خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

سفرنامه حاج لطفعلی خان اعلایی قسمت دوم

تقریبا نیم ساعت به غروب مانده، وارد «مکه معظمه» شدیم، از اتومبیل محض اینکه «قدغن» بود که به شهر داخل نشود، پیاده شده سوار یک چهارچرخه شدیم، با زحمت تمام عبور می نمودیم، چون که زیادی شترداران و مسافرین، از حرکت چرخ مانع بود.

فصل بیست و سیّم ، صفحه 180

ورود به مکه معظمه

تقریبا نیم ساعت به غروب مانده، وارد «مکه معظمه» شدیم، از اتومبیل محض اینکه «قدغن» بود که به شهر داخل نشود، پیاده شده سوار یک چهارچرخه شدیم، با زحمت تمام عبور می نمودیم، چون که زیادی شترداران و مسافرین، از حرکت چرخ مانع بود، راضی بودیم بر اینکه پیاده شده راه برویم، از آنجایی که بلد نبودیم، باز مجبور شده، تن به قضا دادیم، تا اینکه مصادف شدیم به یک نفر اهل «ایران»، از ایشان سؤال نمودیم منزل «عبدالرحمان جمّال» را، ایشان اظهار داشته مرا ایشان به استقبال شما فرستاده است، با چرخ به این امید، به طرف منزل «عبدالرحمن جمّال» رهسپار شدیم.

نظر به اینکه وقت حرکت از «جدّه» [بعضی] از آقایان رفقا دیر رسیدند، فقط یک اتومبیل سواری که چهار نفر سوار شده بودیم، میان شب وارد شدیم، «عبدالرحمان» آن شب را از ماپذیرایی فرمود، و سه نفر از رفقای بنده را در منزل گذاشته، برای حفاظت نقود(1) خودشان، به همراهی یک نفر مطوّف، به طرف بیت روان شدند، که شاید شب از احرام در آیند، پس از چند دقیقه مراجعت نمودند، بنده سؤال نمودم طواف کردید اظهار داشتند: چون که از طرف «ابن سعود» اشخاصی که به اعمال حج آشنا نیستند [باید] به وسیله مطوف طواف نمایند، قدغن شده است شب طواف نمایند، [لذا] از طواف مانع شدند.

فصل بیست و چهارم
اعمال طواف و دخول به مکّه و صفا و مروه

پس شب را استراحت نموده، صبح پس از ادای نماز و صرف چایی، به همراهی مطوّف به طرف «مکّه» روان شدیم، غسل نموده به طرف «بیت خدا» رهسپار شدیم، اعمال طواف را به عمل آورده، که ان شاءاللّه مقبول درگاه «حضرت احدیت» خواهد شد، به طرف «صفا» و «مروه» روان شدیم.

سعی «صفا» و «مروه» که هفت بار رفتن و آمدن است[ و] واقعا یک ورزش و سرمشق بدنی محسوب است [ را]، به عمل آورده مراجعت نمودیم، اگر چه واقعا برای بنده خیلی زیاد است که در واجبات قانون مقدس اسلام اظهار عقیده نمایم، ولی نظر به اینکه به عقیده بنده، در دنیا انسان بخواهد با کمال بی طرفی نظر نماید، به قوانین مقدس اسلام که از ناحیه مقدس الهی جعل شده، محض رفاه حال بشر و از وضع قانون این است که انسان به وظیفه دنیوی و اخروی خود باشد، اگر انسان بخواهد محسّنات قانون مقدس اسلام را بنویسد، عمر «نوح» لازم است، و اشخاصی هم می خواهد که در واقع انسان کامل باشند، نه اینکه مثل بنده اشخاص به عقل خودش چیزی اظهار نماید، شاید همان قانون در روی همان اصل شده باشد، شاید برخلاف آنها باشد، آن وقت یک مسؤولیت منکر برای خود در پیشگاه «حضرت احدیت» فراهم نماید، نظر به اینکه بنده کاملا به فلسفه قانون آشنا نیستم، و عالم هم به قوانین دیانتی نیستم، آنچه به عقیده خودم یعنی به طوری که خودم احساس نمودم، آن را عرض می نمایم.

فصل بیست و پنجم
جهت وجوب مکه و نتایج آن

(1) حج برای اشخاص متمول و باثروت، با شرایطی [که] دارد واجب است، وقتی که یک نفر مستطیع شد، البته یک شخصِ باثروت است و غالبا این اشخاص از اشخاص فکور خواهد شد، که در نتیجه یک مسافرت و زحمت سفر و مشقت راه، متنبّه خواهد شد، که انسان برای چه خلق شده، وعالَم هم نه این«قزوین» و «طهران» است که ما می بینیم، بلکه کلیه «ایران» یک قطعه کوچک از قطعات عالَم محسوب می شود و «بحر خزر» یک دریای کوچک است در جنب اقیانوس بزرگ، و ضمنا همان شخص با تهیه وجه زیادی عازم خواهد شد، که این وجه واقعا برای شخص مستطیع از آن وجه ها محسوب می شود، گوئیا در زیرزمین، جزو خزاین زیر زمین محسوب نمی شود، تمامی این وجه را به امر «خدا» صرف می نماید، که یک کمک بزرگ برای اقتصاد محسوب است.

(2) این طور اشخاص غالبا از اشخاصی محسوب می شوند که نسبت به سایرین، که در آن نقطه با ایشان زندگی می نمایند، از حیث تمول به سایرین برتری دارد، و شاید بعضی هم پیدا شود، تعدی را به زیردستان خود روا دارند، در صورتی که زیردستان آن شخص نسبت به او قادر نیستند، دفع ظلم ایشان را بنماید، البته هر مسافر در راه های دوردست، مخصوصا در خارجه، کارهایی پیش آید که در بعض اوقات برای دفع آن، از عهده شخص مسافر و لو اینکه صاحب قدرت مافوق هم باشد، غیر مقدور است و قطعا هم هر کس مبتلا شد، نمی تواند متحمل به تعدّی دیگری باشد، یک اندازه آن ظلم کوچک را، که از خودش احساس می نماید، علاوه بر این که خودش را مسؤول درگاه الهی می داند در نزد وجدان شرمنده خواهد شد.

(3) وقتی که شخص مستطیع وارد به «میعادگاه خداوند» عالم شد، البته در یک موقع معین خواهد شد، این شخص به تنهایی برای ادای حج عازم می شود، بلکه اقلاً صد هزار نفر، از اکناف عالم برای ادای حج خواهند آمد، ممکن است اشخاصی پیدا شود، که به امورات مسلمانان رسیدگی نموده، و حلّ قضایای مشکله را بنماید، و شاید فلسفه حقیقی حج، که در یک روز معین واجب شده است، همین باشد که روحانیون و عقلاء اسلامی در اطراف عالم در یک روز معین، در میعادگاه ایزدی جمع شده، برای تبادل افکار با هم دیگر، تشریک مساعی نمایند، و از نفاق که امروز ما مسلمانان را، با کمال بی شرمی در نزد ملل زبون و خوار نموده است جلوگیری نماید.

ولی افسوس و هزار افسوس: کو اشخاصی که با جان فشانی قانون اسلام را مجری می داشتند؟ و کجایند اشخاصی که برای جاری نمودن «لااله الااللّه » از هیچ گونه جان بازی مضایقه نمی نمودند؟ و چرا روحانیون عالی مقام،در این گونه مقام ها که عموم مسلمانان جمع می شوند[آنان را] به وظایفشان آشنانمی نمایند؟ چون گوسفندبی شبان در جلو هزاران گرگ بلا دچار، و بلکه اشخاصی هم پیدا شود در لباس میش، خودش از گرگ بدتر است.

(4) بیست و چهار چیزی که برای شخص محرم حرام است، حقیقتا یک تزکیه نفس است، که انسان را ملتفت می نماید که باید چه طور زندگانی نموده، از چه باید اعراض نموده، و کدام یک را استقبال باید کرد؟

(5) در عین طواف، انسان اگر دقیق باشد، می داند که آن امری که انسان را از بلاد دوردست به این جا کشانید، یک روز هم به جایی که آخرین وعده گاه «خداوند» است حاضر خواهد شد.

(6) سعی «صفا و مروه»، نظر به اینکه به طوری که اشاره شد، شخص مستطیع عموما از اشراف و از ثروتمندان اسلام محسوب می شوند، و اگر از اشخاص کارگر پیدا شود نادر است، و واجب است که سعی «صفا و مروه» را بنمایند، که یک سرمشق ورزش بدنی است، اقدام نماید که در اثر این ورزش و مشقت راه، تغییر حالی پیدا شود، در خاتمه از آقایان عظام محترمین و دانشمندان گرام و نکته سنجان کلام، مستدعی هستم که اگر ایراد و اشتباهی ملاحظه نمودند، تصحیح نمایند.

فصل بیست و ششم
توقف در مکّه معظّمه و قبرستان ابوطالب علیه السلام

در اطراف قبرستان حضرت «ابوطالب»، عمّ بزرگوار «حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله »، که در شهر «مکّه معظّمه» است، عموم مسلمانان مسبوق[اند] که اجداد و اقوامِ «حضرتِ ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله » در آن قبرستان مدفون، و از چندین قرن قبل، حجاجی که به زیارت «بیت اللّه » مشرف می شوند، به آن قبرستان برای زیارت بقاع متبرکه مشرف می شدند، و به دعای خیر یاد، و بعضی زیارت نامه مخصوص داشته، می خواندند.

وقتی بنده با رفقا به طرف آن قبرستان رهسپار شدیم، که هم زیارت اهل قبور را کرده باشیم، و هم [ ببینیم [اقدامی که شنیده ایم «سلطان نجد» برای انهدام بقاع متبرّکه نموده است صحت دارد، یا اینکه شاخ و برگ می گذارند؟ موقعی که مشرف شدیم، یک نفر عسکر در قبرستان مأمور بوده از طرف «دولت نجد» برای حراست همان قبرستان، وقتی که حجاج به زیارت اهل قبور می آمدند، صریحا می گفت: در اول قبرستان بمانید، از این جا طلب مغفرت نمایید به عموم مسلمانان، ولی به اصرار «حاجی حسن همدانی» که حمله دار ما بوده، ما را اجازه داد به نزدیک قبر «حضرت خدیجه» برویم، و خودش هم به همراهی ما آمد و مواظب هم بود، می گفت طلب مغفرت نمایید برگردید و اطراف قبر «حضرت خدیجه» را برداشته بودند، با زمین مساوی بود و فقط یک سنگ روی قبر بود.

گرچه طرفداران مذهب و عقاید وهابی عقیده مندند، که نباید در روی زمین بقعه باشد، گوییا به عقاید خودشان می گویند عبادت باید منحصر به خداوند عالم باشد، و مشرف شدن به زیارت «بقاع متبرکه» را حرام و شرک به خداوند عالم می دانند، در صورتی که عقاید طرفداران «مذهب اثناعشری» بر آن است، که قبول دیانت و تبعیت به دین اسلام، محض امر و رضای «حضرت احدیّت» است و بر هر امر واجب و مستحبی که ما اقدام می نماییم، فقط و فقط محض رضا و اطاعت امر «حضرت خداوندگار» است، و از آن جمله زیارت قبر «حضرت حسین بن علی علیهماالسلام » را می نماییم، محض این است که «حضرت سیدالشهدا علیه السلام » تمامی اولاد و اقوام و دارایی خود را برای ترویج دین مبین و برای لکه دار نمودن پرده ظلم «بنی امیّه»، که مقام محترم خلافت و امامت را ظلما تصرف، و عموم مسلمانان عالم را در تحت لوای ظلم خود قرار داده بودند، در اثر فداکاری همان حضرت خارج، و به عموم عالم و عالمیان گوش زد نمود که جان فشانی من نه اینکه برای رسیدن به مقام خلافت بوده، بلکه نظر اصلیه آن حضرت چند چیز بوده:

1) زمامدار دیانت، باید شخصی باشد که در ترویج دین با جان و اموال خود دفاع بنماید، همان طوری که خود حضرت با برادران و اقوام خویش، برای جان نثاری در مقابل عَلَم ظلم استقامت نموده، بالاخره با خون خود در عالم، به خط برجسته اعلام نمود، که معنی جان فشانی این است، و برای دفع ظلم ظالم، باید این طور اقدام نمود.

2) به عالم بشریت فهماند که نباید یک جامعه و یا یک قوم، زمام امور خود را به کسی واگذار نمایند، که قابلیت و استعداد نداشته باشد، مخصوصا زمامداری امورات دیانت را به شخصی باید واگذار نمود، که خودش عامل دیانت بوده باشد، تا اینکه مردم از آن شخص تبعیت نموده، به امورات دنیوی و اخروی خود عمل نماید.

3) گوشزد نمود که در دنیا برای پنج روزه ریاست، نباید تبعیت ظالم را قبول نموده، شرافت و دیانت خود را لکه دار کرد، بلکه به زندگانی آنی پشت پا باید زد، و زندگانی ابدی برای خود، در اثر یک جان فشانی و فداکاری اتخاذ نموده، در صورتی که فلسفه شهادت آن حضرت، غیر از این ها شاید باشد، که انسان به حقیقت آن قادر نیست، در این جا انصاف [ و] وجدانی لازم است.

بدون غرض و با نظر بی طرفی از اول حرکت از «مدینه طیّبه» تا ورود به «کربلا» با شهادت تاریخ صحیح، به وقایعی که افتاده است نگریسته، تا بدانید که مقصود اصلیه آن حضرت علیه السلام چه بوده است؟ و برای چه با انصار مخصوص، و اهل بیت عصمت به طرف «عراق» رهسپار شد؟

در صورتی که برای آن حضرت امکان داشت، از هر بلدی از بلاد اسلام استمداد نماید، در صورتی که آن حضرت در آن ایام، محبوب القلوب اغلب اهالی بلاد مسلمین بوده، قطع نظر از اینکه استمداد از احدی نفرمود، کسانی که عزم همراهی داشتند، مانع شده قبول نمی کرد، از ایام طفولیت پیش گویی از مرگ و قتل می فرموده، از بدو حرکت از «مدینه» تا ورود به مقصد، علنی می فرمود که من به کشته شدن می روم، البته پر واضح است که اگر حضرت چنین اقدامی می کرد، خود را به این اندازه محبوب جمیع عالم و مقرب درگاه «حضرت احدیت» نمی نمود و در نزد عقلای عالم، این طور معروف و برجسته نمی شد، زهی خجالت و شرمندگی که این جزئی قدردانی را بدعت دانسته و از زیارت و عزاداری آن حضرت علیه السلام منع می نمایند !

متأسفانه با کمال شرمندگی، که باید شانه به زیر ظلم ظالم ندهیم، اسلامی که در نتیجه قائدین دین مبین، علم «لا اِلهَ اِلاّ اللّه » را در هر نقطه از نقاط «اروپا» و «افریقا» و «آسیا» زده بودند، و در اثر یک دلی و جوانمردی، متوطّنین عالم را مطیع نموده بودند، امروز در نتیجه این طور اختلافات، در تحت لوای ظلم و تعدی اجنبی، تن به قضا داده، گوییا آن را به پیشانی بی شرم خود نمی آوریم.

چه قدر جای تأسف است که در روی سیاست خارجی بر سر همدیگر بزنیم، اسلامی که عبودیت را برای هیچ کس روا ندانسته گردن نهیم، آن وقت در سر این قبیل چیزها، تفرقه و نفاق برای مسلمین درست نماییم که اجنبیان استفاده نمایند.

فصل بیست و هفتم
حرکت به طرف منی

روز هشتم ذی حجة، تقریبا یک ساعت به غروب مانده، به طرف «منی»، به وسیله شتر حرکت نمودیم، البته جمعیت و ازدحام، لازم به عرض نیست. تقریبا یک ساعت از شب رفته وارد «منی» شدیم، شب را توقف کرده[ صبح [به طرف «عرفات» حرکت نموده، وقتی که وارد «عرفات» شدیم، هوا به اندازه ای گرم بود که قابل تحمل نبود، نظر به اینکه در خیمه ما آب وفور بود، علت آن هم این بوده که [در کاروان] «حاجی حسن حمله دار» فقط شانزده نفر از آقایان اهالی «ابهر» بوده مقاطعه نموده بود که در «منی» و «مشعر» و «عرفات»، آب ما را بدهد، دیگر کار و حاجتی نداشت، و یخ هم همه جا همراه داشتیم، که واقعا زیادی آب از زحمت گرما ما را خلاص نموده بود.

در وقت سیاحت «عرفات»(2)، یک عده از قراری که می گفتند از «مذاهب وهابیه» بودند، از اول روز تا نزدیکی غروب در دامنه کوه، در جلو آفتاب هلهله می کردند، در صورتی که ما نمی توانیم از خیمه بیرون بیاییم.

پس از غروب آفتاب به طرف «مشعر» حرکت نموده، چندی از شب گذشته وارد «عرفات» شده، با زحمت تمام جا گرفتیم، قدری استراحت کردیم، سنگ جمره جمع نموده، پس از ادای نماز صبح حرکت نمودیم، از قراری که معلوم شد آن شب یک نفر از اهالی «تبریز» آنجا گم شد، وقتی که وارد «منی» شدیم، به یک نحوی خود را به چادرها که قبلاً تهیه کرده بودند رسانیده، گوسفند گرفتیم ذبح نمودیم، و اعمال دیگر را هم به جا آورده، با دلی پر از شادی و فرح، آسوده نشسته شب را توقف نمودیم.

روز یازدهم به طرف «مکه» حرکت نمودیم برای «طواف»، وقتی که به «مکه» رسیدیم، به آن منزل که داشتیم وارد شدیم، صاحب منزل با کمال شادی و فرح ما را استقبال نمود، و اظهار خوشحالی و فرح کرده که الحمدللّه سلامت برگشته اید، چایی برای ما حاضر نموده، صرف کردیم، رفته اعمال «طواف» را و «سعی» صفا و «مروه» را به جا آورده، تا شب به «منا» مراجعت نمودیم.

اما راجع به حفظ الصّحه «منا» چه عرض کنم که چه قدر محل خطر است ! با آن قربانی های زیاد که می شود، واقعا نصفش را مدفون می نمایند، بوی عفونت آنها و کثافات دیگر، که روح انسان را خسته می نماید، که حقیقتا برای «دولت حجاز»، لازم است بلکه واجب فوری است، که هر چه زودتر در «منی» مهمانخانه ها و غسال خانه ها و مسلخ خانه ها، مطابق حفظ الصّحه «منی» نمایند که از تلفات و امراض مسریه جلوگیری شود، گرچه در «منی» آنچه به درد ایرانیان می خورد، آب هندوانه بوده و کمی هم یخ پیدا می شود، لذا تا روز سیزدهم(3) در «منا» توقف نمودیم [سپس [به طرف «مکه» حرکت کردیم، چند روز خیال داشتیم به وسیله اتومبیل به «مدینه طیّبه» برویم، دلال و مطوّف امروز فردا نموده، و گرمی هوا هم مانع از حرکت به وسیله شتر بوده [ است].

فصل بیست و هشتم
حرکت به طرف جدّه

تا اینکه در بیست و یکم ذی حجه، نظر به اینکه در «جدّه» اتومبیل نیست، شتر گرفته به طرف «جدّه» حرکت کردیم، آن شب را راه رفتیم، صبح در نصف راه پیاده شده، در یک قهوه خانه که حلبی به اطراف آن زده بودند پیاده شده، آفتاب تابش نموده، آن قدر گرم شد، با وجود اینکه خیلی هم یخ داشتیم، نزدیک بود هلاک شویم.

در اثر همین گرمی [بعضی] از همراهان که شانزده نفر بودیم از اهل «ابهر»، ناخوش سخت شدند، از آن جمله جنابان آقای «حاجی اکبر خان» و آقای «حاج منصور نظام» پسر عموهای محترم با آقای «حاجی یوسف» که از رفقای ما بود، با شدت تمام ناخوش شدند.

نزدیک غروب حرکت نمودیم، در صورتی که آقایان پسران عموی سابق الذکر کسالت پیدا کردند، نمی توانستند در کجاوه بخوابند و استراحت نمایند، با مشقت و زحمت تمام آن شب را صبح نمودیم، یک ساعت از آفتاب رفته به «جدّه» رسیدیم، در حالتی که از شانزده نفر، فقط بنده و دو نفر دیگر سلامت بوده، باقی آقایان رفقا کسل و ناخوش احوال بودند، شب در مهمانخانه جا گرفتیم، چند روز به خیال دیگر که شاید حال آقایان رفقا بهتر شود اتومبیل بگیریم، باز دلالها امروز فردا نمودند، بالاخره مرض رفقا هم روز به روز در تزاید و شدت بوده، که مجبور شده از کمپانی «کشتی خدویه» بلیط گرفته، حرکت نمودیم، سه شب در روی دریا در حرکت بودیم، در صورتی که هوای دریا مثل هوای ده «سرینه» بدتر بوده، که کثافت هوا عموم مسافرین را خسته، و از خورد و خواب به کلی وا داشت و مخصوصا رفقای بنده [که] عموما ناخوش احوال بودند، تا اینکه به قرنطینه «طور سینا» رسیدیم.

فصل بیست و نهم
ورود به طور سینا و اتفاقات آن

وقتی که وارد «طور سینا» شده، کشتی لنگر انداخت، نماینده دولت «مصر» با طبیب صحّیه(4) وارد کشتی شده، پس از معاینه مسافرین، به طرف قرنطینه «طور سینا» حرکت دادند، قرنطینه طور خیلی عالی، با طرز جدید و ساختمانهایی مطابق حفظ الصحّه داشت.

انصافا مسافرین و حجاج را، از خطر مرگ و عفونت دریا نجات می داد و روزی یک دقیقه هم، دکتر صحّیه برای معاینه مسافرین می آمد، چون شب را توقف نمودیم روز شد، موقعی که دکتر صحیّه وارد شد، یک نفر از اهالی «ابهر» که «حاجی عزت اللّه » نام داشت، قدری حالش بدتر شده بود، یک خوراک «سلفاد دوسولات»(5) داد، روز دویم وقتی که دکتر وارد شد، امر نموده باید این مریض نرود [تا او را] معالجه نماییم، چون خارج شد پس از چند دقیقه، چهار نفر با یک تابوت وارد شدند، از حرکت وحشیانه ایشان، اشخاصی که قدری حالشان خوب بود، ناخوش و کسل شدند، و مریض بیچاره چشم خود را باز نموده، آن حالت عجیب و غریب را ملاحظه نمود، رنگ از رخش پریده، با یک حالت اسف آور، به طرف مریضخانه حرکت دادند.

در بیرون همان محوطه از اهل مریض خانه حاضر بوده، در توی اتومبیل گذاشته حرکت دادند، بعد ما مصمم شدیم یک نفر از رفقا را به نزد مریض بفرستیم برای دلداری، آن را هم اجازه ندادند، گرچه واقعا مریضخانه طوری [بود که] اتفاقا برای مسافرین و حجاج خیلی خوب، و راحت روح مسافرین را فراهم می نماید، و عمارت ها و ساختمانها هم مطابق حفظ الصحّه و اداره محترم صحّیه آنجا هم، خیلی از مسافرین و حجاج مواظبت می نمایند، [لیکن [متأسفانه همان اشخاص که جزء مستخدمین مریضخانه بودند، واقعا هر مریض را بخواهند آن طور حرکت بدهند، حتما زهره چاک(6) خواهد شد، امیدواریم که کارکنان مریضخانه ها همه اوقات مستخدمین را، از اشخاص بااخلاق و باعلم استخدام نمایند، که مواظب احوال مریض را بنمایند، و همه اوقات را رفق و مدارا رفتار نمایند.

روز سوم خود رییس محترم صحیّه، که یک شخص محترم و خوش اخلاق بود تشریف آورده، مسافرین را معاینه نموده اجازه داد حرکت نمایند، و از ایشان برای مریض تکلیف خواستیم، اظهار نمودند معالجه میکنم، اگر خوب شد ارسال می نمایم، بعد تقاضا شد یک نفر ممکن است اجازه بدهید نزد مریض بماند، فرمودند در بیرونی مریضخانه ممکن است.

«حاجی حسن همدانی» را فرستادیم به مریض خانه، خودمان به طرف کشتی حرکت نمودیم، تقریبا دو ساعت بود در کشتی نشسته بودیم، «حاجی حسن» وارد شد اظهار نمود:

وقتی که من رسیدم به مریض خانه «حاجی عزت اللّه » مرحوم شده بود، بردیم دفن کردیم، [و] من آمدم ! بعد از چند دقیقه نماینده حکومت وارد شد،

اظهار داشت اثاثیه(7) مریض که مرحوم شده است [را] بیاورید، لباس و یک خورجین که داشت تسلیم نموده، اظهار نموده دیگر چیزی دارد یا نه؟ اظهار شد، نقدی چیزی ندارد. بالاخره یک ضمانت نامه از رفقای ایشان گرفته [و [رفت.

کشتی هم در حرکت بود، گرچه ما بین «طور سینا» و «سویس»(8) دریا طوفان زیادی داشت، الحمد للّه در چهارم محرم [به [سلامت وارد «حوض سویس» شده، شب را در «حوض» توقف نموده، در صورتی که اجازه خروج نمی دادند که به شهر وارد شویم. چون دو ساعت از روز گذشت، نماینده دولت آمد، تذکره های عموم حجاج را گرفته، به یک نفر عسکر داده، سوار ماشین شدیم، آن عسگر را هم همراه ما به طرف «پرت سعید» حرکت دادند، وقتی که ماشین به چهار فرسخی «پرت سعید» رسید، ماشین را نگاه داشت، پیاده نمودند، تذکره ها را دادند، به طرف «فتره» رهسپار شدیم.

فصل سی ام
رسیدن به فلسطین

وقتی که به نزدیک کانال(9) «سویس» رسیدیم، از «قنطرة»(10) گذشتیم [ و] وارد خاک «فلسطین» شدیم، در اول خاک «فلسطین» گمرک خانه بود، اول به آنجا وارد نمودند، مفتشین(11) گمرک خانه آن لیره ها را گرفته، پول کاغذی دادند، در صورتی که «لیره عثمانی» هشتاد و هفت قروش «مصری» بود، و به شصت و پنج قروش حساب نمودند، بعد به طرف اداره صحّیه بردند، هر نفری ده قروش به اسم صحّیه گرفتند، تا اینکه پنج ساعت از شب گذشته، آنجا بودیم، با کمال سختی به سر آوردیم، علت آن هم این بود که مهمانخانه نداشت و از رفتن به آبادی که خیلی دور بوده، مانع بودند.

وقتی که ماشین حرکت نمود، دو ساعت از آفتاب رفته به لب ....(12) رسیدیم که بلیط کمپانی خدیو تا آنجا بود، و در آنجا هم بلیط ماشین را تجدید نمودیم تا «حیفا»، از «حیفا» هم مجددا بلیط ماشین گرفتیم، خوشبختانه ماشین در آن ساعت که ما وارد شدیم، حرکت می نمود، از این ماشین پایین آمده، به آن ماشین که به طرف «شام» می رفت سوار شدیم، اگر چنانچه یک دقیقه دیر می رسیدیم، در «حیفا» می بایست به قرنطینه برویم و دو سه روز معطل باشیم، لذا ماشین حرکت نموده، یک ساعت از شب رفته، وارد «شام» شدیم.

نظر به اینکه «عاشورا» نزدیک بود، گفتیم شاید به «کربلا» نرسیم، در «شام» توقف نمودیم، روز «عاشورا» را به زینبیه برای زیارت «حضرت زینب علیهاالسلام » مشرف شدیم و عزاداری با بودن جمعی از اهالی «شام» در آنجا برپا نمودیم، وقتی که به «شام» مراجعت نمودیم، شب را استراحت نموده، چون صبح یازدهم شد، در مهمانخانه که منزل داشتیم، یک دفعه دیدیم، تمامی در و دیوار به لرزه در آمد، به خیابان فرار نمودیم، ملاحظه نمودیم دیدیم در اثر زلزله، صاحبان مغازه ها و خانه ها عموما بیرون دویدند، ولی الحمدللّه خسارتی وارد نشد.

فصل سی و یکم
حرکت از شام به طرف بغداد

روز دوازدهم محرم، اتومبیل هودسن گرفته حرکت نمودیم، نظر به اینکه حضرت «آقای حاجی شیخ نصراللّه مجتهد ابهری»، با آقایان رفقای خودش با ما فامیل بوده و هم ولایتی بودیم، که در موقع حرکت [از] «ابهر» با هم حرکت می کردیم، و اگر اتومبیل ما جلو می شد، به شوفر می گفتیم نگاه می داشت و اگر آن ها هم جلوتر می شدند، همان طور، قضا را آن روزی که از «شام» حرکت کردیم، ایشان از ما جلوتر حرکت کردند، ما هم به عقب ایشان رهسپار شدیم، چون تقریبا بیست و چهار فرسخ از آبادی «شام» دور شدیم، هر چه نگاه کردیم، اثری از ایشان نیافتیم، با سرعت تمام در حرکت بودیم، که یک دفعه آقای «حاجی اکبر خان» پسر عموی بنده اظهار نمود به «سلیم نام» شوفر، که اتومبیل را نگاه دارید وقتی که نگاه داشت، گفت اینجا موقع نگاه داشتن اتومبیل نیست، چون که از آبادی دور هستیم، ممکن است از عشایر ایلات اینجا باشند، به صدمه دچار شویم.

جناب «آقای حاجی اکبر خان» گفت: نه، از دور یک سیاهی به نظر من می آید، شاید اتومبیل آقای «حاجی شیخ فضل اللّه مجتهد» باشد، شوفر گفت: به آنجا رفتن خطر دارد، زیرا که ممکن است میان سیاهی از ایلات باشد، اسباب زحمت فراهم نمایند، پس قدری پافشاری نمودیم، تقریبا یک فرسخ جلو رفتیم، چون به دقت نظر نمودیم، دیدیم سیاهی که به نظر می آمد، با علامت مخصوصی ما را به طرف خودشان دعوت نمودند، گرچه اتومبیل چی حاضر نبود، به نوعی راضی نمودیم، تقریبا یک فرسخ هم جلو رفتیم، دیدیم آقایان هستند، واقعا جای تشکر است و ایقان(13) از تفضّلات و حفاظت «حضرت یزدان»، که چگونه وسایل نجات به جهت بندگان خود در بیابان بی امان فراهم نماید، اگر چنانچه اندک دقیقه ای جناب «حاجی اکبرخان» به آن طرف عطف نظر [ نمی کرد]، و ما هم غفلت از گذر به آن طرف کرده، آقایان قطعا به راه فنا و عدم رهسپار می شدند!

باری چون به نزدیک رسیده، دیدیم اتومبیل معیوب شده، آقایان در بیابان وامانده و سرگردان مانده، پرسیدیم چرا اینجا آمدید؟

اظهار نمودند که: شوفر به جاده بلد نبوده راه را گم کرده، گرچه واقعا در بین «بغداد» و «شام» جاده یک طور نیست، که هر کس بداند جاده کدام و کجاست؟ و قدری هم شوفر بی اطلاع بوده، لذا یک طور اتومبیل را درست نموده، اتومبیل ما جلو افتاد، اتومبیل رفقا هم عقب سر ما حرکت نموده، چون به جاده رسیدیم قدری راه طی نمودیم، چون به عقب سر نگاه نموده دیدیم، باز اتومبیل رفقا معلوم نیست، آنجا پیاده شده، نماز را اداء نمودیم، قدری صبر کرده، شاید خبری برسد، دیدیم اثری پیدا نیست، پس به طرف «شام» مراجعت نمودیم، دیدیم باز اتومبیل معیوب شده است، به حدی که قابل تعمیر نیست، گرچه این دفعه مثل دفعه اولی خطر نداشت، به علت اینکه در سر جاده بود و موقع مراجعت حجاج بوده، روزی چند اتومبیل خالی از «بغداد» برمی گشت، ولی دفعه اول به اندازه ای پر خطر بود، که اگر خدای نکرده ما ملتفت نمی شدیم، آقایان رفقا در معرض خطر بودند، لذا به شوفر گفتیم که «جناب آقای حاجی شیخ فضل اللّه » را هم سوار نمایید، یک پول علیحده بدهیم، سایر آقایان آنجا باشند، شوفر ایشان برود از «شام» اتومبیل دیگر بیاورد، بفرستد به «بغداد» و آن اتومبیل را برگردانند به «شام»، شوفر قبول ننمود، یکی از رفقا که «حاجی یوسف» باشد آن را پیاده نموده، با آن رفقای «آقای حاجی شیخ فضل اللّه » آنجا گذاشتیم، آقا را سوار اتومبیل نموده، حرکت کردیم، ایشان را به «خداوند قادر متعال» سپرده رهسپار شدیم.

تقریبا یک ساعت از آفتاب رفته بود، به «علیه»(14) که اول خاک «عراق» محسوب می شود رسیدیم، به تذکره ها ملاحظه نموده امضا کردند، پس از سه ساعت استراحت و صرف چایی حرکت نمودیم، تقریبا دو ساعت به غروب مانده، بود به «رمادیّه» رسیدیم، مجددا نفری پنج روپیه به عنوان تذکره دادیم، خواستیم حرکت نماییم، اظهار نمودند شب قدغن است، علت آن هم معلوم بود، قدری اطراف «رمادیّه» اغتشاش بود.

صبح روز چهاردهم محرم از «رمادیّه» حرکت نمودیم، در ظرف سه ساعت به «بغداد» رسیدیم، وارد گمرک خانه شده، گرچه معادل صد یک از تبعه ایرانی گمرک دریافت داشته، ولی از بابت دردسر و زحمت فراهم نمودن، به یک نحوی از گمرک خانه خارج شده به طرف «کاظمیین» حرکت نمودیم.

فصل سی و دویم
حرکت به طرف کاظمیین و ورود و اتفاق روز عاشورا در آن

در آن وقتی که به «کاظمیین» رسیدیم، اوضاع آنجا را دگرگون دیدیم، از یک نفر سؤال کردیم چه اتفاق افتاده است؟ گفت روز عاشورا یک نفر «صاحب منصب»(15)، به اتفاق یک نفر «زن یهودیه» که اهل «بغداد» بوده، ولی در لباس مسلمانان وارد حرم مطهر «حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام » می شوند، که عزاداری [ را [تماشا نمایند و در آن قسمت که جای ایستادن زنها بوده می روند تماشا می نمایند.

چون در این روزها جای معین برای زنها هکذا و برای مردان است، یک نفر «صاحب منصب» اظهار می نماید بیایید پایین، چون این طرف مخصوص زنان است، ایشان حاضر بر آمدن نمی شود، از آنجایی که کار آن زن قدری ظاهرا متهمه بوده، مانع می شود، ایشان هم اصرار می نمایند، بلکه آن «صاحب منصب» را محترما پایین بیاورند، زد و خوردی می شود، «صاحب منصب» دست به هفت تیر نموده، به طرف عزاداران خالی می نماید، به بدن یک نفر اصابت نموده می رسد و می افتد، مردم وحشی هم از «خدا» می خواهند، دست از عزاداری کشیده، یک دفعه حمله می کنند «صاحب منصب» را می کشند، پلیس هم مجبور شده دفاع می کند، بالاخره شش نفر از پلیس مجروح، و چهار نفر از اهل «کاظمیین» کشته می شوند تا اینکه از «بغداد» یک نفر از وزرا وارد می شود، آتش فتنه را می نشاند.

این جا است که دل هر عاقلی و گوش هر شنونده ای آتش خواهد گرفت که این جنگ ها که جنگ خانگی [است [اسلام و استقلال مسلمانان را به باد فنا می دهد، و عالم بشریت را با خاک مذلت یکسان می نماید، چه قدر جای تأسف است، به عوض اینکه دست اتحاد و یگانگی به همدیگر بدهند، مسلمانان عالم را از قید عبودیت برهانند، تخم عداوت و نفاق را می پاشند.

فصل سی و سوّم
عقیده بنده در قسمت نفاق

بنده خودم همچو حس نموده ام، که اگر انسان عاقل دست دراز نماید چشم خود را کور کند، اصلح از آن است که دست خود را به سوی نفاق بر علیه دولت و ملت و عالم بشریت گشاید، البته فلسفه آن پر واضح است، وقتی که یک نفر بنا باشد، از یک چشم بلکه دو چشم کور شود، زندگانی برای آن شخص ممکن است با معاونت غیر انجام پذیر باشد، چنانچه دست نفاق برای یک ملت و یا یک دولت، از داخله همین ملت دراز شد، در اینجا بدون معاونت غیر امکان پذیر نیست، مگر اینکه یک طرف معدوم و منهدم گردد، اگر چنانچه یک طرف هم معدوم شد، البته خسارت آن معلوم است، چه اندازه نفوس از بین خواهد رفت.

و علاوه به آن، اقتضائیات آن مملکت فلج می شود، و در داخله هم قرن ها لازم است که این عداوت مرتفع شود، نظر بر اینکه طرف مغلوب به کلی از بین نخواهد رفت، بلکه بازماندگان ایشان هم همه اوقات مترصد فرصت می باشند. غفلت تا چند؟ ذلت تا کی؟ گویی بد نامی تا به کجا؟
آن عشقی فرخنده سیر لطف خدایی     زد همچه ندایی ملت به کجایی

اندرز
به جمله ماه رخان، چون که بوی مهر و وفانیست     مکن تو سیر گلستان بی بقا چه صفا نیست
برای صدر نشینان، ببین که منزل و جا نیست     بیا رمُوز محبت، زعلم [ و] معرفت آموز
پی شرافت تحصیل علم و فضل و هنر شو     فرا گرفتن علم و هنر ز جان و ز سر شو
به نیک نامی مردی چه سان مثال پدر شو     بیا رموز محبت، ز علم و معرفت آموز
نظر نما تو به تاریخِ زندگانیِ خویشت     به عهد جم بنگر، جدّ پیشدادی خویشت
ز فتح و نصرت بنگر به کاویانی خویشت     بیا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
مشو چو خسته و فرسوده رفع حزن و الم کن     برای بردن گوی شرف تو قد علم کن
که نام نیک چو ساسانیان به روی درم کن     بیا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
فلاسفه به جهان برده اند چون کله از عشق     از آن به ماه رخان برده ایم ما گله از عشق
ربوده است علایی ز عشق بین صله از عشق     بیا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز(16)

ما ایرانیان از نسل پاک کیان، و باقی ماندگان «ساسانیان» و از دودمان «انوشیروان» هستیم، که صفحه تاریخ روزگار را از اسم پرافتخار خود پرکرده اند، و سلاطین و گردن کشان عالم را باج گذار خود نموده بودند، افسوس، هزار افسوس!! که نیاکان متأخرین، ما را با خاک مذّلت یکسان کردند....

فصل سی و چهارم
حرکت به کربلا و خروج از بین النهرین

روز پانزدهم محرم به طرف «کربلا» حرکت نموده، یک شب در «کربلا» توقف کرده به طرف «نجف اشرف» حرکت نمودیم، نظر به اینکه هوای «نجف» خیلی گرم بود، به حدی که روزها مشکل بود که انسان به بازار برود، به آن ملاحظه زیاد از یک شب نتوانسته توقف نماییم، لذا اتومبیل گرفته به طرف «کربلا» روانه شده، دو شب هم در آنجا توقف نموده، به طرف «کاظمیین» حرکت نمودیم، چند روز در آنجا توقف کرده و زیارت کامل به عمل آورده، در بیست و سیم شهر محرم به طرف «بغداد» رهسپار شده، با ماشین به طرف «خانقین» حرکت کردیم.

از قراری که شنیدیم چند روز قبل، چند نفر از اهالی «رشت» به زیارت «عتبات عالیات» عازم بودند، در مابین «خانقین» و «بغداد» چند نفر از اشرار عرب، حمله ور شده اند، قهرا اتومبیل را نگاه می دارند، بیچاره مسافرین آنچه از نقد و اسباب داشته اند، تمامی را به غارت می برند، آن بیچاره ها را در دیار غربت به بدترین عذاب و زحمتی گرفتار می نمایند.

وقتی که به «خانقین» رسیدیم شب را توقف کرده، روز بیست و چهارم با کمال دلخوشی به سوی وطن عزیز به وسیله اتومبیل هودسن حرکت نمودیم، آنچه به نظر بنده راجع به اوضاع «بین النهرین» آمد این بود که، واقعا یک قسمت عمده عایدات «بین النهرین» را زائرین و مسافرین ایرانی، با دست خود تقدیم می نمایند.

متأسفانه اهالی آنجا عوض اینکه مهمان نوازی و تشویق بنمایند، با یک نظر خشونت و اهانت می کردند، و گمان دارم این طور رفتار ایشان نتیجه خوب برای ایشان نداشته باشد، مخصوصا با یک نفر از تجار «بغداد» که بنده رفیق بودم، چند ساعت راجع به مناسبات «ایران» و «بین النهرین» مذاکره نمودیم، خود ایشان در آخر کار اقرار نمودند که واقعا نسبت به تبعه «ایران» کارگزاران این جا همه اوقات، اسباب اذیت را برای ایشان فراهم می نمایند.

فصل سی و پنجم
حرکت به طرف ایران و گمرک خانه

وقتی که از «خانقین» خارج شدیم، به اول خاک «ایران» و وطن عزیز وارد شدیم، حقیقتا یک فرح مفرطی و انبساط وافری به قلب ماها رسید، به اندازه ای شاد و خوشوقت شده، که بنده تا آن روز به آن اندازه خوشدل نشده بودم، کانّه روح تازه و عمر جدید دریافته، تا اینکه گمرک خانه سرحدی نمایان شد.

اتفاقا آنجا هم قدری حالت ما کسل شد، چون که وقت رفتن در خاطر ما خطور نموده، چون نزدیک شدیم اتومبیل ها را نگاه داشته، مشغول تفتیش شدند، آنچه برای وطن سوغاتی(17) خریداری شده بود، به یک قیمت که گرانتر از مغازه یک کلام «تهران» بوده قیمت گذاشته، بدون تخفیف گمرک اخذ نمودند، ایشان مخالفت با قانون نمودند، بنده هم سه عدد ساعت شکاری در جیبم بود، بیرون نیاوردم.

اما یک قانونی که مجری می داشتند، واقعا خیلی خوب بوده، که به عبارت اخری از لباس کهنه و مندرس که از «بین النهرین» و سایر ممالک می آوردند مانع بودند، به نظر بنده یکی از محسنات آن این بوده:

اولاً ـ ممکن بوده به وسیله آن لباس های مندرس، بعضی امراض مُسریه به خاک «ایران» سرایت

[ ثانیا] علاوه بر آن به حیثیت و شؤونات ملت ایران لطماتی بزرگ وارد می کرد، البته پرواضح است که این قبیل قوانین، علاوه بر جنبه اقتصاد، حیثیت ما را در انظار خارجی محفوظ می دارد، از اینکه پول را تقدیم داشتیم، به خیال خودمان کار تمام است، قبض صادر خواهند کرد، متأسفانه آقایان تشریف بردند نهار صرف نمودند، تقریبا دو ساعت معطل کردند، پس از نهار و استراحت آمده قبض را صادر نمودند، مرخص شدیم و حرکت کردیم.

فصل سی و ششم
حرکت به طرف کرمانشاهان

چون قبض گمرک را اخذ نموده حرکت کردیم، به پایین «طاق» رسیدیم، پس از قدری استراحت و رفع خستگی خواستیم حرکت نماییم، امنیه پُست آنجا اظهار نمود [که] چند روز قبل، در بالای «طاق» چند نفر مسافرین را نگاه داشته آنچه داشتند به یغما برده، خوب است امشب را در این جا توقف نمایید، خیلی زود حرکت ننمایید، ما در جواب گفتیم: نظر به اینکه دو ساعت به آفتاب داریم، شاید تا غروب از بالای «طاق» رد شویم، سوار اتومبیل شده حرکت کردیم، چون به میان «طاق» رسیدیم، اتومبیل پنچر نموده، شوفر مشغول بود لاستیک را پایین بیاورد، دیدیم یک اتومبیل نمایان شد، از دور فریاد می نماید، اول ما مسبوق نشدیم چونکه شوفر انگلیسی بوده، وقتی که نزدیک رسیدیم، دیدیم آن شوفر بیچاره را لخت کرده اند و دو نفر مسافر دارد، یک نفر از مسافرین بالای بارها خوابیده بود، وقتی که اتومبیل را نگاه می دارند، آن شخص از اینکه اتومبیل از اتومبیل های رنگ کمپانی بوده و بار قاوا(18) هم زده بودند، بالای همان بارها صدا در نمی آورد، تا اینکه بفهمند. ولی آن یک را هر چه داشته از دستش گرفته، یک کتک مفصل هم به آن بیچاره می زنند.

بعد از شوفر پرسیدیم چطور شد که اتومبیل را گرفتند؟ اظهار داشت: من خواستم فرار نمایم ولی دزدها شلیک کردند، مجبور شدم اتومبیل را نگاه داشتم، مخصوصا یک تیر هم به قازان خانه(19) اتومبیل اصابت نموده که ترسیدیم قدری هم جلوتر برویم اتومبیل بماند، آن وقت خودم را هم بکشند، ایشان رد شدند، ما هم همانطور اتومبیل را برگرداندیم، دیدیم که اتومبیل رو به پایین است خطر دارد، چند نفر رفقا آنچه نقدینه داشتیم برداشته، پیاده حرکت نموده، رو به پایین «طاق».

شوفر و بنده با یک نفر در اتومبیل ماندیم، لاستیک را درست نموده سوار اتومبیل شدیم برگشتیم، قدری پایین آمدیم دیدیم رفقا هم پیاده می روند، سوار نمودیم و حرکت کردیم، تا اینکه رسیدیم به پایین «طاق»، در نزد امنیه ها توقف نمودیم [و] احوالات را برای ایشان شرح کردیم.

فصل سی و هفتم
رحمت پروردگار در همه احوال و نتیجه حرف نشنیدن

وقتی که به پست امنیّه گی رسیدیم، قضایا را شرح دادیم، ایشان اظهار کردند: ما نگفتیم نروید وقت دیر است؟ راه قدری مغشوش(20) است؟ حقیقتا بنده خیلی شرمنده شدم که چرا باید انسان به نصایح ناصحین وقعی نگذارد، آن وقت پشیمان شود، در صورتی که پشیمانی سود نداشته، و در نزد وجدان خود متعهد شدم که اگر توفیق شامل حالم بشود، از نصایح ناصحین و از مواعظ عاملین دست نکشیده، و همه اوقات همّ خود را صرف نمایم، برای محبت نوعیت و خدمت به وطن عزیز خودم و اشعار ذیل را هم که خیلی مناسب بود انشاء نمودم:

لمؤلفه
که درّبه چشم حقیقت چه سنگ خاره شود     پی تکامل از آل بشر دوباره شود
بیا به مدرسه علم، بقای نوعی خوان     که با بقاء بشر کَوْن، چون ستاره شود
بیا که سنگ دلان راه تفرقه جویند     هر آن دلی که چنین است پاره پاره شود
وطن که مأمن مألوف اهل ایران است     بکن تو سعی چه سیروس تا اداره شود
به درد قبل، اعلائی اگر معالجه جویی     از این دو، چشمه آب حیات چاره شود

اما راجع به اینکه رحمت پروردگار در همه احوال، شامل حال بنی نوع بشر است، که ممکن است با جزئی صدمه، حکیم علی الاطلاق بلای فوق العاده را رفع نماید، همانطوری که به رأی العین ملاحظه نمودیم، وقتی که اتومبیل پنچر نمود، قدری اوقات تلخ شده، که در این وقت نزدیک به غروب است، چه جای پنچر است؟ خوشبختانه همان جزئی سرگردانی باعث شد که ما را از صدمه دزدان نگاه داشت، اگر چنانچه اتومبیل پنچر نمی شد، حتما اولین اتومبیل که با دزدها مصادف می شد، اتومبیل ما بود!!

فصل سی و هشتم
حرکت از پایین طاق به طرف کرمانشاهان

شب را در پست امنیّه استراحت نمودیم، صبح زود حرکت کردیم، یک نفر از امنیّه پست، سوار اتومبیل شد، از پست خود رو نموده، از بالای «طاق» رد شدیم، تقریبا دو فرسخ به «کرند» مانده، یک اتومبیل از جلو نمایان شد، چون قدری نزدیک شد، یک گردباد خیلی سخت شد که دیگر چشم ما همدیگر را نمی دیدیم تا [چه] برسد به اتومبیل!! یک دفعه صدای تاراق توروق اتومبیل بلند شد، ما جزم کردیم که شوفر اتومبیل را، با آن اتومبیل که می آید زده است، و یک تکانی فوق العاده نمود، که واقعا دست از جان خود شستیم، که یک دفعه اتومبیل خاموش شد.(21)

خود را به پایین پرت نمودیم که ببینیم چه اتفاق روی داده است، درست نظر کردیم، دیدیم آن خیال را که ما کردیم آن نیست، بلکه کارکنان اداره راه سازی سنگ را در توی جاده دولتی جمع نموده اند، در موقعی که گردباد شدید شده است، به سنگ های توی جاده خورده، دو کوه سنگ را داغون نموده است در کوه سیّم از شدت حرکت زده چرخ جلوی [ماشین] در آمده است، و چرخ های عقب پنچر نموده است و جلوی اتومبیل هم خورد شده است، خوشبختانه قازان خانه عیب ننموده بود، و الحمدللّه گر چه خطر جانی روی نداد ولی جزئی سر آقای «حاج منصور نظام» شکسته بود، تقریبا دو ساعت معطل شدیم، به اندازه ای [که] اتومبیل را درست نمودند حرکت نمودیم به طرف «کرند»، نهار را در «کرند» صرف نموده به طرف «کرمانشاهان» حرکت کردیم.

دو ساعت به غروب مانده، وارد «کرمانشاهان» شدیم، شب را توقف نمودیم، صبح به طرف «همدان» حرکت کردیم، تقریبا یک ساعت به غروب مانده بود به «همدان» رسیدیم، وقتی از اتومبیل پیاده شده، چند نفر از آقایان و خویشان و دوستان برای پیشواز آمده بودند، ایشان را ملاقات نموده، شب را در «همدان» توقف نمودیم.

صبح بنده به طرف خیابان حرکت کردم، دیدم یک نفر یتیم در زیر یک درخت با یک حالت اسف آور خوابیده، بنده از دیدن آن بیچاره به اندازه ای متأثر(22) و متحسّر شدم، با خود تفکر می کردم که چه قدر برای عالم بشریت ننگ است، به اندازه نباتات سایه به روی هم نوع خود نمی اندازند، در این فکر غوطه ور بودم که بی اختیار این ابیات در زبان بنده جاری شد، در یک گوشه کاغذی نوشتم:
بی پدر شد چه پدر را نتوان یافت پسر     هر که شد بی پدر و خاک بریزد بر سر
می برد «اعلائی» از این غصّه بسی رنج و تعب     کاش سلطان چه پدر باشد و ما جمله پسر

با یک نظر حسرت قدری بر آن بیچاره نگریسته، به طرف بازار روان شدم، وقت غروب به منزل برگشته استراحت نموده، تا سه شب در «همدان» توقف کرده، روز چهارم اتومبیل گرفته حرکت کردیم.

چون تحریر این سفرنامه مبارکه را که فی الحقیقه نادر الوقوع است، آن هم راجع بر بی حسّی خودمان است، جناب مستطاب عمده التجار و زبدة الخوانین و الاخیار آقای «حاجی لطفعلی خان اعلائی» رجوع به خط منحوس(23) و سلیقه مطموس(24) این اقلّ العباد «محمد تقی الأحقر» نموده، در خاتمه اشعار ذیل را مناسبتا ضمیمه نموده:
چون مسافر رسد به قرب وطن     شاد و مسرور با دل روشن
به خیال عیال و اطفالش     نکند خواب خوش به عشق وطن
گاه با دید اقربا مسرور     گاه در فکر دوست و گه دشمن
گاه در فکر وصل همخوابه     تاب و طاقت رود ز روح و بدن
جز به تصویر خور و خواب به دل     نکند آن بری ز عقل و فطن
جای دارد در این خیال بود     که زیارت قبول شد از من
بهر اهلش گرفته سوغاتی     که کند شاد قلب بچه و زن
بهر آن راههای دور و دراز     می برد توشه، دانه ارزن
این وطن منزلی است روزی چند     هست پاینده باقی آن موطن
همچنان داند او که فردایش     منزل اصلیش بود موطن
هست در منزل مجازی او     هر اثاثی برای آسودن
لیک در تنگ نای قبر و لحد     نیست فرش و اثاث غیر کفن
احقر از بهر یادگاری گفت     هر که خواند، دعا کند بر من
فصل سی و نهم
حرکت از همدان

در سلخ محرم(25) 1336 صبح زود از «همدان» حرکت نموده، به طرف «آوج» رهسپار شدیم، وقتی که به آوج رسیدیم، نهار را در آن جا صرف نموده، پس از قدری استراحت و رفع خستگی حرکت کردیم، یک ساعت به غروب مانده به «قروه» رسیدیم، چون که خیال داشتیم شب را در «قروه» بمانیم، نظر به اینکه جمعی از پیشواز کنندگان به آنجا آمده بودند اظهار داشتند، تا غروب به «ابهر» خواهیم رسید، از آن جهت حرکت نموده، نزدیک غروب به «شناط» رسیدیم، چون وقت تنگ بوده، شب را در منزل «آقای ابوالفضل کشاورزی» توقف نمودیم، صبح زود به طرف «ابهر» حرکت نموده، در اول صفر وارد «ابهر» شده، الحمدللّه عموم خو

نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |