خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

در باب اخلاص

هر چیز که آن یگانه باشد و چیزی دیگر با او نیامیزد آن را خالص گویند. و خلوص در کلام عرب خروج باشد، و هر که از میان قومی جدا شود گویند.


معنای لغوی اخلاص
هر چیز که آن یگانه باشد و چیزی دیگر با او نیامیزد آن را خالص گویند. و خلوص در کلام عرب خروج باشد، و هر که از میان قومی جدا شود گویند: خلص من بینهم، از بهر آن که با ایشان نیامیزد، و چون پسران یعقوب عیلهم السلام خلوت ساختند از بهر راز گرفتن را، خَلَصُوا نَجِیّا (یوسف، 80) ای اعتزلوا من الناس یتناجون بینهم. پس معنی اخلاص در جمله انفراد است که هر چه یگانه بود و با دیگری نیامیزد خالص باشد. (ص 1283)


معانی عرفانی
حق لغت این است که یاد کردیم باز گردیم به سخن جنید که او گفت: اخلاص آن است که تو از او خدایی خواهی از عملی که باشد، یعنی این که خدا اخلاص فرمود بندگان را گفت: وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ (بینه، 5) مراد از او آن بود که دینی که داری به اخلاص دار. یعنی هر چه کنی از بهر من کن با من کسی را میامیز. پس اخلاص عام ترک شرک است. که چون توحید آرد با خدا غیر خدا را یار کند اخلاص نیست. باز چون از شرک تبرا کردند و به یگانگی او مقر آمدند توحید به اخلاص گشت. باز از این جا بگذرد و اخلاص آرد به صفات او: به آن که هیچ چیز را شبیه و مثل او نگوید نه به ذات و نه به صفات و فعل. تا هم چنان که در اعتقادات مخلص باشد، در اعتقاد صفات نیز مخلص باشد. چون اعتقاد بر این که وصف خالص آمد، او مؤمنی باشد مخلص. (ص 1283)


عمل خالص
باز از این برتر اخلاص هست و آن آن است که هر عملی که بیارد در آن عمل ریای حق و عجب نفس نیارد تا عمل او خالص گردد از معانی مفسده. باز از این برتر اخلاص هست و آن آن است که از آن عمل که بیارد مراد او رضای حق باشد نه طمع ثواب. تا اگر او را در هر دو کون هیچ مکافات نباشد چون رضای حق یافته باشد بسنده کند.

باز از این برتر اخلاص هست و آن آن است که هر چه کند کرده خویش نبیند، از بهر آن که چنان که او حق نیست فعل او هم حق نیست، چون ببیند که من چه کرده ام و چیزی که می بیند غیر حق بود اخلاص نیست.

* * *

و از این معنا است که خدا همه خلق را اخلاص فرمود، لکن صفت مخلصی نداد مگر انبیا را. چون یوسف علیه السلام در فروختن و به چاه افکندن و در انواع محن که او را پیش آمد راست بود و همه حق دید، که راستی در حق دیدن است، و حق او را این صفت بداد و گفت: کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ. (یوسف، 24) (ص 1248)


مخلِص و مخلَص
مخلِص و مخلَص هر دو خوانده اند. آن که مخلِص به کسر خواند معناش چنان باشد که خود را خالص گردانید از بهر ما، و آن که مخلَص خواند چنان باشد معناش که ما او را خالص گردانیدیم از بهر خود تا ما را توانست بودن. و چون موسی علیه السلام از اهل و فرزندان خویش جدا گشت در مقام حیرت که او راه گم کرد و آتش دید او را این وصف نهاد و گفت: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی إِنَّهُ کانَ مُخْلَصًا وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا. (مریم، 51)

و چون الیاس پیغامبر علیه السلام قوم خویش را فرمود از غیر حق تبرا کردن و به حق یگانه بودن، حق تعالی آن را که از او قبول کرد وصف اخلاص نهاد و گفت: فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ. (صافات، 127 ـ 128)

و همه اخلاص های قرآن را بر این معنی تخریج توان کردن. (ص 1285)


خدابینی
اخلاص آن است که دیدار خویش را از فعل برداری، یعنی چون فعلی کنی نبینی و نگویی که من چه کرده ام. و از این فعل طاعت را می خواهد. از بهر آن که فعل، صفت فاعل است. هر که فعل ببیند چون فعل خویش دید خویشتن دید و خویشتن بین خدابین نباشد.

نبینی که ابلیس طاعت خویشتن دید او را خویشتن در دیده آمد تا گفت: «انا» و چون خدا را بدید از خدا دیدن کور گشت تا حق امر فراموش کرد، که اگر آمر را بدیدی حق آمر بدانستی [چو حق آمر بدانستی] به جای آوردی. و دلیل بر این قول جبرئیل است و قول پیغامبر علیهما السلام چون او را پرسید: ما الاحسان قال اَنْ تَعْبُدَ اللّهَ کَاَنَّکَ تَراهُ. چنان پرست که گویی او را می بینی. نگفت چنان که عبادت را بینی ـ و شک نیست که چون بنده را حال به آن جای رسید که گویی خدا را می بیندی، نه نفس ماند او را و نه خلق و نه فعل. (ص 1285)

نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |