 1382). مى‏توان گفت در اين ديدگاه، معرفت و جامعه هر يك حوزه‏اى از وجود را شكل مى‏دهند و سپس در ارتباط متقابل با يكديگر قرار مى‏گيرند. به اين ترتيب، هر يك وجود مستقل از ديگرى داشته و درعين‏حال با يكديگر در تعامل‏اند. معرفت به معناى همه‏ى انواع دانش و آگاهى كه براى ذهن انسان قابل دستيابى است، حوزه‏ى عوامل ايده‏اى را شكل مى‏دهد و جامعه به معناى تمام شرايط مادى وجود انسان، شامل نوع نظام سياسى، اقتصادى و خويشاوندى حاكم در هر زمان، حوزه‏ى عوامل واقعى را مى‏سازد. در هر جامعه‏اى در ارتباط با نظام سياسى، اقتصادى و خويشاوندى حاكم، شكل‏هاى خاصى از معرفت و علم نمود و توسعه پيدا مى‏كند.  در مقام مقايسه، مى‏توان گفت حوزه‏ى عوامل واقعى و ايده‏اى در نظر شلر، همان زيربنا و روبنا درنظر ماركس است؛ با اين تفاوت مهم كه ماركس براى روبنا اصالتى قائل نبود و آن را محصول و ناشى از زيربنا مى‏دانست، در حالى كه از نظر شلر هر يك از اين دو حوزه، وجودى ناب و اصيل دارند و هيچ‏يك تعيين‏كننده و به‏وجودآورنده‏ى ديگرى نيست؛ بلكه در ارتباط متقابل با هم تحولات اجتماعى را شكل مى‏دهند. شلر واژه‏هاى عوامل واقعى و عوامل ايده‏اى را به ترتيب با واژه‏هاى جامعه و معرفت جايگزين مى‏كند. بنابراين، در نظام انديشه‏ى شلر، اين يك پيش‏فرض مهم است كه در كنار جهان موجود از عوامل واقعى و عوامل ايده‏اى (جهان بالفعل و عينى)، جهان بالقوه‏ى عوامل واقعى و عوامل ايده‏اى (جهان بالقوه و ذهنى) وجود دارد كه از طريق تماس با جهان عينى رشد مى‏كند.

 در حوزه‏ى جهان موجود، شلر سه تركيب اصلى از عوامل ايده‏اى و واقعى را مشخص مى‏كند. تقسيم‏هاى اصلى عواملى ايده‏اى عبارت از فلسفه، ماوراءالطبيعه و علم است. از سوى ديگر، تقسيم‏هاى اصلى عوامل واقعى عبارت است از خويشاوندى، نظام سياسى و نظام اقتصادى كه هر يك به ترتيب از غريزه‏ى جنسى، غريزه‏ى قدرت‏طلبى و غريزه‏ى رفع گرسنگى ناشى مى‏شود. در هر برهه‏ى زمانى معين، تعداد زيادى تركيب‏هاى متفاوت عوامل واقعى و ايده‏اى در جامعه وجود دارد؛ اگرچه تنها يك تركيب غلبه و برترى مى‏يابد. اين تركيب بر مبناى آن‏چه ماكس وِبِر آن را «يگانگى انتخابى» ناميد و شلر نيز اين مفهوم را از وى به عاريت گرفت، صورت مى‏گيرد. در فرآيند يگانگى انتخابى، ايده‏هاى معين از قلمرو عوامل ايده‏اى، خود را به نوع معينى از عوامل واقعى متصل مى‏كنند و در جهان تحقق مى‏يابند.

 ترتيب تاريخى اين تركيب از نظر شلر به ترتيب از غلبه‏ى نظام خويشاوندى شروع مى‏شود و تا غلبه‏ى نظام سياسى و سپس نظام اقتصادى ادامه مى‏يابد. در مرحله‏ى اول، ساخت عوامل ايده‏اىِ موازى با نظام خويشاوندى، مذهب است (جوامع فئودالى). در مرحله‏ى دوم، برترى با نظام سياسى است و عوامل ايده‏اى موازى با آن علم است (جوامع سرمايه‏دارى و كمونيستى كه به ترتيب، بر اقتصاد آزاد و برنامه‏ريزى‏شده مبتنى‏اند).

 از سوى ديگر، ميزان قدرت عوامل ايده‏اى براى جهت‏دهى و هدايت در طول سه دوره‏ى يك فرهنگ كه شلر آن‏ها را دوره‏هاى 1- ظهور و شكوفايى، 2- اوج و جوانى و 3- پيرى و افول مى‏نامد، به‏تدريج رو به كاهش مى‏گذارد. فرض كنيم كه درحال‏حاضر تركيب خاصى از عوامل واقعى و ايده‏اى تحقق يافته است و در جامعه وجود دارد، مثلا نظام فئودالى پير و فرتوت و ديگر عوامل واقعى كه در برابر شكل‏گيرى ايده‏هاى جديد مقاومت مى‏كنند، شكننده شده و قدرت مقاومت خود را از دست داده‏اند. در اين زمان، ذهن (تركيب عوامل واقعى و ايده‏اى بالقوه) در برابر بى‏قدرت شدن عوامل واقعى، بيش‏ترين قدرت تعيين‏كنندگى را دارا مى‏شود و تلاش مى‏كند محقق شود. اين تلاش در جامعه توسط نخبگان و رهبران كه پيشرو و نوآورند، عملى مى‏گردد و آن‏ها با مطرح ساختن و يا حمايت از ايده‏هاى جديد زمينه‏ى ظهور و شكوفايى آن‏ها را فراهم مى‏آورند.

 در مرحله‏ى دوم، اين تركيب جديد ذهن كه محقق شده و حالا ديگر خود به تركيب عينى يعنى عوامل ايده‏اى و واقعى بالفعل تبديل شده است، شروع به رشد و توسعه مى‏كند تا به مرحله‏ى جوانى و اوج خود برسد. در مرحله‏ى سوم، در حيطه‏ى ذهن تركيب جديدى از عوامل ايده‏اى و واقعىِ بالقوه شكل مى‏گيرد كه منتظر است تا تركيب واقعى قبلى قدرت تعيين‏كنندگى و مقاومت خود را از دست بدهد و به عبارت ديگر پير و فرتوت شود. در اين صورت، ديالكتيك جديدى شكل مى‏گيرد و نظام واقعى موجود با نظام واقعى ديگرى جايگزين خواهد شد. در جامعه‏شناسى هنر، مى‏توان تغييرات و تحولات سبكى در هنرهاى مختلف را با همين رويكرد توضيح داد.

 استفاده‏اى كه در مقاله‏ى حاضر از نظريه‏ى شلر خواهد شد ناظر بر تغييرات در تركيب عوامل ايده‏اى و واقعى در سه مرحله‏ى 1- ظهور و شكوفايى، 2- اوج و جوانى و 3- پيرى و افول در جامعه‏ى جهانى و شكل‏گيرى تركيبات متفاوتى از عوامل ايده‏اى و واقعى جايگزين است. اين تغييرات از نظر تاريخى در درون دوره‏ى سوم شلر، يعنى دوره‏اى كه در آن حوزه‏ى عوامل واقعى، اقتصاد و در حوزه‏ى عوامل ايده‏اى، علم تركيب جامعه را تشكيل مى‏دهند، رخ مى‏دهد.

 سؤالى كه اين مقاله قصد پاسخگويى به آن را دارد اين است كه باتوجه به تغيير ديدگاه جامعه‏شناسى هنر از بررسى رابطه‏ى ميان هنر و جامعه با تأكيد بر نظريه‏ى بازتاب و با استفاده از مباحث تاريخ اجتماعى هنر كه از آن با عنوان رويكرد كلاسيك به جامعه‏شناسى هنر ياد كرديم، به بررسى هنر به مثابه‏ى جامعه كه مبتنى بر شناخت هنر و روابط اجتماعى درونى آن بوده و مخالف بازتاب هنر در جامعه است و از آن با عنوان رويكرد مدرن به جامعه‏شناسى هنر نام برديم، كدام زيربناهاى اقتصادى و در چه برهه‏هاى تاريخى هنگام رويارويى با هم در فرآيند كسب قدرت موفق‏تر بوده و توانسته‏اند ديدگاه‏هاى علمى خاص خود را در اين حوزه گسترش دهند. اين سؤال با اشاره به سه دوره‏ى فرهنگ موردنظر شلر پاسخ داده خواهد شد. درعين‏حال و همزمان، تحولات نظرى اين حوزه از جامعه‏شناسى نيز مرور خواهد شد.

 مرورى بر تحولات جامعه‏شناسى هنر

 با مراجعه به تاريخ جامعه‏شناسى هنر ديده مى‏شود كه آغازگرانش دانشمندان ماركس‏گرا (در رأس آن‏ها كارل ماركس) آلمانى بوده‏اند. از آن‏جا كه  هدف سياسى ماركس‏گرايى تغيير نظام اقتصادى سرمايه‏دارى و حركت به سمت نظام اقتصادى - سياسى سوسياليستى بوده است كه در آن منافع طبقه كارگر - به عنوان گروهى كه به لحاظ جمعيتى در جامعه‏ى سرمايه‏دارى آن روزگار غلبه داشت - در اولويت قرار داشته باشد و هدف آن ايجاد نوعى برابرى استفاده از مواهب مادى حيات باشد، نگاه ماركس‏گرايانه‏ى جامعه‏شناختى به هنر نيز نمى‏توانسته فارغ از اين ديدگاه ايدئولوژيك باشد.

 به همين دليل فضاى حاكم بر مباحث اوليه‏ى جامعه‏شناسى هنر، متأثر از فلسفه‏ى شناختى ماركس‏گرايانه يعنى پذيرش نقش تعيين‏كنندگى براى شرايط مادى حيات (زيربنا) و نقش تابعيت و پيروى براى شرايط فرهنگى جامعه (روبنا) بوده است. به عبارت ديگر، اين نكته كه در ديدگاه ماركس‏گرايانه، زيربنا يا همان شرايط مادى حيات تعيين‏كننده‏ى روبناى فرهنگى جامعه است، مستقيما بر روى مطالعه‏ى هنر به عنوان يكى از عناصر روبناى فرهنگى اثر گذاشته و باعث شده است كه از همان آغاز، هنر به عنوان تابعى از زيربنا مورد توجه و مطالعه قرار بگيرد.

 باوجود اين توجه و تأكيد بر رابطه‏ى مستقيم ميان هنر و جامعه در نوشته‏هاى جامعه‏شناسان ماركس‏گرا، از همان ابتدا پرسش مهمى كه توسط ماركس به عنوان نقد خود مطرح شده بود، زمينه‏ى توسعه‏ى جامعه‏شناسى هنر را از زواياى ديگر فراهم آورد. توضيح اين‏كه بر اساس ديدگاه ماركس مبنى بر تعيين‏كنندگى زيربنا و تعيين‏شدگى روبنا، فرض بر اين بوده است كه آثار هنرى هر دوره، مستقيم يا غيرمستقيم، از شرايط مادى حياتشان متأثر بوده و آشكار و پنهان بازتاب اين شرايط محسوب مى‏شوند. به همين دليل مطالعه‏ى آثار هنرى هر دوره مى‏تواند شناخت كامل‏ترى از خصوصيات اجتماعى آن دوره به جامعه‏شناس بدهد؛ شناختى كه گاه جز از طريق آثار هنرى كه به زيرِ پوست جامعه اشاره دارند، ممكن نمى‏شود. اين ديدگاه كه امروزه به رويكرد «بازتاب» شهرت يافته است، ريشه‏هاى خود را در همين انديشه‏ى ماركس‏گرايانه دارد.
1389 .15 شهریور / نویسنده: اعظم راودراد / نظر: 0 /

نظرات:

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |