خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها
می گفت از گناه جوانمردان در گذرید که هیچ کدامشان نیافتاد که خدای با دست خود او را برفرازید.

جایگاه هنر و هنرمند از نگاه حضرت امیر(ع)

نگاهی تحلیلی به فرازهای نهج البلاغه

پدیدآورنده: عباس یکرنگی

شب هنگام بود. ستاره ها به تسبیح حضرتش مشغول بودند و قدمهایش را رصد می کردند می گویی آنچنان به سیمای مبارکش نظر دوخته بودند که نزدیک بود ادامه راهشان را گم کنند. جیر جیرکها از شادی نزدیک بود نغمه های قناری سردهند که علی است که ازنزدیکی آنها قدم بر میدارد

شب هنگام بود. ستاره ها به تسبیح حضرتش مشغول بودند و قدمهایش را رصد می کردند می گویی آنچنان به سیمای مبارکش نظر دوخته بودند که نزدیک بود ادامه راهشان را گم کنند. جیر جیرکها از شادی نزدیک بود نغمه های قناری سردهند که  علی است که ازنزدیکی آنها قدم بر میدارد.و تو تصور کن قناریها خود چه می کردند آن شب .   در آسمان قلقله ای

بر پا بود و اگر خوب نگاه می کردی این قلقله از سپاه فرشتگان بود که نجوا کنان به انتظار نشسته بودند که آیا می شود علی نظری به سویشان کند و بدان مباهات کنند. ابرها یی که می گذشتند ابر نبودند سپاه فرشته گنان بودند.  در عرش خداوندگار سیاهی و سپیدی نیز از دیدن آرامش و بلندای همتش به فرشتگان می بالید که اینم منظور بود از سجده بر ادم. نمی بینید. این علی است جان جان پیامبر و مفسر نور اول  که اکنون آمده است تا معمایی را که پس اینهمه فتنه ها بر پا کرده ام حل کند و حق را بر مداری که محمد  انچنانش قرار داده بود تثبیت کند.  حق وباطل صف آرایی کرده بودند. در این سوی مالک را می دیدی با شمشیری کشیده به عظمت و استواری صداقت . و عمار یاسر و حجربن عدی و برادر حاتم طایی و سواران شجاع همدان  و... ان سوی معاویه و عمر و عاص و  بنی امیه  وزغهایی  در لباس آدم و به سیرت گرگهای درنده. معرکه صفین بود.  صفین  و قدمهای استوار علی.  و مالک که در پشت سر حضرت قدمهایش را رصد می کرد تا درست در همانجایی قدم بگذارد که خاک ان را کعبه آمالش کرده است. تا به رسم تبرک  بر آسمان و آسمانیان فخر بفروشد. نظر هایش را به سمت سپاهیان کفر گردانید.  نظرهایی که  غلغله آسمانیان نشان می داد تا بدان محتاج ترند  و آرزومند تر. که ای کاش این نظرها صید ما می شد و این قدمها توتیای چشمان ما می شد. و به راستی مگر می شود جز با این چشمان نظر به حضرت حق نمود. بیاد می آوردند شب معراج را  که چگونه حضرت خداوندگار با زبان علی با حبیبش حرف می زند "سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ" و پیامبر اسلام را که در در خواستهایش حضرت پرودگاررا قسم می دهد که به حق علی به حق علی به حق علی.  ودستان ید اللهی علی را که در هنگام صرف مائده آسمانیی که حضرت پرودگار بارای حبیبش گسترده بود او را همراهی می کرند.   چشمانش را به سمت سپاه کفر گرداند. چشمانی که از آن کرامت و محبت موج می زد. وه چه مردمانید اینان که در دریای تق نورانیت چشمانش غرقه در محبتش نمی شدند. شگفتا مگر نه آنکه محبت علی بود که سبب خلقت همین ها شد و مگر نفرمو که اگر تو نبودی من افلاک و انچه در اوست را خلق نمی کردم و اگر علی نبود تو را ای حبیب من محمد. ای مالک آن کیست که اینچنین بی چشم بر آرایش سپاه اسلام دوخته و در حال جاسوسی است. خطاب حضرت مالک را که سرا پاه گوش شده بود به پهنای فلک تا  همه گفته های مولا را ببلعد به خود اورد. نمی دانم سرور من.  پس او را نزد من بیاور تا بدانم که در جستجوی چیست.

محبت چه جاذبه ای دارد محبت. و چه بویی دارد  این حب. گلهای بهاری را ندیده ای ریحان را و گل سرخ را  که چه بی باک تو را می خوانند تا نظر به معجزات حضرتش بنمایی . و مالک  آن شمشیر خدای مترصد شد  و در کمین نشست. تا کی او را به بند آورد.  نیمه های شب بود که موفق شد.  وجاسوس را به بند کشید و در چادرش زندانی کرد تا کی صبح دم از مشرق پیاله زبانه کشد و دیدار میسر شود.

این مرد. این جاسوس اما یک شاعر بود.  ودر بند مالک با خود زمزمه می کرد که ای صبح طلوع تا قیام قیامت طلوع مکن . بگذار این شب تا قیام قیامت بر جا باشد که سپده تو پایان من است.  و قصیده قرا از این جنس با خود نجوا می کرد.

ای مرد تو کیستی و این اشعار از کیست که بسیار زیبا است . و جاسوس. این قصیده از من است. و همینک انرا سروده ام.

حیف است هنرمندی چون تو بمیرد. و حیف است تو که در سپاه معاویه ای.  و صبح شتاب ناک تر از همیشه از آن سوی شفق در آمد که خورشید می خواست یکبار دیگر سیمای مبارکش را بوسه زار انوار تابانش قرار دهد.

مالک به دیدار حضرتش شتافت. مولایم و سروم ای صاحب اختیار آبها و خاکها آن مرد سیاهی ها این است و عجیب انکه شاعری است با فصاحت بسایر. اشعارت را بخوان ای مرد. و قصیده خواند شد.

او را به تو بخشیدم مالک. یعنی که رهایش کن و هدیه ای نیز به پاس هنرش به او بده.

و من این قصه را بارها و بارها خوانده ام و بارها و بارها برای دیگران نقل کرده ام . و هنوز در شگفتم که این چگونه مردی است آخر. و چگونه رفتاری است در گرما گرم  مبارزه با سپاهی که می داند به خدا می داند که فرمانده او و فرزندانش چه بلایی سر حسنینش می آورند.

جاسوسی از سپاه معاویه مستوجب بخشایش می شود که شاعر است و هنرمند و توانایی ستایش زیبایی ها را دارد.

 و صدای جبرییل را می شنوم که در مابین زمین و آسمان ایستاده - در هنگام مبارزه او با عمر ابن عبدود  وقتی که پشت عمر بر زمین ساییده می شود : لا فتی الا علی لا صیف الا ذوالفقار

نویسنده: عباس یکرنگی / نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |